۱۳۸٤/۳/٢٩
روز ها با هم فرق ميکنند!

اين بالا نوشته امروز شنبه، 28 خرداد، 1384 در حالی که امروز يک شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۴ هست چرا حالا اين مساله اين قدر برايم اهميت دارد شايد اگر روز ديگری می آمدم و به اين تقويم بی توجه عبور ميکردم من غالبا روزها را گم ميکنم! ولی امروز برايم هميشه با روزهای ديگر متفاوت بوده است!

بعضی از روزها هستند که به واسطه تعلقشان به فردی يا چيزی با بقيه روزها فرق ميکنند! مثل روزهای خدا (ايام الله) که متعلق به خداست!

امروز هم که ميخواستم اين مطلب را بنويسم برايم رنگ شريعتی را دارد حتی اگر آن بالا امروز را ديروز بداند! امروز امروز است! بی هيچ شکی روزی که متعلق به دکتر است!

خداوند روحش را شاد نمايد.

محسن

۱۳۸٤/۳/٢۸
مگر او سکوت کرده است!

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی

محسن

۱۳۸٤/۳/٢٦
جنگ و ترس

من هيچ وقت جرات نکردم که بروم و از نزديک مناطق جنگی را ببينم و هميشه از تصويرهايی که ممکن بود با آنها مواجه شوم هراس داشتم تا اينکه به اين مقاله برخوردم در سوره. بخشهايی را ميگذارم تا بخوانيد و باقی را ميتوانيد از سايت سوره بخوانيد.

واقعيتش بعد از خواندن اين مقاله به هيچ وجه احساس غبن نکردم که چرا نرفتم و جنوب را و مناطق جنگی را نديدم!

چندی پيش رفيقی ميگفت: فلانی نبودی حضور رو احساس می کنی. و من در خودم مچاله شدم! چقدر ما از چيزهايی که مال ما نيست احساس غرور ميکنيم! اينها اصلا متعلق به ما نيست! اگر ديروز پدرم جنگيد اين هيچ ربطی به من ندارد من بايد جنگ خود را به پيش برم جنگ ميان فقر و غنا.

کاروانی راهی نور است که راه خود را به سمت اين جنگ بگشايد! راهی که ممکن است به سمت نيزارهای کارون باشد اما به يقين نه برای تماشا! که برای انجام همان جنگ!

بياد داشته باشيم هرگز سعی ناکرده به زيارت آفتاب نخواهيم رسيد!

 

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=3159

 به شهر می‌آییم، برای خریدن یخ پیاده می‌شوم. پسركی با چهره‌ای عبوس ایستاده و خیره به ماشین ماست. می‌گویم: یخ! نامهربان جواب می‌دهد. می‌پرسم چرا؛ می‌‌گوید: «.... اینها برای چی آمدند، ما هیچ نداریم الّا جنگ و آنها فقط چفیه دارند و پول...
ادامه فكرم از بیابان به شهر می‌آید و سراغ سرم را می‌گیرد؛ جنگ را چه كسی می‌فهمد؟ من كه از جنگ اسمی شنیده و زیباییهای جنگ را دیده‌ام كه با تیری به قلب و لبخندی به لب رفتن؟ یا همسایه و همكاری كه عضوی از بدن و عضوی از خانواده‌اش را از دست داده؟
یا آن كه جنگ و بعد از جنگ برایش فرقی نكرده است؟
جنگ را چه كسی می‌فهمد؟ ما كه با جنگ پ‍ُز می‌دهیم و پ‍ُست می‌گیریم یا آن كه در مناطق جنگی زندگی می‌كند. دشمن را دیده كه چون طوفانی از زندگی او گذشته و همه چیز را ویران كرده. نه صدای آژیر. شنیده، نه شب خاطره رفته، و اینها كه می‌آیند و می‌روند جز یك مزاحم، هیچ ربطی به زندگی او ندارند.
پسرك می‌گوید؛ شهریها... همین تهرانیها... یاد حرفهای مسئول اقامتمان می‌افتم كه گفت: كسی داخل شهر نرود. با اینها حرف نزنید. عربند و دلشان آن طرف مرز. به اتوبوسها سنگ پرتاب می‌كنند. مسافران حتی پرده‌ها را كشیده و فیلم می‌بینند و مجله می‌‌خوانند و اشك می‌ریزند. اما از آثار زنده جنگ، از جنگ‌ زنده كه در جریان است چشم می‌پوشند.

محسن

۱۳۸٤/۳/٢٥
یکی از غروبها

 یکی از غروبهای هزار و چهار صد و چهل و پنج
صد سال از اولین گریه ام گذشته است
صد سال از اولین نگاه مادرم
صد سال از اولین شکوفه
از اولین برف
صد سال از اول من گذشته است. . .
یکی از غروبهای هزار و چهار صد و چهل و پنج
چند سال از سکوت من گذشته است؟
و شعرهایم
در یاد چند نفر باقی است؟

حمید رضا شکارسری

محسن

۱۳۸٤/۳/٢۳
پايان بهار؟

استادی داشتم که روزی سر کلاس می‌گفت: ما ایرانی‌ها هیچ وقت درست بشو نیستیم مثلا از یک نفر می‌پرسید امروز چندم است و او می‌گوید نمی‌دانم! و این را حمل بر زمان ناشناسی ما می‌کرد و بسیار از این خصلت بد می‌گفت!

من اما چندان از این خصلت بدم نمی‌آید چون لااقل باعث می‌شود که گاهی قالب تقویم را بشکنیم و به فصل‌ها و ماه‌ها از ورای صفحه‌های تقویم نگاه کنیم!

اگر چه بهار به پایان می‌رود و لی این فقط در تقویم است نه در تقدیر!

لبخند

بگذار

گنجشک های خرد

 در آفتاب مه آلود

           بعد از ظهر زمستان

به تعبیر بهار بنشینند

و گلهای گل خانه

در حرارت ولرم والر

      به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

  بهاری برای شکفتن دارند

                             و می دانند

  هیاهوی گنجشک های حقیر

                       ربطی با بهار ندارد

حتی کنایه وار

بهار غنچه سبزی است

که مثل لبخند باید

بر لب انسان بشکفد

            بشقاب های کوچک سبزه

   تنها یک «سین»

           به سینهای ناقص سفره می افزاید

بهار کی میتواند

     این همه بی معنی باشد؟

بهار آن است که خود ببوید

                                         نه آنکه تقویم بگوید.

                                                        سلمان هراتی

 

محسن

۱۳۸٤/۳/٢۱
خروس خوانان
خروس خوانان
نماز را
چشمان خواب آلوده
به آب شستیم
از زوزه های سگان گذشتیم
و صلاه ظهر در خیابانها
با سمندهایمان شیهه کشیدیم
آب از آب تکان نخورد
به ناچار
شبانگاهان
با صدای اذان
به خواب رفتیم.

صابر امامی
محسن

۱۳۸٤/۳/٢٠
دلتنگ
سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
بار كن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر
بار كن، بار كن، این دخمه طراران است
بار كن، گر همه برف است اگر باران است
بار كن دیو نیم، طاقت دیوارم نیست
ماهی گول نیم، تاب خشنسارم نیست
من بیابانی‌ام، این بیشه مرا راحت نیست
بار كن، عرصه جولان من این ساحت نیست
كم خود گیر به خیل و رمه برمی‌گردیم
بار کن جان برادر همه برمی‌گردیم

اشتران را یله سازید ستوران را هم
کاهلان را بگذارید شروران را هم
هان که بی‌تاب و هوس‌باره مبادا با ما
گول و مأیوس و شکم‌خواره مبادا با ما
غافلان نیک نخسبند که کام‌اندیشند
عاقلان نیز بمانند که خام‌اندیشند
عاشقان دست برآرند و عنان برتابند
به فلک می‌رود این قافله تا دریابند
به فلک می‌رود ای قوم اگر آگاهید
در پی روح خدا سبط رسول اللهید
ساروان اوست، فلک جاده، ملک چاووشش
بر گذرگاه نشان است و علم بر دوشش
به فلک می‌رود این قوم که کین بستاند
داد مظلوم از این چرخ برین بستاند

هله ای قوم شنیدید عنان برتابید
وقت تنگ است و فراخ است کران، دریابید
مقصد ما وطن است آی غریبان زمین!
وقت شد تا بگذارید گریبان زمین
آی چاووش دمت گرم به آواز بخوان
صعب دیر است مبر وقت، بخوان باز بخوان
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
هر که دارد سر همراهی ما بسم الله

محمدعلی معلم دامغانی


محسن

۱۳۸٤/۳/۱٥
امام (ره) وحیات باطنی انسان

در سالگرد آن واقعه عظیمی که در چهاردهم خرداد ماه سال 1368 رخ داد یک بار دیگر باید به همان حقیقتی توجه یافت که این واقعه را معنا بخشیده است.

حضرت امام امت انسانی از زمره دیگر انسان ها نبود و در میان بزرگان تاریخ نیز افرادی چون او بسیار نیستند ؛ اما تاریخ، آن سان که امروزی ها نگاشته اند ، نمی تواند قدر بزرگمردانی چون حضرت امام (ره) را دریابد .

(تاریخ تمدن) ، آن سان که غربی ها نگاشته اند ،( تاریخ غلبه انسان ها بر طبیعت است درجهت تمتعی مسرفانه.) آنان ، به مقتضای همین روح عصیانگری که در بشر امروز دمیده شده است ، انگاشته اند که پیشینیان نیز غایتی جز این نداشته اند و لذا از حقیقت وجود انسان بر کره خاک غفلت کرده اند .

حیات انسان در این سیاره کوچک که سفینه ای آسمانی بر پهنه اقیانوس بیکران فضای اثیری است ، تاریخ دیگری نیز دارد که (تاریخ باطنی)اوست ؛(تاریخ تمدن) تاریخ حیات ظاهری انسان و (تاریخ انبیا ) تاریخ حیات باطنی او .

انسان ظاهری دا ر د و باطنی ، جسمی دارد و رو حی..... و آنان که روح را انکار دارند عجب نیست اگر تاریخ زندگی بشر را منحصر به تاریخ تمدن بینگارند و تاریخ تمدن را نیز از نظرگاه (تکامل تاریخی ابزار ) بنگرد..... و به تبع آن ،امروز عنوان (بزرگان تاریخ) فقط به کسانی اطلاق می شود که راه تصرف مسرفا نه و بی محا با ی انسان را در طبیعت همواره داشته اند .

آنان انسان را معده ای بزرگ می بینند که در طول تاریخ ابزارهای مناسبی برای سیر و پرخوردن و تمتع هر چه بیشتر از لذات حیوانی یافته است. وقتی تعریف انسان این باشد،تاریخ نیز منحصر خواهد شد در تاریخ تمدن و ان هم از این نظر گاه خاص. انچه که در این روزگار به نام (تاریخ تمدن) خوانده میشود یک صورت وهمی و بدون واقعیت است که بشر جدید آن را بر گذشته خویش نیز اطلاق بخشیده است و لذا از انبیا و اسباط ایشان در آن نشانی نیست.

(تاریخ سلاطین) نیز تاریخ قدرت طلبی ها و تعارض است که بر خود بینی و خود پرستی و استکبار انسان ها بنا گشته است و این تاریخ نیز از آنجا که متعرض حیات باطنی انسان ها نمی گردد نمی تواند مو جودیت انبیا و او صیا و اسباط ایشان و معماران خانه حقیقت را معنا کند و بنابراین ، هرگز نباید توقع داشت که در تاریخ تمدن و یا تاریخ ها ی مدون رسمی شان و قدر بزرگانی چون حضرت امام که (معما ران حقیقت وجود بشر )بوده اند شناخته گردد.

شیخ الانبیا حضرت ابراهیم نیز معمار خانه حقیقت در کره ارض بوده است و دنیاست و انسان بر این سیاره خاکی باقی است ،این خانه حصن حصینی است که بشر را از اغوای شیاطین و هبوط به اسفل در کات بهیمیت دور می دارد ، اما کجا در تاریخ تمدن نامی و یادی از او می توان یافت؟ تاریخ حیات باطنی انسان مکه را (ام القرا) اما تاریخ تمدن اگر هم نیم نگاهی بدین واقعه عظیم از آن قبیله (جرهم) در جست جوی آب ،زمزم را یافتند و در اطراف آن سکنا گزیدند و اولین اجتماع مدنی را بنیان نهادند و.....

چرا این ظا هربینی بر بشر امروز غلبه یافته است و او را تا بدین همه به سراب اندیشی و تنگ نظر ی کشانده؟ هر چه است انسان امروز اگر چه هنوز مبدا شمارش روزها و سالها را بر هجرت این رسول و تولد آن دیگری نهاده است ،اما دیگر قدرت انبیا را نمیشناسد و تا این جهل باقی است قدر حضرت امام را نیز نخواهد یافت ،چرا که او نیز از احیا گران حیات باطنی انسان و بنیانگذاران خانه حقیقت است و انقلاب اسلامی ام القری این عصر است.

حضرت امام (ره) اگر چه ظاهر و باطن را شکست و با انقلاب اسلامی خانه حقیقتی را بنیان نهاد که کعبه دل های ناس است ،ام القری است ،بیت عتیق است و اسوه قیام ناس که نه شرقی است و نه غربی .

و بالاخره ، اگر چه تاریخ تمدن و تاریخ سلاطین معماران خانه حقیقت و احیاگران حیات باطنی بشر را فرا موش کرده اند ، اما ( تاریخ حیات باطنی انسان ) از ظاهر غفلت نکرده است.ظاهر جلوه باطن است و حجاب او ،و اهل نظر می دانند که اگر روزی حتی قرار شود که تاریخ حقیقی حیات ظاهری بشر را نیز بنویسند باید آن را بر اساس تحو لات باطنی انسان در طول تاریخ ، یعنی تاریخ دین و یا تاریخ انبیا معنا کنند . باید تاریخ جهان را از نو نگاشته تا انسان بداند که حقیقتا بر او چه گذشته است .
محسن

۱۳۸٤/۳/۱۳
 

ياد مرحوم مدپور بخير اين متن بخشی از متنی است که کامل آن را ميتوانيد در اينجا بخوانيد

آوینی قبل از شهادت داشت به این مسائل توجه می‌كرد و متوجه شده بود كه یك مقدار حرفهای آسمانی زده است؛ ولی در عین حال یك چیزهای دیگری دور و برش اتفاق می‌افتد؛ من‌باب نمونه برای شما بگویم آوینی تعریف می‌كرد یك روز صبح كه به دفترم آمدم، دیدم خانمی بچه به‌بغل آمده پیش من. گفت كمكم كنید این بچه مال فلان آقایی است كه شما می‌شناسید؛ من چیزی نمی‌خواهم؛ اقلاً بیاید به اسم این بچه شناسنامه بگیرد. شناسنامه ندارد. آوینی آتش گرفته بود؛ می‌گفت عجب بساطی درست كرده‌ایم. خوب در آن زمان، روایت فتح را می‌ساخت و یك جهان بهشتی در زمین تصویر می‌كرد، ولی جهان بهشتی كه در زمین وجود ندارد؛ می‌شود؛ در عالم خیال و مفهوم این جهان بهشتی را درست كرد؛ ولی پوسته را كه برمی‌داری می‌بینی، بسیاری از تناقضات هست و مشكل همین است، یعنی بسیاری از ما مسلمانان و دینداران، مشكلمان همین بوده است؛ چون نتوانستیم در زمین خدایی شویم؛ سعی كردیم خودمان را بكشیم به آسمان و آنجا خدایی شویم. برای همین هروقت خواستید ببینید مردم چقدر دیندارند؛ بروید بنگاههای معاملات ملكی، بروید بقالی بروید در صفهای سینما، تفریحگاهها؛ اصلاً مسجد، ببینید مردم چه عوالمی دارند؛ بروید در قبرستانها. اینها انضمامی است و واقعیت اجتماع است. ناامید هم نمی‌شویم چون اگر دل انسان به لطف الهی محكم شود؛ آدم كه ناامید نمی‌شود. در ناامیدی بسی امید است، آنجا كه ناامید می‌شویم؛ تازه می‌فهمیم كه رسیده‌ایم اول منزل و می‌توانیم از آنجا نقطه عزیمتمان را شروع كنیم. و اینجاست كه می‌فهمیم كه بالاخره آن جهان‌اندیشی آل احمد، گرچه یك نگاه شبه‌آسمانی داشته و می‌خواسته عدالت بشری را ایجاد كند ولی عملاً ممكن نبوده است. آن مقداری كه از آن ممكن است را هم، ما هنوز شروع نكردیم.

محسن

۱۳۸٤/۳/٩
 

بايد برخاست!

بايد راهی دراز را پيمود!

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]