۱۳۸۸/۳/۸
برای دیروز

دو رکعت نشسته شعری است از حمید رضا برقعی برای بانو

شنیده می شود از آسمان صدایی که...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...
نوشت نام تو را، نام اشنایی که ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت: فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت: فاطمه، هفت آسمان مزین شد
نوشت: فاطمه، تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و  زمان معین شد

نوشت: فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل - قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت: فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر! چه مادری دارد!
درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت
برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست
و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست
و جای صحبت این شاعر زمینی نیست
و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را
گمان کنم که تو را، اصلا آفریده تو را

که گرد چادر تو آسمان طواف کند
و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند
ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند
که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد
مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است
حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!
به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-

به یاد آن دل ِ از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و اینبار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست»

محسن

۱۳۸۸/۱/۳۱
سلام

اول سلام

*

بعد از سلام عرض شود خدمت شما؛ ما نیز آدمیم بلا نسبت شما! اما داریم عین ... خدمت می کنیم.

خداوندا ما را از دست قوم ظالمان خلاص کن.

*

رحلت دکتر رحمدل را به همه تسلیت عرض می کنم.

*

این شعر هم برای آنهای که دکتر را نمی شناختند.

 

ما چون شما شهیدفروشی نمی‌کنیم

فریاد را اسیر خموشی نمی‌کنیم

با محتسب که ساغر ما را شکسته است

همجوشی و مذاکره‌نوشی نمی‌کنیم

ما شاعریم و نان سیاست نمی‌خوریم

در حزب باد خانه‌به‌دوشی نمی‌کنیم

اهریمنانه لاف سروشی نمی‌زنیم

آهنگرانه مار به دوشی نمی‌کنیم

ما آرمان میثم خرمافروش را

هرگز فدای زهدفروشی نمی‌کنیم

یا بوسه بر اناالحق حلاج می‌زنیم

یا ادعای دار به دوشی نمی‌کنیم

میراث ما ز عشق رجزهای سرخ ماست

ما چون شما شهیدفروشی نمی‌کنیم

*

در اینجا هم مفصلتر در باره آن مرحوم بخوانید

*

دعا بفرمایید...

محسن

۱۳۸٧/۱٢/٢٤
حوزه یا حوضه!؟

من دانش آموخته دانشگاه گیلانم و تعلق خاطری که به این دانشگاه داشته و دارم همواره باعث شده تا اخبار مربوط به دانشگاه را پیگیری کنم و نسبت به اتفاقات دانشگاه حساس باشم.
چندی پیش پوستری با عنوان "همایش حوضه دریای خزر و تحولات منطقه ای و بین المللی" در یکی از ادارات دولتی، توجهم را جلب کرد. نکته نانهفته! در این پوستر چنان تامل انگیز بود که با وجود همه گرفتاری هایی که این روزها با آنها درگیرم، مصمم شدم که حتی اگر شده چند خطی درباره اش بنویسم.
در این پوستر از لغت "حوضه" استفاده شده کلمه ای غریب که در گفتگو و نوشتار روزمره ما چندان رایج نیست. این باعث شد تا برای اطمینان از صحت عبارت کمی جستجو کنم، برای همین سری به فرهنگ لغت زدم ؛ در فرهنگ معین زیر مدخل "حوضه" آمده است؛
حوضه: 1 ـ ناحیه یا منطقه ای که آب های آن به یک جا می‌ریزد. 2 ـ ناحیه ای که از آب یک رودخانه مشروب می‌شود.

پوستر همایش


و در زیر مدخل "حوزه" آمده است؛
1ـ ناحیه . 2 ـ جانب ، طرف . 3 ـ میان مملکت . ؛4- ~علمیه مرکز تحصیل علوم دینی .
با توضیح بالا می شود دریافت که "حوضه" یک لغت فنی زمین شناسی و جغرافیایی است. حال آنکه برای این همایش لغت "حوزه" که کلمه ای با بار معنائی در چارچوب اصطلاحات" ژئو پلتیک" می باشد، مناسب تر به نظر می رسد.
خصوصا اینکه با جستجو در گوگل برای دو ترکیب "حوزه خزر" و "حوضه خزر" می بینیم که لغت اول برای مسائل سیاسی‌ـ‌منطقه ای به کار رفته، برای مثال خبرگزاری مهر اخبار مربوط به کشور های همسایه دریای خزر را با عنوان "اخبار حوزه خزر" گرد آوری می کند.
واز طرف دیگر لغت حوضه برای مباحث زمین شناسی بکار رفته و تنها در لینکی که مربوط به برگزاری همایش دریای خزر در دانشگاه گیلان است از این لغت استقاده شده است.
جالب اینکه در صفحه اول سایت دانشگاه گیلان و در لینک مربوط به همایش از لغت "حوزه" استفاده شده اما در صفحه مخصوص همایش از لغت "حوضه"!
بارها و بارها از جانب سازمانها و ادارات دولتی و شرکت ها و یا رسانه های عمومی اشتباهاتی از این دست را دیده ام و برایم کمی تا قسمتی عادی شده است اما آنچه باعث اعجاب بنده از این اتفاق شد و وادارم کرد که این چند خط را بنویسم همان تعلق خاطری است که به دانشگاه گیلان دارم و در ابتدا نیزعرض کردم؛ این اشتباه و سرسری گذشتن از لغات اگر از جانب یک شرکت تجاری یا یک رسانه معمولی یا یک اداره دولتی باشد، چندان عجیب نیست اما برای مرکز علمی معتبری مثل دانشگاه گیلان به هیچ وجه شایسته نیست.خصوصا آنکه در علوم انسانی، هر یک از کلمات، بار معنائی ویژه ای را با خود حمل می کنند و باید در انتخاب هر واژه‌ای نهایت دقت را بکار برد.
خزر دریایی بوده که ما از طریق آن از همسایگان شمالی خود آسیب های بسیار دیده ایم و همچنین همین دریا برای ما موجبات رشد و توسعه را در برهه ای از تاریخمان به همراه داشته است. این همایش و همایش های این چنینی را باید به فال نیک گرفت. شناخت همسایگان خزری و خود خزر برای ملت ایران خصوصا مردمان حاشیه این دریا، امری حیاتی است. این مسئولیت و وظیفه بیش از همه بر عهده مراکز علمی و دانشگاهی استان های حاشیه دریای خزر است. گروه علوم سیاسی در دانشگاه گیلان مولود مبارکی است که همواره در طول دوران تحصیل آرزومند گشایش آن بودم و وجود این رشته و خصوصا اساتید مبرز آن را مایه‌ی رشد و توسعه استان می‌دانم.
اما نباید به همین ها اکتفا کرد. باید هرچه سریعتر میزهای مطالعاتی مربوط به خزر و همسایگانش و کتابخانه ها و مراکز تحقیقاتی در این مورد و موارد دیگری که منافع ملی ما را تامین می کند راه اندازی کرد و با تربیت کارشناسان خبره در امور مربوط به منافعمان نسبت به آنها حساس و پیگیر باشیم تا بتوانیم پیش از هر حادثه ای در برابر آن اتفاق مهیا بوده و برای بهره برداری از نتایج آن آماده باشیم.
شناخت این فرصت ها مسئولیتی است که بیش از همه بر عهده قشر فرهیخته جامعه خصوصا اساتید و دانشجویان است. در این میان دانشگاه گیلان بعنوان معتبرترین مرکز علمی استان مسئولیت بیشتری بر عهده دارد. در پایان برای برگزار کنندگان این همایش که افتخار شاگردی ایشان را داشته ام، آرزوی موفقیت دارم.

محسن

۱۳۸٧/٩/٢٩
خدمت!

بالاخره بعد از مدت ها فرصتی شد تا کمی گرد و غبار اینجا را بتکانیم.
*
خدمت است دیگر و ما هم که به قول بچه ها عشق خدمت!
*
از ساعت 6.45 دقیقه بامداد پستمان آغاز می شود تا ساعت 1.5 ، 2 آن وقت دوساعتی استراحت و نهار و نماز بعد هم دوباره از ساعت سه و نیم چهار تا هشت، هشت و نیم شب باز می رویم سر پست.
*
از استراحت و مرخصی ساعتی هم خبری نیست.
*
حتی مافوق های محترم یکی دوبار گفتند که سرباز برای استحمام هم باید مرخصی بگیرد.
*
ما هم البته زیر لبی یک چیزهایی گفتیم خدمتشان!!
*
اما از سر لطف و محبت هفته ای یک روز را برای استراحت سربازان مقرر فرموده اند که آن را هم با هر بهانه ی بنی اسراییلی ای حذف میشود. بنده حقیر در طول چهل و چند روز تنها از دو روز استراحت بهره مند شدم.
*
این توضیح را هم عرض کنم که خود حضرات به خاطر فشار زیاد کاری یک روز در میان خدمت می کنند!
*
دور از جان شما داریم عین چی! به وظیفه ملی و میهنی مان عمل می کنیم.
*
یک مقداری یادداشت آوردم با خودم از دوران آموزشی. گمان نکنم فرصت نوشتنشان را پیدا کنم!
*
اما عجالتا چند تا توصیه خدمت دوستانی که به آموزشی خواهند رفت عرض کنم تا بعد.
*
توی آموزشی به شما غذا نمی دهند. یعنی حتی اگر مثل من پوستتان کلفت باشد و هر دست پختی را بتوانید تحمل کنید باز حجم غذا آنقدر کم خواهد بود که حتما نیاز مند مقداری غذای اضافی باشید. مگر آنکه ریاضت کش باشید که در آن صورت به بادامی سر خواهید کرد.
*
با خودتان حتما غذا ببرید و سعی کنید غذا هایتان چیز مفیدی باشد. چیزهایی مثل ساقه طلایی و های بای بسیار مفیدند. سعی کنید حجم بیسکوییت ها و غذاهایتان جوری باشد که برای یک وعده غذایی کافی باشد و کم هم نباشد چون کم آمدن یک دردسر است و زیاد آمدن یک دردسر دیگر.
*
توی خدمت همه چیز به کار می آید. درب باز کن، ناخن گیر، قیچی، نخ و سوزن را حتما با خود ببرید. اگر توانستید میخ و چکش و انبردستی و... هم با خودتان ببرید!
*
لباس های متناسب با فصل با خودتان ببریید. یک پتوی مسافرتی خیلی به کار خواهد آمد. دمپایی هم می دهند اما با خودتان یک جفت ببرید شاید ندادند.
*
سعی کنید قبل از رفتن به دوره سربازی همه پیچ و مهره ها و سوراخ سمبه های تنتان را بررسی کنید که مبادا عیبی، ترکی، چیزی تویش باشد تا مبادا یکوقت توی بدو بایست های آموزشی زهوارتان دربرود.
*
اگر مرضی دارید حتما با خودتان سوابقش را ببرید.
*
بادام، پسته، کشمش و گردو و اینها را حتما با خودتان بردارید.
*
توی اغلب پادگان های آموزشی، بوفه و رستوران و از این جور جاها هست ولی به دلایل بسیار، بهتر است تا جایی که می توانید کنسرو و خوراکی با خودتان ببرید.
*
حداقل میزان  یک ماه آذوقه همراه داشته باشید.
*
برای هر کاری که گفتند داوطلب بشوید. به این خزعبلات که توی آموزشی مسئولیت قبول نکنید گوش ندهید. گاهی همین مسئولیت ها موقعیت هایی را برای شما فراهم می کنند که خودتان هم در کفش می مانید.
*
شانس در خدمت یک فاکتور موثر است. اما از شانس موثر تر پارتی است!
*
همه حرفهایی که در مورد تقسیمات می زنند مفت است. آشنا داشته باشید می شود که هر جایی که دلتان خواست بیفتید!

محسن

۱۳۸٧/٦/٢
خدمت

تا یک ساعت دیگر می روم تا به وطن خدمت کنم...

*

رفیقی توصیه می کرد که مبادا به فکر خدمت صادقانه و وظیفه در قبال وطن و اینها باشی؛ اصلا! تا می توانی دو در کن، فقط هوای "نقلدان" را داشته باش.

*

قرار بود که صبح اعزام شویم. اما از آنجا که تعداد هم کد های ما کم بود ما ٢٢ نفر را دادند دست یک سرباز و پیاده راهی پایانه شدیم. بعد هم برای ١ بلیط گرفتند. توی این فاصله آمدیم خانه تا نهار بخوریم.

*

جالب ترین بخش ماجرا صرف نظر از دیدن دوستان قدیم، فرستادن سرباز ها با اتوبوس هایی است که اگر خود پلیس آنها را در خیابان ببیند به علت نقص فنی می خواباندشان.

*

باز، خواهم نوشت.

محسن

۱۳۸٧/٥/٩
توطئه

توطئه


مبادا فکر کنید که سلمان عزیز دارد برای امیر خانی نقشه میکشد.
ابدا!
ایشان بچه خوبی هستند نهایتا دارد با خودش می گوید:
بذار امیرخانی بره!، "رضا امیرخانی در رشت1و2" که هیچ 6 و 7 و  8اش را هم می نویسم.

محسن

۱۳۸٧/٥/۳
برخورد نزدیک از نوع...

پنج نفری نشستیم دور تلفن
بوق سوم نخورده بود که صدای جوانی گفت: بله بفرمایید
-:آقای امیرخانی؟
-:بله
-: آقای رضا امیر خانی؟
-:بله
.
.
.
تلفن را که گذاشت هیچ کداممان باورمان نمی شد که با رضا امیرخانی صحبت کرده باشیم.
این را به خودش هم گفتم
گفت: چرا آخه! من هنوز رییس جمهور نشدم که!
*
قرار شد ظهر جایی خصوصی تر حرف بزند.
دیر رسیدم، رفتم داخل و تا بیایم عذر خواهی کنم، امیر خانی نیم خیز شد و سلام گفت. سلام گفتم و عذر خواستم و نشستم به گوش دادن.
همانجوری حرف می زد که انتظار داشتم. صمیمی و راحت.
به خودش هم گفتم که بعد از خواندن تقریبا همه کارهایت یقین داشتم که با آدم صمیمی ای طرف بشوم اما صمیمی تر از انتظارم بودی.

*
چند تا چیز راجع به امیر خانی جالب بود
یکی قدش! قد کوتاه نبود اما انتظار آدم قد بلند تری را داشتم!
یکی هم ادب و فروتنی اش.
دیگری هم همان صمیمیتی که عرض کردم.
*
رضا امیر خانیمی گفت که شانس آورده و زود وارد بازار نشر واقعی شده

نشد که بگویم من فکر می کنم که امیر خانی خودش را به بازار واقعی غالب کرد!
*
گفت بالای منبر که رفتی باید برای پایین منبرت صحبت کنی! بالای منبر نویسندگی هم که رفتی باید برای پایِ منبری هایت بنویسی! این قراردادیست بین نویسنده و مخاطب. این اصل اصیل نوشتن است. ما باید برای مخاطب بنویسیم.
*
گفت: با بیژامه ننویسید! نوشتن را جدی بگیرید. نوشتن باید حرفه اصلیتان باشد تا نویسنده خوبی باشید. به حرفه تان احترام بگذارید. نوشتن را تفنن خود قرار ندهید.
*
تاکید جدی داشت که برای نوشتن تایپ کنید و با کامپیوتر و ورد این کار را کنید. از دید امیر خانی مزایای این کار بی شمار است.
*
غروب هم امیرخانی حرف زد درباره ادبیات و هنر انقلاب و بعد دوستان از بیوتن پرسیدند و گفتند و شنیدند.
*
قبل از امیر خانی سجاد چیزی خواند و حیف که نیمه کاره گذاشت.
 امیر خانی که رفت روی صندلی بعد از" بسم الله الرحمن الرحیم" و "الیه یصعد الکلم الطیب ان شاء الله" گفت:
"توضیحاتی که دوستمون دادند جون میده که ان شاءالله بعد از فوتمون از این فیلم استفاده کنند خیلی حماسی و خوب بود. من خودم کمی گرم گرفتم بعد دست زدم دیدم نه الحمدالله زنده هستم هنوز دوستان محبت می فرمایند..."
*
سجاد گفته بود:
امیر خانی را خیلی ها با من او می شناسند همان کتابی که وقتی آن را دادند برای ویراستاری، ویراستار بعد از چند صفحه ویراستاری در جایی نوشت من در عمرم چنین اثر مبتذل و غیر اخلاقی ای را بدست نگرفتم من را از ادامه کار معذور بدارید.
 برخی اعتقاد دارند بیوتن به نوعی ادامه ارمیاست که البته شخصیت های حاضر در داستان این نظریه را تقویت می کنند هر چند نویسنده زیر بار این مساله نمی رود به هر حال ارمیا شخصیتی آرمانگراست که امروز هم جا دارد به حیات خود ادامه بدهد.
 داستان ارمیا نقد دوران سازندگیست منتها قبل از وقوع آن.
در دوران سازندگی ناگهان شماری از مسئولان تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر به این نتیجه رسیدند که دوره آرمانگرایی به سر رسیده در مملکتی با این جمعیت جوان چنین تصمیمی به شدت غیر اصولی بود این عقیده یعنی پایان دوره اصولگرایی نسلی از جوانان ما را از ورود به عرصه های مختلف حکومت و شئون متفاوت زندگی محروم کرد، گناه استحاله بعدی این جوانان بر گردن مسئولانی است که به عملی کردن کردن این عقیده آرمان زدایی اهتمام داشتند. دوره سازندگی که گذشت تازه بعد از دادن آن همه تلفات حضرات فهمیدند که نخیر! ما به جوان آرمانگرا هم نیاز داریم.
حتما برایتان جالب است بدانید که امیرخانی برای نوشتن این رمان یک سال تحقیق کرد و برای تکمیل اطلاعاتش حدود یک سال با یک خودرو سراسر ایالات متحده آمریکا را برای آشنایی با شرایط اجتماعی مهاجران ایرانی زیر پا گذاشته است و بعد از تهیه ششصد صفحه فیش طی شش سال و شش ماه چهارصد و هشتاد صفحه بیوتن را نوشته است.
 امیرخانی در بیوتن دنبال هویت ایرانی است در مواجهه با تمدن غرب او به جای اینکه بیاید هویت ایرانی را در خیابانهای مرکزی تهران دنبال کند رفته هویت ایران را در ایالات متحده دنبال کرده تا خانه در کنار آتشفشان بنا کرده باشد.
به نظر نویسنده برای شناخت هویت ایرانی باید به جایی برویم که بیشترین فشار و هجمه از آنجا نثار هویت ایرانی می شود اگر بخواهیم هویت ایرانی را در مسجد و حسینیه پیدا کنیم مشکل این است که معلوم نیست در مواجهه چه جوری جواب خواهد داد ولی اگر رفتیم در بطن تمدن غرب و در متن مدعی این تمدن و در پایتخت تمدن غرب دنبال هویت ایرانی گشتیم کار سنگین تری را انجام دادیم...
*
به یکی از رفقا گفتم جلسه چطور بود!؟
گفت افتضاح عالی بود!
*
یادم رفت که به امیر خانی بگویم درست است که از بیوتن انتظار بیشتری داشتم اما بابت کلمه کلمه ای که نوشتید متشکرم.

*

پ.ن:

رضا امیر خانی آخرین روز تیر ماه هشتاد و هفت میهمان خانه سوال گیلان در رشت بود.

سجاد و سلمان هم از این ماجرا ذکری کرده اند.

محسن

۱۳۸٧/٤/٦
السلام علیک یا بنت خیر البریه ....

جالب است که کسی شعرهایی را که اینجا می گذارم نمی خواند

البته گمانم اینجور بهتر باشد

این را خیلی وقت پیش خواندم و این روزها تک بیت هایش توی ذهنم می لولید اما هر چه گشتم شعر را پیدا نکردم تا اینکه امروز خیلی اتفاقی دوباره اینجا پیدایش کردم

*

وقتی که بند بند وجود تو را خدا

از عشق آفرید و به خود افتخار کرد

یک باره از حرارت تو مست شد جهان

شیطان میان شعله ی خشم انتحار کرد

 

شمشیر بخل را به کمر بست و روی آن

پوشید جامه ای که به رنگ نفاق بود

بر چهره اش نقاب رفاقت نشاند و باز

در انتظاریک شب و یک اتفاق بود

 

آن شب رسید و داغ غمی بر دلت نشست

دردانه ی پدر! جگرت  مادرانه سوخت

خورشید آسمان رسالت غروب کرد

چشم امید را به طلوع ستاره دوخت

 

شیطان رسید با شتر لنگ و زخمی اش...

رقصان و فاتحانه به پشتش سوار بود

این بار آشنا تر و بر چشم بی حیاش

جای نقاب، صورتک یارغار بود!

 

گفتی مبارک است بر اندامتان چنین...

پیراهنی گشاد و پر از لکه های ننگ

این لقمه ی حرام گوارای جانتان

ای قوم بی وفا و بخیل و هزار رنگ!

 

درد فراق، روح تو را سخت می فشرد

داغی عمیق بر دل و جانت نشانده بود

سوگ پدر ، غریبی همسر ،سکوت خلق

سودای ناله را به کجاها رسانده بود!

 

آن خانه ای که جای نزول فرشته بود

اکنون درش به روی سگان باز می شود

دستی پلید روی تو را زخم می زند

فصل جدید تیرگی آغاز می شود

.

.

.

.

.

حالا صدای هق هقی از دور می رسد

مردی بزرگ ... ناله و زاریّّ ِ بی امان!

از بین نخلهای بلند مدینه است :

بانوی من! تورا به خدا   بیشتر بمان!

محسن

۱۳۸٧/۳/٢۳
این روزها

یک نهال را که می کاری. آبش می دهی. خاک میریزی پایش. و نگاهش می کنی. چشم می دوزی به کاشته ات. تا ذره ذره بزرگ شدن و بالیدنش را به چشم ببینی.

نغمه هایش را می شنوی. جان و دلت را برایش می گذاری که بزرگ شود که پا بگیرد که ثمر بدهد. و درست آن وقتی که فکر می کنی که درختت دارد شکوفه می زند و به ثمر نشسته. یک لحظه رهایش که کردی به حال خودش می بینی که پژمرد یا اصلا خشک شد.

یا حتی حواست هست اما یک سرما یا گرما درست جلوی چشمت آتش می زند به درختت.

یک بار می بینی که بر خاکستر نشسته ای و تلاشت بر باد است.

این روزها کشت و کار توی باغچه کوچک خانه مان خوب یادم داده که زندگی مثل یک نهال است.

درست وقتی که فکر می کنی که ساختیش یا داری سامانش می دهی یا همه چیز دارد مرتب می شود یک اتفاق یک حرف یا حتی نگاه همه چیز را خراب می کند. و تو می مانی و یک مشت خرده ریز از گذشته.

اینجا خیلی از ما آدمها کم می آوریم و رهایش می کنیم و می سپاریم زورق خود را به آب و هر چه بادا باد!

اما کشاورز می کارد و می دارد شاید حتی بداند که بر نخواهد داشت. اما کارش را می کند و تلاشش را و سعی اش را چرا که می داند اگر رها کند نه تنها از لذت جوانه زدن محروم خواهد ماند که از لذت بالاندن نهالش هم بی نصیب خواهد بود.

لذتی که کم از ثمر نیست.

*

شاید هم این تعریف درست تر باشد.

*

 طوفانی آمد از دل دریاها
درهم شکست خانه رویاها

طوفان گرفت و صورت شب گم شد
در کام هولناک هیولاها

کوبید طبل مرگ و خروشیدند
شیون کنان گروه هماواها

 بر شانه های زلزله لرزیدند
دریا و کوه و ساحل و صحراها

 دستی تکیده، بخزیده در طوفان
چشمی به راه مبهم فرداها

دریا همیشه آبی و زیبا نیست
اوج است و موج و وحشت و غوغاها

در جان آدمی هم دریایی ست
دریا تر از تمامی دریاها

انسان حقیقتی ست معمایی
مبهم تر از تمام معماها

طوفان و سیل و زلزله تمثیلی ست
از التهاب آیت آیاها

انسان به رغم هر چه زمین خوردن
می ایستد دوباره بر این پا ها

می ایستد دوباره و می سازد
کاشانه ای به رنگ تمناها

محمد رضا ترکی

*

به هر حال گاهی زندگی مچاله ات می کند درست آن وقتی که انتظارش را نداری.

از اینجا به بعد را تنها باید خدا رحم کند. گرچه قبل ترش را هم!

مگر نه اینکه؛ تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست، راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش!؟

محسن

۱۳۸٧/۳/٢٢
لااقل شما بیا....

این که سال های سال بر نگشته ای

این که این سفر دراز شد

این که این سفر شبیه راز شد

این که سال های سال نیستی

بی دلیل نیست

سال های انتظار را

گر چه ظاهرا

 انتظارها کشیده ایم

"منتظر" نبوده ایم

کار مثبتی نکرده ایم

این همه نیامدن که بی دلیل نیست

ما خراب کرده ایم

گر چه ظاهرا ثواب کرده ایم

گر چه خسته ای از این همه ریا

دیر می شود

دیر دیر دیر

ما عوض نمی شویم

لااقل شما بیا

*

عباسعلی سپاهی یونسی

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]