۱۳۸٤/۱٢/٢٥
بهار
خدایا!
مپسند که بهار، طبیعت بی جان را جامه نو بپوشاند و ما مدعیان جان هم چنان در رفتار کهنه خویش بازمانیم!
محسن

۱۳۸٤/۱٢/٢۱
چشمانی که من میشناسم
چشمانی که من میشناسم
جنگلی است
بی که سبز باشد
و دشتی، بی که گسترده.
دو ستاره در آن چشمان خفته اند.
***
چشمانی که من میشناسم
اسطوره را به تاریخ بدل کرده اند.،
استعاره را به حقیقت
جمله را به نگاه
و سوال را به خموشی.
***
چشمانی که من میشناسم
رود را به سکون واداشته اند.،
و دو آسمانه کوچکند
که باژگون، در آینه|ی نی نی های سیاه خفته اند ...
***
چشمانی که من میشناسم
تنها دیدنی است.
ستاره،
اما
چیدنی است.
***
چشمانی که من میشناسم
مرا عریان میکند.،
وجودم را از خویش می شکافد.،
چنانکه الماس شیشه را
یا احساس، اندیشه را.
***
چشمانی که من میشناسم
خونریز ترین دشنه ها را در دستان کودکانه خود دارد.،
و من، پیش از آنکه بر خود بترسم
برای آن چشمان بیم دارم.
***
در بدایت حیات
شیطان پدرم را به این چشمان اغوا می کرد.
چشمان تو
سیاهترین گناهی است که من میشناسم.
***
چشمانی که من می شناسم
تنها گیاهی است
که نمیبالد اما زنده است
نمیخروشد،اما فریادی در خود شکسته است
و گیرایی نگاه در آن، چون طنین صدایی خسته است.
***
چشمانی که من میشناسم
قباله همه آبهای عالم است
کتاب همه دردهای آدم است.
چشمانی که من میشناسم
اینک نگاه مریم را به گاهواره عیسی پیام می آورد.،
گر چه خود برگک آواره ای است
که بی خیال، از چوپان دل من میگریزد.
***
چشمانی که من میشناسم

به خاطر میکشاند: قفس و پرواز را
نیز، انتها و آغاز را.
***
چشمانی که من میشناسم
هنگامی که به گریه می نشیند
هراس، دلم را می ترکاند
چندان که گویی دو اقیانوس به خشکی راه گشاده اند.،
فریادم، نوح را به یاوری می طلبد
دلم برای همه عالم می تپد.
چشمانی که من میشناسم
روی من خط بطلان می کشد.،
از دیکته وجودم غلط میگیرد.،
و زیر حیات من صفر می نهد.
من در چشمانی که میشناسم حل میشود.
***
چشمانی که من میشناسم
هر یک دهکده ای است که جز پگاه ندارد.
هیچ زمان دیگر، در آن نمیگذرد.
در آن هماره، رمگان نگاه به صحرا میروند
با صدای جادویی زنگوله ها
و هزاران کودک
در اطراف میدانک آن
به بازی دست به دست داده اند.
***
چشمانی که من میشناسم
چون دو دهکده همجوار
بر جبهه صخره واری صاف
خفته اند
و زمان هماره در آن گرگ و میش است ...

علی موسوی گرمارودی
56.9.3
محسن

۱۳۸٤/۱٢/۱۸
سامری ها در سامرا
و اين سر بريده كه افتاده ست در كربلاي سامرا
سر بريده يحيي ست
سر بريده ماست
ديروز از موشك كروز ترسيديد
آن بالا خدايي بود
بالاتر از موشك كروز
حالا از آن بالا خيال تان راحت شد

ديروز روبروي پيامبر ايستادند
امروز روبروي مهدي هادي
امروز روبروي مسيح

اين قبور متبرك
دوازده قرن است مي‌درخشد
در قلب اهل شيعه وسنت
و سامرا مي‌ماند در جايش
و ساخته مي‌شود زيباتر از قبل
و آنچه پوچ ابن پوچ است تويي
اي بوش ابن ابي

شما با اراده خدا شوخي كرديد
شما سر حسين را دوباره بريديد
شما سكوت كرديد
موساد آمده ست
موعود آمده است در حواشي همين شعر و دارد مي نگرد به مسلمين
سه روز مي‌گذرد از واقعه ...

به شاعران فلسطين مي‌نويسم اين نامه را
سي شعر را كه نوشته‌ام براي قدس
ضميمه اين نامه مي‌كنم
آي شاعران فلسطين
حتا به روح مردگان كه شعر مرا خوانده‌اند
به شاعران تشنه سفر به فرانسه مي‌نويسم
كه در همين تهرانند و
هي براي هم مي زنند و
هي پشت سر هم دروغ مي بافند
اين نامه را به محمدالبرادعي هم مي‌فرستم كه يك مسلمان است و
از بوش هم مي‌ترسد و
از لندن هم خوشش مي‌آيد
اين نامه را براي بوش و رايس نمي‌فرستم
آنان كوچكند و سي سال ديگر
به سرنوشت يزيد دچار مي‌شوند
بچه‌هاي آمريكايي حتي نمي‌دانند
كه نام اين زوج نگون بخت چه بوده است
اين نامه را به درويش مي نويسم كه شاعر است
به روح نزار قبّاني
براي خشم خوشه‌هايش صلوات هم مي فرستم و
رونوشت مي زنم به روح هايي كه جوانمردند
ـ براي معين بسيسو هم آن سي شعر را مي فرستم ـ
دعوت مي كنم زرتشت را و تمام موبدان را
كه گرد آتشكده ها مي چرخيدند و معبدي داشتند
كه گرد حريم حرم بگردند و
با من در سامرا به چرخ در آيند!

حرم حريم دل ماست
يك پرده سمت پنجره بهشت است
كه پرده دران دارند پرده‌دري مي كنند و
از قرآن يك صفحه كنده مي‌شود و
صالح به سوي قوم خويش مي آيد
با شتري كه اين سلفي‌هايش كشتند
به اين شتر نزديك نشويد
محبوب آل الله است اين حرم!

براي ابومسلم نامه نوشتم
به بابك خرمدين ايميل زدم كه بيايد
در اعتراض به اين جنايت
و آمدند.
صالح فرياد مي‌زند كه اين شتر را نكشيد و
ابومسلم بايد به داد اين همه تنهايي برسد
و اين ابومسلم كه مي‌گويم
از اين مسلمانان كه پول مي‌گيرند از رايس
از اين شاعران مسلمان
كه چرخ مي‌زنند دور سفارت خانه فرانسه
صد بار بهتر است
هورا به فرخي كه شرف دارد بر آقاي سين عين
موعود آمده است
فقط مانده‌ام كه نسل اين آدم‌هاي ابتر از كجا پيدا شد
آن قوم تكثير نشد و نمي‌شود
اين آدم‌ها بايد ماشين‌هاي آهني غرب باشند
با شناسنامه جعلي
اين شاعران كه ساكتند
قورباغه هاي ابوسفيانند

من مانده‌ام با سي شعر براي قدس
و دعوت نامه‌اي براي تمام شاعران جهان
من مانده‌ام با روضه‌اي كه مانده روي زبانم
ياس كبود!
دنبال قبر تو هم مي گردند
چه خوب شد كه قبر تو پنهان است
آنان موريانه اند و من روضه اي غريبانه مي خوانم
و سامرا از قدس كمتر نبود
و سامري‌ها
در سامرا چقدر زيادند
پيراهن يوسف است حرم
برادرانش قبا كردند و
يعقوب گريه مي كند تا هنوز
سه روز گذشت و بوي شعر نمي‌شنوم از كنعان
از تهران
نارنجكي به دهان مي‌بندم
نارنجكي به شعر...

عليرضا قزوه
محسن

۱۳۸٤/۱٢/۱٧
نماز

چون به نماز می ایستی

                        بلندتر می نمایی.

چون به نماز می ایستی

                        تمام خود را به خدا می سپاری.،

و من تمام تو را نماز می برم

شگفت بت پرستا که منم!

تمام تو را با خدا در میان نهادم

                        نماز تو، اورا

                        و تو خود مرا.

 

                        ****

 

تو در نماز زیباتری

و نغمه ات، از تبار ترانه هایی است

               که جریدگان بر گذرگاه کوهستانها می خوانند.

چادر نماز سپید گلدارت

همان بهار شکوفاست

بر قامت موزون ترین ناربن.

الله اکبر!

نجوای گرم و پاک تو هنگامه می کند.،

چندان که وسوسه(خدای ِ تو) شدن را

                                    در کفر گاه دلم بر می انگیزد. 

 

                        ****

 

قامت تو

        خود نماز دیگری است

          -چون رساترین آیه-

از تو جدا نیستم

نمازهایت را به نیتی دوگانه به جای آر!

که من در توام

            از شدت خواست.

چون به رکوع می روی

            با زانوان من برخیز

                        که در تو ایستاده ام

                                    به هنگام برخاستن.

                                                           

                                                           

                                                علی موسوی گرمارودی

                                                 زمستان 52 زندان قصر

محسن

۱۳۸٤/۱٢/۱٥
...

سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر 
                                محمدعلي معلم دامغاني

محسن

۱۳۸٤/۱٢/۱۱
آتش!!

آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند.

محسن

۱۳۸٤/۱٢/٧
اين روزها ...

اين روزها حسابی همه چيز داره پشت سر هم اتفاق ميفته.

اول که کاريکاتورها بعد عکسهای ابو غريب بعد هم انفجار حرم امام هادی و عسکری.

***

پيرمردهای ما هميشه فکر ميکنن که هر چه در اين منطقه اتفاق ميفته يه سرش ربط داره به انگليس.

***

يک نگاهی بندازيد که چطور وحدت اسلامی بوجود اومده بعد از سالها يک شبه جاش رو با سايه جنگ مذهبی عوض کرد.

***

اللهم غير سوء حالنا بحسن حالک

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]