۱۳۸٤/٤/۳٠
عشق سفيد

طرح يک سناريو برای يک سريال!

نام سريال: عشق سفيد!

بازيگر نقش اول مرد: سعيد؛ قد ۱۸۵؛ سفيد روشن؛ موها صاف و دارای فرق از وسط؛ کمی تا قسمتی چرب؛ دارای يک ۲۰۶ جگری. دارای مدرک کارشناسی معماری.

بازيگر نقش اول زن: ليلا؛ قد- چون قد همسر بايد از شوهر کوتاهتر باشد- ۱۸۳؛  سفيد روشن؛ موها را نبايد نشان داد؛ دماغ قلمی و باريک؛ دارای يک پرايد. شاعر؛ رمانتيک؛ کمی تا قستی دستی به صورتش برده!

سعيد در قسمت اول با ليلا آشنا می‌شود و در قسمت دوم عاشق وی می‌گردد و در قسمت سوم به مادرش می‌گويد تا به خواستگاری ليلا برود مادر ممانعت می‌کند و می‌گويد حتما بايد خواهر زاده‌ام را بگيری وگرنه مورد نفرين واقع خواهی شد. 

سعيد پس از يک ماجرای عشقی به اين نتيجه می‌رسد که با ليلا پيش پيرمرد با صفای محل  که در ضمن کليددار يا موذن مسجد می‌باشد برود و از وی تقاضا کند که به مادرش بگويد تا ليلا را برايش بگيرد و تاکيد می‌کند که اگر اين اتفاق نيافتد خواهد مرد - در اين حال نگاهی عاشقانه به ليلا می‌اندازد.

پيرمرد هم بعد از به ياد آوردن ماجرای عشقی خودش و همسر مرحومش به ديدار مادر سعيد می‌رود و با يک نگاه نافذ وی را بر سر عقل آورده و به او گوشزد می‌کند که نبايد به پر و پای جوانان پيچيد آنها خودشان عقل و شعور دارند و خودشان راه را از چاه بهتر از من و شمای پيرمرد و پيرزن تشخيص می‌دهند. نبايد اسير سنتها ماند. درست است که سعيد يک شبه عاشق ليلا شده و دختر خاله‌اش را که آقا سعيد دو سال تمام سر کار گذاشت را ول کرده است. ولی اين عشق که من ديده‌ام از اين عشق‌های کنار خيابانی که نيست. عشق سفيد است. عشق پاک و طيب است. من خودم در جريانم. پايان قسمت ششم.

در قسمت هفتم مادر سعيد به خواستگاری عروس خوشگل خودش ليلا خانوم می‌رود اما با مخالفت مادر ليلا مواجه می‌شود اما مادر سعيد همان حرفهای آقای خليل را تحويل مادر ليلا می‌دهد تا دل همچون سنگ وی نيز به طرفه العينی آب گردد و ليلا و سعيد با هم ازدواج کنند. پايان قسمت نهم. 

در قسمت دهم تصميم می‌گيرند تا پرايد و پژويشان را بفروشند و با آن يک ماکسيما بخرند. در قسمت يازدهم اين کار را می‌کنند و چهل و يک ميليون و پانصد هزار تومان جمع می‌کنند اما از آنجايی که مردم مشکلات اقتصادی دارند و قهرمانان قصه ما از مردم جدا نيستند به هر دری می‌زنند نمی‌توانند پانصد هزار تومان را تهيه کنند اين می‌شود که سعيد از ترس شرمندگی در برابر همسر به يک امام زاده پناه می‌برد و در آنجا دخيل می‌بندد. در همين اثنا پيرمرد پرده‌دار امام زاده که متوجه شده است که سعيد در حال خودش نيست در يک موقعيت مناسب به سمت او می‌رود و او را به يک چای دعوت می‌کند يک چای ديشلمه کنار آتش پيرمرد کليد دار امام زاده به وی توصيه می‌کند که نا اميد نشود و خدا بزرگ است. دم دمای صبح او بر می‌خيزد و از در به بيرون می‌رود دم در با يک پيرمرد که نان سنگک داغ و مقداری وسايل خريداری کرده است برخورد می‌کند و وسائل پيرمرد توسط وی را بر زمين می‌ريزد. پيرمرد در حالی که خم شده است تا وسائلش را جمع کند به ظاهر بهم ريخته و عجول او نگاهی می‌کند و يک لحظه ميخ می‌شود. سپس وی يک الله اکبر غليظ می‌گويد و سعيد را به کمک می‌طلبد و می‌گويد: جوان چرا ايستاده‌ای بيا و به من کمک کن.

سعيد وسائل پيرمرد را جمع می‌کند و تقاضا می‌کند که آنها را برايش تا منزل بياورد اما پيرمرد تنها به اين شرط قبول می‌کند که صبحانه را مهمان او باشد. سعيد بعد از اندکی من و من کردن با لبخندی قبول می‌کند. در راه با هم آشنا می‌شوند و سعيد پيرمرد را تا منزل همراهی می‌کند و پيرمرد برای وی از روزگار جوانی و حرمت داشتن پيرها در زمان قديم می‌گويد و می‌گويد که خوشحال است که هنوز جوانان با مرامی مثل آقا سعيد پيدا می‌شوند. بعد از گذشتن از چند کوچه سربالايی و رد شدن از زير چند شاخه گل که از ديوار خان‌ها به بيرون آمده است به يک در بزرگ چوبی می‌رسند که بر سر آن يک کاشی آبی رنگ زده و در درونش به خطی که نمی‌شود خواند يک دعايی نوشته شده است پيرمرد ابتدا کوبه روی در را می‌زند و بعد يا الله گويان وارد اندرونی منزل می‌شود.

نمای بعدی از روبرو جوان و پيرمرد را نشان می‌دهد که از پله ها پايين می‌آيند و پيرمرد می‌گويد:

يا الله حاج خانوم يا الله؛ مهمون داريم حاج خانوم! و حاج خانوم در حالی که از پله ها به پايين می‌آيد به طرف حاج آقا می‌رود تا نان و وسائل خريداری شده را از وی بگيرد. اما در همين حين نگاهش به صورت جوان گره می‌خورد و يک لحظه می‌ايستد و يک بادی به زير چادرش می‌رود و بعد ناگهان به سمت اتاق می‌رود.

سعيد می‌پرسد: حاج خانوم طوريشون شده؟ و حاج آقا در پاسخ می‌گويد نه پسرم انگار که پسر خود را در وجود تو پيدا کرده است! سعيد هاج و واج به پيرمرد نگاه می‌کند.

دوربين به دنبال حاج خانم وارد اتاق می‌شود. حاج خانم به طرف تاقچه می‌رود و يک عکس را از روی تاقچه برمی‌دارد دوربين روی عکس زوم می‌کند حاج خانم می‌گويد بالاخره اومدی سعيد جونم می‌دونستم که بالاخره بر می‌گردی دوربين روی عکس متوقف می‌شود عکس همين سعيد خان خودمان است که کمی تا قسمتی لباس جنگ به تن کرده و يک چفيه بردوش انداخته است و يک انفجار در پشت سرش به همراه دوتا هواپيمای عراقی خودنمايی می‌کند.

صحنه بعدی

حاج آقا دارد از سعيد - پسر خودش- صحبت می‌کند و اينکه صبح که سعيد را ديد يک لحظه احساس کرد که پسر خودش را ديده است. و حاج خانوم در حال ريختن چای از سماور گوشه اتاق درون استکان های کمر باريک است و نور خورشيد از ميان پنجره‌های رنگی اتاق به روی چادر سفيد گل‌گلی او افتاده است . 

حاج آقا از مشکل جوان می‌پرسد. جوان رويش نمی‌شود که بگويد ولی پيرمرد يک چای قند پهلو در يک استکان کمر باريک از دست حاج خانوم می‌گيرد و به سعيد می‌دهد و می‌گويد بگو تو هم جای پسرم هستی و دوربين به سمت تصوير پسر پيرمرد که با چفيه‌ای برروی تاقچه مانده است زوم می‌کند. و مرد به ياد پسرش می‌افتد که دارد بند پوتينش را محکم می‌کند و به جبهه می‌رود.

بعد سعيد از مشکلات زندگی می‌گويد و از مصائبی که تحمل کرده است. و بعد پيرمرد به او يک ميليون پول ميدهد تا با پانصد هزار تومان از آن پول ماکزيمايش را بخرد و باقی پول را برای خريد يک هديه برای ليلا هزينه کند سعيد خم می‌شود تا دست پير مرد را ببوسد اما او مانع می‌شود.

صحنه آخر سعيد با ماکزيمايش دم در خانه ايستاده است و ليلا برايش در را باز می‌کند.

باقی ماجرا را می‌توانيد از يک فيلم هاليوودی بالای ۱۷ سال مشاهده کنيد.

تمامی حقوق برای مولف محفوظ است.

 

 

محسن

۱۳۸٤/٤/٢۸
پيرمرد

با پدر رفته بودیم بیرون توی این کوچه پس کوچه های تنگ ساغریسازان یه پیرمردی افتاده بود جلوی یه ماشینی نه راه پس داشت نه راه پیش بعد راننده هی براش بوق میزد و اون پیرمرد هرچه قدمهای پیرمردی ش رو تند تر بر میداشت نمیتونست اون مسیر رو تند تر رد کنه تا ماشینه بتونه رد شه ولی اون جوونه هی بوق میزد بابا گفت آدم که پیر میشه چقدر بیارزش میشه یه جوری این حرف رو زد که یهو دلم ريخت.

خدا به همه رحم کنه!

محسن

۱۳۸٤/٤/٢٦
من با آرايش مخالف نيستم!

چند مساله کاملا بی ربط

1- یادش به خیر! مدرسه حافظ. با حیاط کوچکش و کلاس‌هایی که به سبک خانه‌های قدیمی دور تا دور حیاط ساخته شده بودند. با یک ایوان سراسری. و معلم کلاس اولمان آقای دانش که با بچه‌ها وسط مدرسه فوتبال می‌کرد.

دبستان حافظ تاسیس هزار و سیصد و چهل و نمیدانم چند یا شاید حتی هزار و سیصد و سی و چند. چندان درست یادم نیست که سال تاسیسش چند بود، آخر از آن تابلوی رنگ و رو رفته دم در مدرسه که لابد مربوط می‌شد به دوره اعلی حضرت و شاید فقط داده بودند و روی شیر و خورشیدش یک الله سفید کشیده بودند چیز بیشتری هم نمی‌شد بدست آورد.

تازه سالش هم زیاد مهم نیست مهم این است که پدرم، مادرم، عموهایم، عمه‌هایم، خاله‌هایم و تمام اقوامم گذرشان به آنجا خورده است. نه تنها آنها که تمام آدمهایی که در شهر کمتر از 60 سال سن دارند گذرشان به آن مدرسه افتاده است. حتی دخترهای فامیل.

 

2-هر روز یک بار برای رفتن و یک بار در راه برگشتن می‌دیدمش من و تمام پسر عموهایم و همه ده پانزده نفر دیگری که با هم از محله‌مان برای رفتن به مدرسه راه می‌افتادیم اما آنهای دیگر یا سوادش را نداشتند یا جراتش را که بخوانند و لابد وقتی محمد نمی‌تواست بخواند آن وقت هیچ کس دیگر در دبستان حافظ قدرت خواندنش را نداشت. آخر محمد بهترین دانش آموز مدرسه بود، حتی آقای دانش می‌گفت محمد باهوش ترین دانش آموزی است که تا بحال داشته است این را همین اواخر که دیدمش و از من جویای احوالش شد هم به من گفت.

می‌گفتم، هر روز من و محمد با هم تقلا می‌کردیم تا بخوانیم جمله اولش راحت بود ولی دوتایش خیلی سخت بود اصلا نمی‌شد کاری کرد در هیچ کتابی هم که نبود تازه اصلا معنایش را هم نمی‌دانستیم. تا همین چند سال پیش هم نمیدانستیم.

کلی با هم تقلا کردیم که پَ است یا پُ یا اصلا پِ .

بالاخره از مادرمان پرسیدیم و خوانش درست واژگان را یاد گرفتیم. محمد درست خوانده بود میزانپلی بود. مشکل حل شده بود ولی معنایش را نمیدانستیم.

آرایشگاه عروس کوپ میزانپلی مش توالت عروس.

بماند.

3- پارسال در دانشکده یکی از همکلاسی‌ها صدایم کرد که فلانی در نظر سنجی شرکت می‌کنی؟ گفتم چرا نکنم. گفت بیا و این برگه را پر کن تازه داشتم خودکارم را در می‌آوردم که دیدم برخلاف نظرسنجی‌های دیگر سیاسی نیست و درجا شستم خبر دار شد که بله رفیق ما هم کار دست خودش داده. گفتم فلانی این نظر سنجی مال چیست؟ گفت برای یکی از دوستان است که علوم اجتماعی می‌خواند. گفتم خدا دوستان را نگهدارد. فهمید که فهمیدم. خندید. گفت نه بابا از اون دوستان نیست. گفتم مگر من گفتم از آن دوستان است. باز خندید. (البته چه می‌شود کرد جوانند و جویای نام و نان و قس علی هذا.)

یک برگه بود با تعدادی سوال که هر سوال یک واژه بود در باره یکی از این به اصطلاح موضوعات تهاجم فرهنگی و می‌خواست ببیند که هر کس تا چه میزان می‌داند که اینها چیستند. مثلا می‌پرسید راک یک نوع لباس است یا مدل موست یا موسیقی است یا چیزهایی شبیه به این.

یادم است که در حل این مسائل پیچیده به نسبت باقی دوستان حقوقی خیلی فرزتر بودم و بسیاری را می‌دانستم منتها در چند مورد سوتی دادم. یکی از این موارد های لایت بود. یادم است که هیچ کدام از ما چند نفر نمی‌دانستیم های لایت چیست. حتی توزیع کننده سوالات هم نمی‌دانست اگر چه باید بر اساس ظاهرش می دانست! بعدها که یک روز او را با مادرش در خیابان دیدم فهمیدم که چرا نمی‌دانست! بگذریم.

آن روزها تازه شلوارهایی مد شده بودند که دوطرفش دو نوار باریک روشن داشت و من هم از همه جا بی‌خبر گمان کردیم که های لایت باید چیزی باشد در مایه‌های همین شلوارها و نوشتیم که نوعی مد لباس است. ولی از آنجا که مطمئن نبودم بعدتر رفتم و سوال کردم، فهمیدم که یک جور آرایش مو است.

حقیقتش به من برخورد. و ناراحت شدم که چرا نمی‌دانستم.

4- گاهی که با دوستان بیرون می‌رفتیم و یا در گذر همدیگر را می‌دیدیم و می‌ایستادیم و صحبت می‌کردیم، می‌دیدم که می‌گفتند محسن این دختره را می‌شناسی و من می‌گفتم نه! می‌دیدم که بچه‌ها می‌گویند این که هم دانشکده‌ای شماست چطور نمی‌شناسیش. من غالبا بهانه می‌آوردم که اینها معمولا در دانشکده در مد دانشجویی هستند و بعد که در خیابان از مد دانشجویی به مد دختران معمولی در می‌آیند برای ما که استعداد کمی داریم و معمولا دقت هم نمی‌کنیم سخت است که به جا بیاوریم.

5-حالا دیشب که به خانه برگشتم دیدم کف اتاق یک برگه افتاده است. برداشتم دیدم برخلاف معمول که یا کلاس زبان است و یا کلاس آموزش کامپیوتر یا فروش اقساطی کامپیوتر، تبلیغات یک موسسه آرایش و زیبایی است به نام غوغا که الحق فکر می‌کنم غوغا باشد.

باور ندارید.

بخوانید

 

 

 

 

غوغا

کلیه خدمات آرایشی

آرایش دائم

گریم عروس

مشاوره زیبایی

 

میک آپ و گریم عروس

شینیونهای فانتزی

بافت آفریقایی

کوپهای پیتاژ و فانتزی

لولایت های لایت سان لایت دارک لایت مووی لایت هالف لایت لایتهای رنگی لایتهای بارانی و لایتهای برفی

مش اسپاچولا- دیکسون و مش شابلونی

کاشت ناخن فرنچ- کاشت مژه رنگ مژه

انواع طرح های متنوع روی ناخن

اپیلاسیون و پاکسازی پوست و پیلینگ

هیدرادرمی-ماسکهای جدید محصولات یانسن

سولاریوم(برنزه نمودن پوست بدن با دستگاههای مدرن بدون نور آفتاب)

 

6- حالا فکر میکنم که چندان آدم بی دقت و بی استعدادی هم نیستم.

7- سوال هوش!

گریم عروس با آرایش عروس چه تفاوتی دارد؟

8- معنای این واژه‌ها چیست؟

9- هزینه استفاده از یک چنین چیزهایی چقدر است؟

10- ما چقدر چیز لایت داریم و من نمی‌دانستم!

11- بنده با آرايش مخالف نيستم!

۱۲-شما با خواندن این متن به قدر نیم ساعت وقت خود را مفت و مسلم از دست داده اید.

 

محسن

۱۳۸٤/٤/٢٥
غلط نويسی از نوع مردانه؟

راستش دفتر املا برادر کوچک ما چند شب پيش به دست ما رسيد شروع کرديم وذق زدن بيست بيست بيست بيست همين طور بيست رديف کرده بود ما هم تند تند ورق ميزديم و رد ميشديم چشممون افتاد به يه ۱۸ تعجب کرديم وايساديم ببينيم چی رو غلط نوشته ديديم خاطر رو نوشته خواتر گفتم پسر تو غلط ننوشتی وقتی هم نوشتی مردانه نوشتی.

ديگه اينکه اين فرش شستن مادر ما باعث شد که مردم رشت يه چند روزی از يه هوای بهاری و نيمه بارونی بهره مند بشن!

محسن

۱۳۸٤/٤/٢۱
عاشقی

هميشه می گفت: اگه شنيدی من عاشقم بشنو ولی باور نکن!

ديروز ديدمش. گفتم سلام عزيز چرا پکری؟ با خنده گفتم نکنه عاشقی؟

گفت آره عاشقم اما تو باور نکن!

محسن

۱۳۸٤/٤/٢٠
 

اين موبايل هم عجب مکافاتی شده! از دو نيم متری طرف رد ميشی يه کله ای تکون ميده از کنارت رد ميشه و تو ميمونی و حسرت ديدن يه دوست بعد از مدت ها!

بعد ادعا ميکنيم که تکنولوژی فاصله ها رو بر داشته!

اين يک.

دو اينکه تازه خيالمون از بارون راحت شد که اين چکه های کولر راه افتاد باز بارون خدا حساب کتاب داشت ناشکری کرديم افتاديم به گير چکه های کولر!

 

محسن

۱۳۸٤/٤/۱۸
ما چی شديم؟

پريروز پير زن نا مرتبی صدايم کرد : جوان! بيا کارت دارم!

دستم را در جيبم کردم و خواستم پولی بدهم!

ديدم پرسيد که حاجی آباد همين جاست!؟

يک لحظه به خودم گفتم پسر چه موجودی شدی؟ اين قدر کم تحمل! اين قدر ظاهر بين!

محسن

۱۳۸٤/٤/۱٤
استرس؟

پنج شنبه هفته گذشته بود سر نهار اخبار ساعت دو داشت راجع به کنکور گزارش پخش میکرد. دم در يه حوزه کنکور ملت صف کشیده بودن پدرها و مادرها داشتن دعا می کردن! یهو یاد کنکور دادن خودمان افتادیم. گفتیم بابا ما کنکور دادیم ملت هم داره کنکور می ده!

راستش یادمه کنکور بعد از ظهر بود کنکور انسانی ساعت 2 بعد از ظهر بود 14 یا 15 تیر 81 صبح 10.5 یا 11 از خواب پا شدیم رفتیم یه چند تا کتاب رو نگاه کردیم گفتیم اگه کنکور یه دو هفته دیگه بود چی میشد بعد اومدیم بالا رفیتیم یه بشقاب برداشتم غذا توش ریختم ساعت حول و حوش 12 بود نهار رو داشتم سرد میکردم که مامان يه هو اومد و گفت پسر تو وسائلت آماده است گفتم آره بابا آماده است گفت کوش؟ اصلا ببينم تو مداد داری؟ گفتم حالا از مهدی میگیرم! گفت از مهدی میگیرم یعنی چی پسر؟! چرا خجالت نمیکشی! تو 2 ساعت دیگه امتحان داری هنوز مداد نداری چی می خوای بکنی صدا کردم مهدی یه پاک کن و یه مداد بده ما! مامان حالا اساسی عصبانیه مهدی اومده میگه من که مداد ندارم! داشتم می گفتم: یعنی یه مداد تو این خونه پیدا نمی شه که صدای مادرم بلند شد که پسر خجالت بکش تو خودت چرا مداد پاککن نداری حالا موندم چی بگم گفتم نهار رو که خوردم میرم می خرم سر راه یه جایی پیدا میکنم که عصبانی تر شد گفت نه اصلا نهار رو میذاری همین الان میری دنبال مداد دیدیم اوضاع داره خطری میشه یواشکی رفتیم لباس پوشیدیم رفتیم سر کوچه مگه بعد از ظهر جمعه ای هم جایی باز بود خلاصه یه جایی پیدا کردیم یه مداد گرفتیم دوباره برگشتیم خونه نهار رو خوردیم از پله ها رفتیم پایین دیدیم نه خیلی وقته تا کنکور رفتم مسجد صفی نماز ظهر رو خوندم به عصر نرسید پا شدیم رفتیم برای کنکور!

خلاصه رفتیم دیدیم به! چی خوری ترش آش همه باکلاس عینک بی قاب صرو صورت همه ژیگول پیگول هری دلمون ریخت پایین با خودم گفتم یعنی ما با اینا میخوایم کنکور بدیم؟ تا چشم ما خورد به یه آشنا گفتیم بابا از ما ملت هم کسی هست! امیدوار شدیم چند تا از رفقا رو هم اونجا دیدیم که مثل ما از ریاضی توبه کرده بودند اومده بودن کنکور بدن یکی با پدرش اومده بود یعنی باباش هم میخواست کنکور بده همه بنده خدا رو اذیت میکردن وای اگه بابات قبول بشه و تو نشی!

خلاصه عمومیا رو دادیم منتظر جزوه بعدی بودیم دیدیم یه برگه دادن دست ما گفتیم آقا این چیه گفت جزوه شماره دو نگاه کردیم دیدیم ای دل غافل اقتصاد و ریاضی رو جدا کردن یه جزوش کردند 25 دقیقه  یا 30 دقیقه خلاصه کلی ضد حال خوردیم ما گفته بودیم وقت زیاد میاریم مساله ها رو حل میکنیم واسه همین اصلا ریاضی نخونده بودیم موندیم چی کار کنیم بعد دیدیم چه میشه کرد باید همین رو حل کرد شروع کردیم زدن اقتصاد رو 5 دقیقه نشد که تموم شد اصلا دوباره نگاش هم نکردم بعد هم ریاضی.

خلاصه کنکور رو دادیم با اون بیسکویت مزخرف که حتی یه گوشه از شکممون رو هم پر نکرد و رودمون مرتب تا ته کنکور صدا کرد البته قبل از جلسه یادم بود که یه چیزی بگیرم ولی هیچ جایی رو پیدا نکردم.

اومدیم بیرون دیدیم یکی میگه زدم تو گوشش یکی میگه عربی رو پاره کردم صالح میگفت اصلا اگه یه رقمی نشم دو رقمی رو شاخه!

دیدم بابا ما آخرشیم هنوز از تو شک کنکور در نیومده بودم که دیدم چند تا از بچه ها دارن راجع به فک و فامیلای طراح سوال و سازمان سنجش و اینا صحبت میکنن بخصوص از طراح سوال عربی ذکر خیر عجیبی می رفت گفتیم بابا نومید نتوان بود از او مثل اینکه مثل ما هم کسی میشه پیدا کرد یه خورده خوشحال شدیم و با بچه ها زدیم تو خط فک و فامیل شناسی طراحان سوال و مراقبان ناجور و از این چیزا.

والله ما هم کنکوردادیم ولی نه اینجوری اصلا من از شنیدن این حرفا که نمیدونم استرس دارم و ... اینها حالم بهم میخوره استرس چیه آخه ملت هم خودش رو شیش گیر آورده!

اين متن رو همينجوری گذاشتم چون خيلی وقت بود که چيزی نذاشته بودم!

محسن

۱۳۸٤/٤/٧
امتحان!

بالاخره امتحانات به پايان رسيد! بد يا خوب! زياد مهم نيست!

مهم اين است که اين آخرين امتحان زندگی نيست! 

امتحانهای ديگری است سخت تر مهم تر!

محسن

۱۳۸٤/٤/٤
 

اين روزها جفای زيادی به هاشمی شد!

ولی فی الواقع هاشمی رفسنجانی، یك سرمایه ملی (National Capital) است. نه تنها گذشت سال‌ها، بلكه رخداد برخی نامرادی‌ها چیزی از ارزش «هاشمی رفسنجانی» نمی‌كاهد. او همیشه با حرارت از «گذشته» دفاع می‌كند و با امید از چشم‌انداز «آینده» می‌گوید. از این روست كه گذشته با او معنا می‌شود و آینده با او گره خورده است.

آنچه در هفته‌ها و روزهای اخیر رخ داد، قابل تامل و شایسته ارزیابی و تحلیل است. ابعاد این رویداد، با آنچه در ارتباط با دیگر «سرمایه‌های ملی» ایران رخ می‌دهد، قابل مقایسه است.

از چند سال پیش به این طرف، فرش ایرانی با همه قدمت، اصالت طرح و ظرافت نقش‌هایش توسط سوداگران بین‌المللی مصادره به مطلوب شده است و اكنون به نظر می‌رسد بازگرداندن آن به گنجینه دارایی‌های ملت، نیازمند یك عزم جدی است.

در مورد هاشمی رفسنجانی، اما باید گفت كه با همه تردیدافكنی‌های رسانه‌ها و چهره‌های بیگانه، او متعلق به ملت است و همواره در گنجینه دارایی‌های ملت می‌ماند. كسانی كه بخواهند این دارایی ارزشمند را از ایرانیان بگیرند، همانند سوداگران گنجینه‌های ملی این مرز و بوم محسوب می‌شوند.

هاشمی مرد دوران‌هاست و ایران دوران سرنوشت‌سازی را در پیش رو دارد. پس حق دارد، به همه مردان خود افتخار كند و آن‌ها را از آن خود بداند.

متن از شريف نيوز است! گفتم بگم که اصول گرايی رو زير پا نگذاشته باشم!

 

محسن

۱۳۸٤/٤/٤
 
پیروزی آقای احمدی نژاد را تبریک می گویم امیدواریم که حرکت کلی ایشان به صلاح ملت و مملکت باشد و بتواند به گوشه ای از وعده هایی که داده است عمل کند:
پاکی مدیران
حکومت علوی
خدمتگزاری
جهش علمی و فناوری
ارتقای سطح رفاه و معیشت
احیای ارزشهای اسلامی
و.....
البته امیدواریم و منتظر!
محسن

۱۳۸٤/٤/۱
انتخابات؟
فعلا همه گیج و مبهوتند!
چیزی که برای من در انتخابات از همه چیز جالب تر و آموزنده تر بود این بود که آدمهایی که تا دیروز می گفتند صدای مردم صدای خداست! امروز از آمدن صدای پای فاشیسم صحبت می کنند!
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]