۱۳۸٤/۱٠/٢٩
سپيد تر از سپيده

زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقیری است

که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت

قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست

و چشمان تو معبدی

                 که ابرها نماز باران را در آن سجده میکنند

این را فرشته ها حتی میدانند

که نیمی از تو هنوز

                         نامکشوف مانده است

 

از خلا نامعلوم ترسی

دستهایی که با نیت مکاشفه

                                   در تو سفر کردند

حیران

         در شیب جمجمه ایستاده اند

تو آن اشاره ای که بر براق توفان نشسته ای

تو آن انعطافی

                   که پیشاپیش باران میروی

آن کس که تو را نسراید

                             بیمار است

 

زمین

بی تو تاول معلقی است

بر سینه آسمان

و خورشید اگر چه بزرگ است

هنوز کوچک است

اگر با جبین تو برابر شود

دنباله تو

             جنگل خورشید است

شاید فقط

           خاک نامعلوم قیامت

                                  ظرفیت تو را دارد

زمین اگر چشم داشت

                               بزرگواری تو این سان غریب نمی ماند

هیچ جرئتی جز قلب تو نسوخت.

 

سپید تر از سپیده

                    بر شقیقه صبح ایستاده ای

و از جیب خویش

                   خورشید میپراکنی

ای معنویت نا محدود

زود است حتی بر زمین

                           نام تو برده شود

**

زمین فقط

پنج تابستانبه عدالت تن داد

و سبزی این سالها

                     تتمه آن جویبار بزرگ است

که از سرچشمه ناپیدایی جوشید

وگرنه خاک را

                        بی تو جرئت ابادانی نیست.

تو را با دیدنی های مانوس میسنجنم.

من اگر میدانستم

                  پشت آسمان چیست

                                           تو همانی.

تو آن بهار ناتمامی

که زمین عقیم

               دیگر هیچ گاه

به این تجربت سبز

تن نخواهد داد

آن یکبار نیز

در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی.

شب و روز

            بیقراری پلکهای توست

وگرنه خورشید

              به نور افشانی خود امیدوار نیست

صبح

       انعکاس لبخند توست

                                 که دم مرگ به جای آوردی

آن قسمت از زمین

                       که نام تو را نبرد

                                         یخبندان است.

ای پهناوری که

                عشق و شمشیر را

                                           به یک بستر آورده ای

دنیا نمیتواند بداند

                    تو کیستی!

                      سلمان هراتی.

محسن

۱۳۸٤/۱٠/٢۸
ضروری
در آخرین ایستگاه
راننده تکانت میدهد
سر از شیشه بر میداری ...
ایستگاههای آمده را بر میگردی
با سری بر شیشه
و در اولین ایستگاه با تکان راننده
دوباره... دوباره...
حالا بعد سالها
دیگر یادت نیست
کدام ایستگاه
منتظرت بود
حالا دیگر این اتوبوس
بدون تو اصلا راه نمی افتد
تو مثل گاز و ترمز و دنده ضروری هستی
 
                            حميدرضا شکارسرايی
محسن

۱۳۸٤/۱٠/٢۳
حج! مسعي! هروله!

جلال اینها را در خسی در میقات نوشته بود. خواستم مثلا مقدمه مانندی بنویسم دیدم که شریعتی در باب آنچه در آنجا گذشت چیزی نوشته است هر دو را با هم و در کنار هم آوردم و باقی ماجرا ....

 

نهایت این بی‌خودی را در دو انتهای سعی می‌بینی که اندکی سربالاست و باید دور بزنی و برگردی و یمنی‌ها هربار می‌رسند جستی می‌زنند و سلامی به خانه و از نو ... که دیدم نمی‌توانم و گریختم و دیدم چه اشتباهی کرده آن زندیق میهنه‌ای یا بسطامی که نیامده تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفکند یا دست کم خودخواهی خود را.... حتی طواف چنین حالتی بر نمی‌انگیزد، در طواف به دور خانه دوش بدوش دیگران به یک سمت می‌روی و به دور یک چیز می‌گردی و می‌گردید، یعنی هدفی هست و نظمی و تو ذره‌ای از شعاعی هستی به دوره مرکزی پس متصلی و نه رها شده و مهمتر این که در آن مواجه‌های در کار نیست دوش بدوش دیگرانی نه روبرو. و خودی را تنها در رفتار تند و تنه های آدمی می‌بینی، یا از آنچه به زبانشان می‌آید می‌شنوی اما در سعی، می‌روی و برمی‌گردی، به همان سرگردانی که هاجر داشت....

 

این یادداشت کوتاه را علی شریعتی در اواخر عمر با یاد جلال نوشته و بر کتاب حج افزوده است.

 

باید با او سعی می‌کردم، آخر با هم عهد کرده بودیم که یک بار دیگر حج کنیم، این بار با هم. ملک الموت همان سال او را از ما گرفت و من تنها رفتم، اما همه جا او را در کنار خود می‌یافتم، همه مناسک را گام به گام با هم می‌رفتیم اما نمی‌دانم چرا در سعی بیشتر "بود". ظهوری تابنده داشت و حضوری زنده و گرم، صدای پایش را می‌شنیدم که پیاده می‌دود و آشفته، و هرم نفس نفس زدن‌ها‌یش که چه تب‌دار بود و تشنه و عاشق. تنها خود را به این سیل خروشان حیرت و عطش خلقی که سراسیمه از این سو به آن‌سو می‌دوید سپردم اما او را، به هر سو که می‌نگریستم ‌می‌دیدم گاه پا به پایم می‌دوید، پا به پایش می‌دویدم، گاه می‌دیدم که همچون صخره‌ای از بلندای صفا کنده شده است و با سیل فرو می‌غلتد و پیش می‌آید و گاه، در قفایم احساسش می‌کردم، هروله می‌کرد و مسعی می‌لرزید، می‌یافتم، می‌شنیدم و می‌دیدم که سرش را بر آن ستون سیمانی می‌کوبد و می‌کوبد تا ... بترکد که همچون حلاج از کشیدن این بار گران به ستوه آمده بود و آن همه انفجار را در آن نمی‌توانست به بند کشد و نگاه دارد. او که سر را به دو دست می‌گرفت و به میان خلق می‌آمد و به این التماس ضجه می‌کرد که بزنید بزنید که سخت بر من عاصی شده است! چرا در سعی این همه بود و بیش از همه جا؟ شاید از آن رو که در حج خویش نیز چنین بود. در این سفر نامه که همه گزارش است و همه جا چشم تیز بینش کار می‌کند تنها در مسعی است که شعله‌ور می‌شود و دلش را خبر می‌کند و روح حج در فطرتش حلول می‌کند و شعله غیب بی‌تابش می‌کند و بی خود! شاید از آن رو که مسعی شبیه عمر او بود و سعی زندگی‌اش تشنه و آواره و بی‌قرار در تلاش یافتن آب برای اسماعیل‌های تشنه در این کویر و شاید اساسا به این دلیل که او، راه رفتنش مثل سعی بود، چقدر خود را به او رساندن سخت بود، باید همیشه می‌دویدی، اگر لحظه‌ای غفلت می‌کردی، لمعه‌ای به قفا یا چپ و راست رو می‌گرداندی، عقب می‌ماندی و او، به شتاب عمر خویش، می‌گذشت، اصلا او راه نمی‌رفت، قدم نمی‌زد، هروله می‌کرد! گوئی تشنه خروشان جستجو گری است که همواره، احرام بر تن، آواره میان دو قله صفا و مروه می‌کوشد و می‌رود و در این کویر، آب می‌طلبد، و این زندگی کردن وی بود که در حج، تنها به مسعی که پا می‌نهد بر می‌افروزد و خسی در میقاتش به سعی که می‌رسد کسی در میعاد می‌شود و چشم دل باز می‌کند و آنچه نادیدنی است می‌بیند و حکایت می‌کند.

 

محسن

۱۳۸٤/۱٠/۱۸
بله مردما که ماييم!!

 چند قضيه کاملا بی ربط

 

از در عقب اتوبوس رفتم داخل. معمولا صندلی یکی مونده به آخر می‌نشینم . ولی یکی یه ردیف جلوتر با رفیقش نشسته بود. منصرف شدم و رفتم وسط اتوبوس یه صندلی خالی پیدا کردم نشستم. کسی نبود. اتوبوس خلوت خلوت بود. جز اون دو نفر یکی دو تای دیگه هم ردیف اول نشسته بودند. داشتند با هم راجع به یه آدمی صحبت میکردند.

اونا داشتن صحبت میکردن منم مشغول نگاه کردن بارون و آدمهای تو راه بودم. یهو حرفشون رسید به اینکه آره من چند روز پیش دیدمش و داشت از راهرو های تو دانشگاه می‌اومد پایین ....سونیا هم باهاش بود .... سونیا حتی ماجرای اوپن بودنش رو هم می‌دونست... صبح بهم زنگ زد که دیگه نمی‌تونه ادامه بده. .... منم راه افتادم رفتم در خونشون..... دیگه همینجور رفتم تو .... دیدم تو اتاقش افتاده.... بلندش کردم بردیمش صابرین .... از ساعت هفت ونیم صبح هیمنجور بیدارم ..... بهش گفتم آخه دختر من دوست دارم.... فکر نکنی که گیرت آوردم ها نه!!! .... اگه تو نخوای حتی بهت دست هم نمی‌زنم... خیلی دختره خوبیه.... البته خودش هم می‌دونه آینده نداره.... سر همین ماجرای اوپن بودنش.....من بهش گفتم گیرت نیاوردم واقعا دوست دارم..... اوندفه که با هم رفته بودیم دریا.....

دیگه داشتمش کلافه می‌شدم. دیگه اصلا نفهمیدم چی گفتن. تمام استخونام آتیش گرفت. خواستم پاشم برم چند ردیف جلوتر بشینم دیدم نمیتونم پاشم. اصلا نیمتونستم سرم رو درست نگه دارم صاف گذاشتمش رو شیشه اتوبوس.

حالم از دیدن آدمهایی که ادای مدرن بودن رو در میارن بهم میخوره. طرف توحرف زدن، تو راه رفتن، پوشیدن، خوردن، حتی تو فکرکردن، ادای آدمهای مدرن رو در میاره ولی همین که پای عمل می‌رسه همه چیز عوض می‌شه اصلا هر چی آدم خشکه باید بیاد پیش پای آقایون لنگ بندازه. یکی نیست به این آدم بگه خب خاک بر سر تو اگه دوستش داری پس چرا نمی‌ری نمی‌گیریش؟ شماها که مدرن تشریف دارید یعنی یه تیکه پوست و گوشت اینقدر براتون مهمه؟ که تمام احساستون رو واسش زیر پا می‌زارید. دوسش داری فقط برای .... .

 

استاد پزشکی قانونی می‌گفت یه روز سر ظهر دیدیم ولوله‌ای شد نگاه کردیم دیدیم یه دسته آدم با یکی که لباس عروس پوشیده ریختن تو اداره رفتیم جلو پرسیدیم بله آقا؟ فرمودن که ایشون خانوم عروس تشریف دارند و اینها هم گویا همراهان ایشون هستند. گفتیم اینو که می بینیم، بفرمایید چی شده؟ هیچ چی! وسط عروسی یکی پا شده گفته که عروس خانوم قبل از ازدواج با یه آقایی دوست بوده کی گفته ایشون دختره. داماد هم که نهایت غیرت و همینجور خریت رو داشته ورداشته عروس رو آورده پزشکی قانونی که ببینه راست گفتند یا دروغ. به همین سادگی و به همین باحالی. به این میگن هندوانه به شرط چاقو.

 

یا غیرت مندی بعضی از آقایونمون به جایی رسیده که بعد از 6– 7 ماه تشریف میبرن پزشکی قانونی که بله آقا ما اون شب احساس کردیم که خانوممون هم بعله البته احساس کردیم ها. شما نمیتونید یه جوری این قضیه رو پیدا کنید؟

 

این از عوام ما اون هم از دانشجویان مملکت. جایی خونده بودم یا از کسی شنیده بودم یادم نیست که میگفت چیزی نزدیک به 50 درصد طلاق ها بر سر مسائل جنسی مابین زن و شوهر یا خطاهای این دو رخ می‌ده.

وحشتناکه البته.

 

من نمی‌فهمم چرا این آدم‌های مدرنی که تولید کردیم سر این چیزا اینقدر احمقانه عمل می‌کنند. وقتی به خودمون اجازه می‌دیم که همینجور آزادانه ارتباط داشته باشیم دیگه غیرت داشتن سر این مسائل خیلی خنده داره.

در ضمن فکر نکنم وقتی دو تا آدم سر یک سری مسائل که براشون مهمه با هم کنار اومدن مسائلی از این دست اینقدر مهم باشه.

گاهی دعا میکنم کاش مردها هم یه چیزی می‌داشتند که افتضاحاتشون رو، رو میکرد.

 

حالم از هر چی آدم اینجوری داره بهم میخوره.

 

تف به بیشرفی ما.

فردا باز باید برم دانشگاه.

 بُلـْهْ

در عربی جمع ابله است و در فارسی به صورت مفرد برای آدم کودن و نادان بکار می‌رود این عبارت را جایی خوانده بودم ولی یادم نمی‌آید کجا، باید در تاریخ بیهقی بوده باشد.

محسن

۱۳۸٤/۱٠/۱۸
ای خدای کعبه!

به طواف کعبه رفتم به درون رهم ندادند

که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی

                                                عراقی

ای خدای بیت الله!

چشم ما را از سنگ و خاک بگیر و به جمال صاحبخانه روشن کن.

ای خدای کعبه!

ما را از خودمان تهی و آکنده از حضور خودت کن.

ای خدای خانه!

به زائرانی که بر در خانه‌ات آویخته‌اند بگو که این باب الله الذی منه یؤتی

ای خدای مکه!

کی می‌شود که میزبان حقیقی خانه ظهور کند و مکه را از دست غاصبان جاهل برهاند.

ای خدای مقام ابراهیم!

دستیابی به مقام ابراهیم کار آسانی نیست. حرفی از الفبای رفاقت ابراهیم را به ما بیاموز و جرعه‌ای از جسارت ابراهیمی را در جانمان بریز.

ای خدای احرام!

توفیق ده که لباس اخلاق خویش را از تن فرو بریزیم و احرام اخلاق تو را بر تن کنیم.

کاش می‌شد که هرگز لباس خویش باز نپوشیم. کاش می‌شد که همیشه محرم باشیم.

ای خدای صفا و مروه!

همه عمر سعی میان خوف و رجا را ارزانی بدار.

ای خدای زمزم!

خواستن و چگونه خواستن را به ما بیاموز و چشمه معرفت را از کویر وجودمان، زلال و لاینقطع بجوشان.

ای خدای محمد!

ننگ جهالت و جاهلیت را از دامان اسلام و مسلمین پاک گردان.

ای خدای عرفات!

آدمی اگر حد خویش بشناید، از مصائب دهر مصون می‌ماند. ما را شناسای حد خویش قرار ده.

ای خدای طواف!

طواف بی امام به گشتن به‌دور خویش می‌ماند. شرک و ضلالت و گمراهی است. چشم ما را در طواب به محبوب و مقتدایمان روشن کن!

ای خدای لبیک!

نیاید آن روزی که ما تو را بخوانیم و پاسخی نشنویم. رو به سوی تو آریم و روی باز تو را نبینیم.

ای خدای هاجر!

عشق و اعتماد و یقین به خودت را در ما تقویت کن تا دست و تلاش و پای رفتنمان در مسیر تو فرو نماند.

ای خدای مدینه!

احساس و غربت و مظلومیت شیعه را در مدینه‌ای که وطن تشیع است به ظهور فرزند مدینه التیام بخش.

ای خدای حج!

آنکه از محضر کریم تو دست خالی بازگردد، دچار غبنی عظیم شده است، ما را مستحق ملامت ملائک مساز.

 

محسن

۱۳۸٤/۱٠/۱٤
حج!؟

يكي از وظايف بزرگ مسلمانان پي بردن به اين واقعيت است كه حج چيست و چرا براي هميشه بايد بخشي از امكانات مادي و معنوي خود را براي برپايي آن صرف كنند‏.‏

 

چيزي كه تا به حال از ناحيه ناآگاهان و يا تحليل گران مغرض و يا جيره خواران به عنوان فلسفه حج ترسيم شده است ‏،‏ اين است كه حج يك عبادت دستجمعي و يك سفر زيارتي سياحتي است ‏.‏

به حج چه كه چگونه بايد زيست و چطور بايد مبارزه كرد و با چه كيفيت در مقابل جهان سرمايه داري و كمونيسم ايستاد‏!‏ به حج چه كه حقوق مسلمانان و محرومان را از ظالمين بايد ستاند‏!‏ به حج چه كه بايد براي فشارهاي روحي و جسمي مسلمانان چاره انديشي نمود‏!‏ به حج چه كه مسلمانان بايد به عنوان يك نيروي بزرگ و قدرت سوم جهان خودنمايي كنند‏!‏ به حج چه كه مسلمانان را عليه حكومت هاي وابسته بشوراند‏،‏ بلكه حج همان سفر تفريحي براي ديدار از قبله و مدينه است و بس‏! ‏

 

و حال آن كه حج براي نزديك شدن و اتصال انسان به صاحب خانه است و حج تنها حركات و اعمال و لفظ ها نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك‏،‏ انسان به خدا نمی‌رسد‏.‏

حج كانون معارف الهي است كه از آن محتواي سياست اسلام را در تمامي زواياي زندگي بايد جستجو نمود‏،‏ حج پيام آور و ايجاد و بناي جامعه اي به دور از رذايل مادي و معنوي است ‏،‏ حج تجلي و تكرار همه صحنه هاي عشق آفرين زندگي يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست‏،‏ و مناسك حج مناسك زندگي است و از آن جا كه جامعه امت اسلامي از هر نژاد و مليتي بايد ابراهيمي شود تا به خيل امت محمد صلي الله عليه و آله و سلم پيوند خورد و يكي گردد و يد واحده شود‏،‏ حج تنظيم و تمرين و تشكل اين زندگي توحيدي است ‏.‏

متن کامل اين پيام رو پيدا کرديد حتما بخونيد چون فکر کنم خيلی مهم باشه. اينجا متن کاملش هست.

http://1001.blogfa.com/post-6.aspx

محسن

۱۳۸٤/۱٠/۱۱
 

امروز صبح 3 پا شدیم یه مقدار اینور اونور تا 6.30 بیدار بودم بعد خوابیدم.

8 پا شدم دوباره خوابیدم بلاخره ده ونیم از خواب پا شدم رخت خواب رو جمع کردم رفتم دنبال کارملت.

پولا رو واریز کردم.

خانومه بغل دستیم تو بانک کلی بسته های هزار رو ریخته بود رو پیشخون.

بنده خدا من رو که دید زهره ترک شد.

به تحویلدار گفت آقا میشه اینا رو بردارید بذارید پیش خودتون.

اول صبحی یه لبخند گذاشت گوشه لب ما دستش درد نکنه!

بعد رفتیم دنبال کار مصطفی همش 3 یا 4 دقیقه طول کشید!

ای ول نیروی انتظامی مامورش سر حال بود وگرنه فکرکنم اگه میخواست میتونست یه چند وقتی ما رو سر بگردونه.

امروز زهرا و ریحانه اومدن خونه ما.

الان اینجا خوابیده آروم تایپ میکنم که بیدار نشه.

امتحانات داره کم کم اثرش رو رو من هم میذاره امروز رفتم یه کتاب خریدم پولش شد 2 تومن طمع کردیم. چاپ قبلیش هزار و ششصد بود طمع کردیم افتادیم تو چاله!

 

دیروز پریروزا سال نو میلادی هم شروع شد.

نکته جالب اینجاست که سال جدیدشون با زمستون شروع میشه!

البته زمستان بین جماعت ایرانی هم بی اعتبار نیست. لااقل شب اولش رو جشن میگیریم.

ولی فکر کنم واسه شروع سال همون بهار از همه بهتر باشه!

لااقل تازگی و نوشدن رو میبنی برگهای سبز رو و شروع زندگی رو.

 

دیروز به فکر وحید بودم امروز زنگ زد که کجایی بیا ببینمت قراره 5.30 صیقلان ببینمش.

دیروز یا پریروز محمد یه متن نشونم داد گفت حدس بزن از کیه من که نتونستم. متنش این بود:

وی اظهار داشت: تیمی که یک موسسه ایجاد میکند بنا بر نظر هیئت مدیره گل میکند شما چند تا تیم داشته اسد که گل کرده اند و پس از دو سال دیگر نبوده‌اند تیم کشاورز کجاست؟ تیم های دیگر که بودند کجا هستند!؟ شما ببینید مثلا کیه وو در ایتالیا که من از این پدیده نو خیلی خوشم میآید، در کنار یوونتوس و میلان میدرخشد بدون اینکه شخصیت های معروفی داشته باشد.

خب تونستید حدس بزنید؟

دادکان!؟ نخیر ایشون نفرمودند.

پروین!؟ نه خیر پروین هم نیست بنده همین دیشب با دو گوش خودم شنیدم که ایشان از فوتبال کشید کنار.

عادل فردوسی پور؟ یا جواد خیابانی؟ زهی خیال باطل!!

مثل من بیخود زحمت نکشید اینها رو محمد خاتمی خودمون در مراسم شام با تیم استقلال فرمود!!

باور ندارید همشهری هفتم دی ماه صفحه 25 رو بخونید. تازه چیزای دیگه هم گفت که دیدم بحث خیلی تخصصی میشه فاکتور گرفتم!

 

اینکه میگن ایرانی جماعت خودش رو مرکز دنیا میدونه پر بیراه نگفتند. چون همین حسین خان رضا زاده هم تو همون صفحه زیر همون خبر درباره سفر به کره فرمودند که : البته مردم کره لطف زیادی به من داشتند. در خیابان و بازار هرگونه ممکن بود ابراز احساسات میکردند و این برای من جالب بود که در دور افتاده ترین نقاط دنیا دارای طرفدارانی هستم.

خب امروز که به خیر گذشت!

اللهم اشبع کل جائع

اللهم اشف کل مریض

اللهم اکس کل عریان

 

محسن

۱۳۸٤/۱٠/۱٠
 

دیشب رو باز دیر خوابیدم.

صبح هم باز دیر بیدار شدم نمازم دوباره قضا شد.

صبح سر کوچه پستچی صدا کرد که آقا خوب شد دیدمت بیا نامت رو بگیر.

بس که نامه آورده رفیق شدیم.

امروز گرم بود.

رفتم دانشگاه با استاد قرار داشتم ندیدمش.

یکی گفت چطوری گفتم نسبتا زنده‌ام. طرف گفت این دیگه چه جورشه؟ گفتم به من نگاه کن ببین من چجورم!

قرار بود با یکی از رفقا یه کاری رو انجام بدیم. نشد. یعنی با یکی صحبت کردم. راه ما رو زد. یکی رو دیدم امیدوارم کرد. حتما نامه رو امروز پستش میکنم.

عبدالله توحیاط دانشکده منو دید یه چک پول داد که براش واریز کنم.

میمونه واسه فردا صبح.

دانشگاه رفت تو فرجه‌ها من موندم و کتابهای نخونده و یه عالمه بد بختی و بدون جزوه. باز جای شکرش باقیه این ترم فقط 16 واحد ورداشتم.

فردا باید برم راهنمایی رانندگی واسه کار مصطفی. اینم از فردا.

چرا من زبان رو یاد نمی‌گیرم! خودم هم موندم!

امروز یه استادی رو دیدم گرم برخورد نکرد. چراش رو نمی‌دونم ولی قبلنا اینجور نبود باید ببینم قضیه چیه!

میثم اومده میگه من داشتم امروز تو راه فکر میکردم که چرا تو تو دو ماه گذشته از پشت این سیستم پا نشدی.

خودمم نمیدونم البته! خدا رحم کرد دعوامون نشد.

این ترم مدنی ها تموم میشن شکرخدا.

از ترم دیگه فقط عمومی‌ها می‌مونن. و یه خرده مزخرفات دیگه.

گاهی چقدر حالم از این درسا به هم می‌خوره.

تاز‌گی‌ها تصمیم گرفتم ارشد هم بدم. نمی‌دونم چی میشه. امیدوارم البته.

 

محسن

۱۳۸٤/۱٠/٩
لحظه هاي کاغذي

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري

لحظه‌هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگی‌هاي اداري

 آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

 با نگاهي سر شکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 صندلی‌هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده ، گريه‌هاي اختياري

 عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بی‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

 رو نوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:
شنبه‌هاي بی‌پناهي، جمعه‌هاي بی‌قراري

 عاقبت پرونده‌ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 روي ميز خالي من، صفحه‌ي باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

                                                قيصر امين پور

محسن

۱۳۸٤/۱٠/٦
برادر علی!!

متن زیر ترجمه خطبه‌ای از امام علی است که در وصف یکی از یارانش فرمود؛ اميد که اين خصائل را فراگيريم و در بدست آوردنشان کوشش کنيم. 

پيش‌ از اين‌ مرا برادري‌ در راه‌ خدا بود كه‌ كوچك‌ و حقير بودن‌ دنيا در چشمش‌، او را در چشم‌ من‌ عظمت‌ وشكوه‌ ويژه‌اي‌ بخشيده‌ بود.

او از بندگي‌ و چيرگي‌ شكم‌ خويش‌ آزاد بود، چيزي‌ را كه‌ نمي‌يافت‌ آرزو نمي‌كرد و چون‌ مي‌يافت‌ زياده‌روي‌ نمي‌نمود.

بيش‌تر روزگارش‌ در سكوت‌ مي‌گذشت‌، اما گاهي‌ كه‌ لب‌ به‌سخن‌ مي‌گشود بر سخنوران‌ غالب‌ مي‌شد و عطش‌ پرسشگران‌ و سوز تشنگي‌شان‌ را فرو مي‌نشاند.

او به‌ ظاهر افتاده‌ مي‌نمود و همه‌ ناتوانش‌ مي‌انگاشتند، ولي‌ اگر زمان‌ كوشش‌ فرا مي‌رسيد و برخوردي‌ جدي‌ در ميان‌ بود، به‌ سان‌ شير بيشه‌ مي‌خروشيد و چونان‌ مار بيابان‌ بر دشمن ‌مي‌پيچيد.

حجّت‌ و برهان‌ خويش‌ را جز در نزد قاضي‌ طرح‌ نمي‌كرد. چنين‌ بود كه‌ هيچ‌ كس‌ را بر آن‌ چه‌ در موردش‌ امكان‌ توجيهي‌ باشد تا عذرش‌ را نمي‌شنيد ملامتش‌ نمي‌كرد.

از هيچ‌ دردي‌ جز به‌ هنگام ‌بهبودي‌ شكوه‌ نمي‌نمود و نمي‌ناليد.

آن‌ چه‌ مي‌گفت‌ عمل‌ مي‌كرد و آن‌چه‌ را نمي‌كرد نمي‌گفت‌،

اگر در سخن‌ مغلوب‌ مي‌شد هرگز در سكوت‌ و خاموشي‌ شكست‌ پذير نبود، همواره‌ به‌ شنيدن‌ حريص‌تر از گفتن ‌بود.

هرگاه‌ دو كار براي‌ او پيش‌ مي‌آمد مي‌نگريست‌ كه‌ كدام‌ يك‌ از آن ‌دو به‌ هواي‌ نفس‌ و هوس‌هايش‌ نزديك‌تر و سازگارتر است‌ تا خلاف ‌آن‌ را انجام‌ دهد.

پس‌ بر شما باد جست‌ و جوي‌ چنين‌ خوي ها، آن‌ها را فراگيريد و در به‌دست‌ آوردنشان‌ با يكديگر رقابت‌ نماييد، و اگر تحصيل‌ اين‌ همه‌ را نمي‌توانيد، دست‌ يافتن‌ به‌ اندك‌ بهتر از رها كردن ‌همه‌ است‌.

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]