|
۱۳۸۸/۳/۸
برای دیروز
دو رکعت نشسته شعری است از حمید رضا برقعی برای بانو شنیده می شود از آسمان صدایی که... ۱۳۸۸/۱/۳۱
سلام
اول سلام * بعد از سلام عرض شود خدمت شما؛ ما نیز آدمیم بلا نسبت شما! اما داریم عین ... خدمت می کنیم. خداوندا ما را از دست قوم ظالمان خلاص کن. * رحلت دکتر رحمدل را به همه تسلیت عرض می کنم. * این شعر هم برای آنهای که دکتر را نمی شناختند.
ما چون شما شهیدفروشی نمیکنیم * در اینجا هم مفصلتر در باره آن مرحوم بخوانید * دعا بفرمایید... ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
حوزه یا حوضه!؟
من دانش آموخته دانشگاه گیلانم و تعلق خاطری که به این دانشگاه داشته و دارم همواره باعث شده تا اخبار مربوط به دانشگاه را پیگیری کنم و نسبت به اتفاقات دانشگاه حساس باشم.
۱۳۸٧/٩/٢٩
خدمت!
بالاخره بعد از مدت ها فرصتی شد تا کمی گرد و غبار اینجا را بتکانیم. ۱۳۸٧/٦/٢
خدمت
تا یک ساعت دیگر می روم تا به وطن خدمت کنم... * رفیقی توصیه می کرد که مبادا به فکر خدمت صادقانه و وظیفه در قبال وطن و اینها باشی؛ اصلا! تا می توانی دو در کن، فقط هوای "نقلدان" را داشته باش. * قرار بود که صبح اعزام شویم. اما از آنجا که تعداد هم کد های ما کم بود ما ٢٢ نفر را دادند دست یک سرباز و پیاده راهی پایانه شدیم. بعد هم برای ١ بلیط گرفتند. توی این فاصله آمدیم خانه تا نهار بخوریم. * جالب ترین بخش ماجرا صرف نظر از دیدن دوستان قدیم، فرستادن سرباز ها با اتوبوس هایی است که اگر خود پلیس آنها را در خیابان ببیند به علت نقص فنی می خواباندشان. * باز، خواهم نوشت. ۱۳۸٧/٥/٩
توطئه
۱۳۸٧/٥/۳
برخورد نزدیک از نوع...
پنج نفری نشستیم دور تلفن * نشد که بگویم من فکر می کنم که امیر خانی خودش را به بازار واقعی غالب کرد! * پ.ن: رضا امیر خانی آخرین روز تیر ماه هشتاد و هفت میهمان خانه سوال گیلان در رشت بود. ۱۳۸٧/٤/٦
السلام علیک یا بنت خیر البریه ....
جالب است که کسی شعرهایی را که اینجا می گذارم نمی خواند البته گمانم اینجور بهتر باشد این را خیلی وقت پیش خواندم و این روزها تک بیت هایش توی ذهنم می لولید اما هر چه گشتم شعر را پیدا نکردم تا اینکه امروز خیلی اتفاقی دوباره اینجا پیدایش کردم * وقتی که بند بند وجود تو را خدا ۱۳۸٧/۳/٢۳
این روزها
یک نهال را که می کاری. آبش می دهی. خاک میریزی پایش. و نگاهش می کنی. چشم می دوزی به کاشته ات. تا ذره ذره بزرگ شدن و بالیدنش را به چشم ببینی. نغمه هایش را می شنوی. جان و دلت را برایش می گذاری که بزرگ شود که پا بگیرد که ثمر بدهد. و درست آن وقتی که فکر می کنی که درختت دارد شکوفه می زند و به ثمر نشسته. یک لحظه رهایش که کردی به حال خودش می بینی که پژمرد یا اصلا خشک شد. یا حتی حواست هست اما یک سرما یا گرما درست جلوی چشمت آتش می زند به درختت. یک بار می بینی که بر خاکستر نشسته ای و تلاشت بر باد است. این روزها کشت و کار توی باغچه کوچک خانه مان خوب یادم داده که زندگی مثل یک نهال است. درست وقتی که فکر می کنی که ساختیش یا داری سامانش می دهی یا همه چیز دارد مرتب می شود یک اتفاق یک حرف یا حتی نگاه همه چیز را خراب می کند. و تو می مانی و یک مشت خرده ریز از گذشته. اینجا خیلی از ما آدمها کم می آوریم و رهایش می کنیم و می سپاریم زورق خود را به آب و هر چه بادا باد! اما کشاورز می کارد و می دارد شاید حتی بداند که بر نخواهد داشت. اما کارش را می کند و تلاشش را و سعی اش را چرا که می داند اگر رها کند نه تنها از لذت جوانه زدن محروم خواهد ماند که از لذت بالاندن نهالش هم بی نصیب خواهد بود. لذتی که کم از ثمر نیست. * شاید هم این تعریف درست تر باشد. * طوفانی آمد از دل دریاها می ایستد دوباره و می سازد * به هر حال گاهی زندگی مچاله ات می کند درست آن وقتی که انتظارش را نداری. از اینجا به بعد را تنها باید خدا رحم کند. گرچه قبل ترش را هم! مگر نه اینکه؛ تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست، راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش!؟ ۱۳۸٧/۳/٢٢
لااقل شما بیا....
این که سال های سال بر نگشته ای * [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك من باران عدل ![]() وقتی میگوییم جنگل آن را با درختان تعریف میکنیم و وقتی میگوییم دریا آن را با موج تعریف میکنیم و وقتی از کوه صحبت میکنیم آن را با قله تعریف میکنیم |