۱۳۸٤/٦/٢٩
اللهم عجل لوليک الفرج

سامري جبرييل را، ملك اعظم را مى بيند كه پيشاپيش قوم موسي به نيل مى زند و قبضه اي از خاك كف پايش بر مى دارد.

موسي چهل روز به طور مى رود.

جادوگر، گوساله اي مى سازد و مردم مسحور گوساله اي مى شوند كه صدا مى كند.

"واشربو في قلوبهم عجله بكفرهم"

"و به خاطر كفري كه در دلشان است قلبهايشان گوساله مى نوشد."

آري مسحور گوساله اي مى شوند و دلهايشان به جاي نوشيدن كلمات الله و آيات خداوندي، پر مى شود ازگوساله و تهي مى شود از حق.

***

پس از گذشت چند هزار سال، بشر همان بشر است و سامرى هاي عصر جديد همچنان گوساله مى سازند و بشر امروز همچنان بی خود شده از خويش، مفتون اين "گوساله هاي تكنولوژيك قرن" است.

اي موعود!

اي آنكه به بشريت وعده داده شده اي تا بند هايي را كه به دست خويش بر گردنش افكنده است را وا كني!

اي آنكه انتظارت را مى كشيم!

كرشمه اي كن و بازار ساحري بشكن

به غمزه رونق و ناموس سامري بشكن

این متن رو خيلی وقت پيش برای يک نشريه دانشجويی نوشته بودم.

اما نميدونم شاعر اين شعر کيه اگه کسی ميدونه بگه.

به آسمان نگاه كن، چقدر آب رفته است           و ماه، ماه منتظر، درآن به خواب رفته است
درختها از انتظار، چه رنگ‌رنگ گشته‌اند         پرنده‌ها به شاخه‌ها، تمام سنگ گشته‌اند
صداي آه از زمين به گوش ماه مي‌رسد            نوشته روي جاده‌ها كسي ز راه مي‌رسد
كسي كه نسل روشنش به آفتاب مي‌رسد            به سبزه‌ها، درخت‌ها، به خاك و آب مي‌رسد
بيا كه جاده‌ها ترا بلند، آه مي‌كشند                    و اسبها به بوي تو، عنان به راه مي‌كشند
بيا كه آسمان پر از، پرنده‌هاي آهنيست               بيا كه عصر گريه‌ها و خنده‌هاي آهنيست
محسن

۱۳۸٤/٦/٢٢
 

سید مهدی شجاعی
 
متولد ١٣٣٩ / تهران
کارشناسی رشته ادبیات دراماتیک
سابقة فعاليت هاي فرهنگي:
مدیر انتشارات برگ ، سردبیر مجله رشد جوان ، عضو هیأت مدیره کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ، مدیر بخش فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی ، معاون تولید کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ، معاون امور بین الملل کانون پرورش ، مدیر مسؤول و سردبیر مجله نیستان ، عضو هیأت داوران جشنواره بین المللی تأتر و سینمای فجر در چند دوره اخیر
آثار :

دست دعا ، چشم امید ، ضریح چشمهای تو ، دو کبوتر دو پنجره دو پرواز ، امروز بشریت .. ، خار و دل ، عشق به افق خورشید ، رسم بر این است ، بدوک ، شکوای سبز ، کشتی پهلو گرفته ، از دیار حبیب ، پدر عشق و پسر ، بوی سبز پونه ها ، بر محمل بال ملائک ، وقتی او بیاید ، والعادیات ، اندوه برادر ، سلام بر وحی ، حکایت آن سر ، خانه خودمان ، دوست قهوه ای ، در قصر ملک بانو ، پرنده و شکارچی ، قهر اسباب بازی ها ، آروزی های فیلی ، برای اینکه ماهی ها نمیرند ، آفتاب در حجاب .

محسن

۱۳۸٤/٦/٢٠
اين منم که نشسته. . .

 

و مینشینی، چه خسته اما، کسی کنارت، نمی نشیند

پرنده ای، ای درخت تنها، به شاخسارت، نمی نشیند

چه روز و شبها، که می شوی گم، در ازدحام غریب مردم

و مطمئنی که هیچ چشمی، به انتظارت، نمینشیند

به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه میگذاری

که هیچ کس جز گدایی آنجا، به رهگذارت نمینشیند

در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن، غم کمی نیست

چنان غریبی که سایه ات هم، دمی کنارت نمینشیند

نگاهها همه سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند

اگر بمیری کسی در اینجا، سر مزارت نمینشیند

محمد رضا ترکی

محسن

۱۳۸٤/٦/۱٦
خدايا!

خداوندا!

حیران توایم! حیرانترمان کن!

خدایا!

غم و تنهایی و غربت، رزق مدام عزیزان توست. ما را عزیر بدار.

خدایا!

من از شراب چشم تو گر مست میشدم

فارغ از این جهان و هر چه در او هست میشدم.

خدایا! نگاه نافذی عنایت کن که از وسیلهها و واسطهها بگذرد و تو را در پس
و پشت همه وقایع ببیند.

خدایا!

اگر از جلال تو هم غافل بمانیم، جمال خیره کنندهات، مجال تخطی نمیدهد و
اگر خوف تو را هم به نسیان بسپاریم، شرمساری نعمات بیکرانت، دست و دل را
در انجام گناه میلرزاند.

خدایا!

شیطان و نفس به هم دست دادهاند تا بندگان خوب تو را زمین بزنند. بیمساعدت
تو مقاومت ممکن نیست.

خدایا!

در این وانفسای کل حزب بما لدیهم فرحون، روشنای هدایت هر لحضهات را از ما
دریغ نکن و هواهایمان را مانع دیدار روشنایی مساز.

خدایا!

الفبای معنویت را به کتابهای قطور و میانتهی حیاتمان بازگردان.

خدایا!

بیولایت، حیات بیمعناست، با اتصال مستمرمان به ولایت، زندگی را معنا بخش.

خدایا!

به یاس بگو رهایمان کند، به خستگی بگو که دست از سرمان بردارد و به شیطان
بگو که ما از آن توایم امید نبندد.

خدایا!

ما را از برکات مظلومیت محروم مکن.

خدایا!

به دوستان نادان جبهه حق، عقل و به دشمنان دانا، مروت عنایت کن.

خدایا!

زمین خوردن بزرگانمان را نشانمان مده.

خدایا!

اگر نگاه لطف تو با ماست، چه باک اگر همه خلایق، روی از ما بگردانند و اگر
نیست چه سود اگر همه خلایق، رو به ما کنند.

خدایا !

همدمی، همراهی، همنفسی، به ستوه آمدیم از این همه بی کسي.

مرا از دعای خيرتان محروم نگردانيد!

راستی دعا از سيد مهدی شجاعی بود.

 

محسن

۱۳۸٤/٦/۱٥
مناجات شعبانيه

مناجات شعبانيه يکی از پر معنی ترين دعاهاست. و خواندنش محدود به زمان خاصی نيست ولی چون مسمی به نام اين ماه است. گفتمش بگذارم.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم صل على محمد وآل محمد واسمع دعائي إذا دعوتك واسمع ندائي إذا ناديتك وأقبل علي إذا ناجيتك فقد هربت إليك ووقفت بين يديك مستكيناً لك متضرعاً إليك راجياً لما لديك ثوابي وتعلم ما في نفسي وتخبر حاجتي وتعرف ضميري ولا يخفى عليك أمر منقلبي ومثواي وما أريد أن أبدىء به من منطقي وأتفوه به من طلبتي وأرجوه لعاقبتي وقد جرت مقاديرك علي يا سيدي فيما يكون مني إلى آخر عمري من سريرتي وعلانيتي وبيدك لا بيد غيرك زيادتي ونقصي ونفعي وضري

إلهي إن حرمتني فمن ذا الذي يرزقني وإن خذلتني فمن ذا الذي ينصرني

إلهي أعوذ بك من غضبك وحلول سخطك

إلهي إن كنت غير مستأهل لرحمتك فأنت أهل أنت تجود علي بفضل سعتك

إلهي كأني بنفسي واقفة بين يديك وقد أضلها حسن توكلي عليك فقلت ما أنت أهله وتغمدتني بعفوك إلهي إن عفوت فمن أولى منك بذلك وإن كان قد دنا أجلي ولم يدنني منك عملي فقد جعلت الإقرار بالذنب إليك وسيلتي

إلهي قد جرت على نفسي في النظر لها فلها الويل إن لم تغفر لها

إلهي لم يزل برك علي أيام حياتي فلا تقطع برك عني في مماتي

إلهي كيف آيس من حسن نظرك لي بعد مماتي وأنت لم تولني إلا الجميل في حياتي

إلهي تول من أمري ما أنت أهله وعد علي بفضلك على مذنب قد غمره جهله

إلهي قد سترت علي ذنوباً في الدنيا وأنا أحوج إلى سترها علي منك في الأخرى

إلهي قد أحسنت إلي إذ لم تظهرها لأحد من عبادك الصالحين فلا تفضحني يوم القيامة على رؤوس الأشهاد

إلهي جودك بسط أملي وعفوك أفضل من عملي

إلهي فسرني بلقائك يوم تقضي فيه بين عبادك

إلهي اعتذاري إليك اعتذار من لم يستغن عن قبول عذره فاقبل عذري يا أكرم من اعتذر إليه المسيئون

إلهي لا ترد حاجتي ولا تخيب طمعي ولا تقطع منك رجائي وأملي

إلهي لو أردت هواني لم تهدني ولو أردت فضيحتي لم تعافني

إلهي ما أظنك تردني في حاجة قد أفنيت عمري في طلبها منك

إلهي فلك الحمد أبداً أبداً دائماً سرمداً يزيد ولا يبيد كما تحب وترضى

إلهي إن أخذتني بجرمي أخذتك بعفوك وإن أخذتني بذنوبي أخذتك بمغفرتك وإن أدخلتني النار أعلمت أهلها أني أحبك

إلهي إن كان صغر في جنب طاعتك عملي فقد كبر في جنب رجائك أملي

إلهي كيف أنقلب من عندك بالخيبة محروما وقد كان حسن ظني بجودك أن تقلبني بالنجاة مرحوما إلهي وقد أفنيت عمري في شرة السهو عنك وأبليت شبابي في سكرة التباعد منك

إلهي فلم أستيقظ أيام اغتراري بك وركوني إلى سبيل سخطك

إلهي وأنا عبدك وابن عبدك قائم بين يديك متوسل بكرمك إليك

إلهي أنا عبد أتنصل إليك مما كنت أواجهك به من قلة استحيائي من نظرك وأطلب العفو منك إذ العفو نعت لكرمك

إلهي لم يكن لي حول فأنتقل به عن معصيتك إلا في وقت أيقظتني لمحبتك وكما أردت أن أكون كنت فشكرتك بإدخالي في كرمك ولتطهير قلبي بأوساخ الغفلة عنك

إلهي انظر إلي نظر من ناديته فأجابك واستعملته بمعونتك فأطاعك يا قريباً لا يبعد عن المغتر به ويا جواداً لا يبخل عمن رجا ثوابه

إلهي هب لي قلباً يدنيه منك شوقه ولساناً يرفع إليك صدقا ونظراً يقربه منك حقا

إلهي إن من تعرف بك غير مجهول ومن لاذ بك غير مخذول ومن أقبلت عليه غير مملوك

إلهي إن من انتهج بك لمستنير وإن من اعتصم بك لمستجير وقد لذت بك

يا إلهي فلا تخيب ظني من رحمتك ولا تحجبني عن رأفتك

إلهي أقمني في أهل ولايتك مقام من رجا الزيادة من محبتك

إلهي وألهمني ولهاً بذكرك إلي ذكرك وهمتي في روح نجاح أسمائك ومحل قدسك

إلهي بك عليك إلا ألحقتني بمحل أهل طاعتك والمثوى الصالح من مرضاتك فإني لا أقدر لنفسي دفعا ولا أملك لها نفعا

إلهي أنا عبدك الضعيف المذنب ومملوكك المنيب فلا تجعلني ممن صرفت عنه وجهك وحجبه سهوه عن عفوك

إلهي هب لي كمال الإنقطاع إليك وأنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك حتى تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل إلى معدن العظمة وتصير أرواحنا معلقة بعز قدسك

إلهي واجعلني ممن ناديته فأجابك ولاحظته فصعق لجلالك فناجيته سراً وعمل لك جهرا

إلهي لم أسلط على حسن ظني قنوط الأياس ولا انقطع رجائي من جميل كرمك

إلهي إن كانت الخطايا قد أسقطتني لديك فاصفح عني بحسن توكلي عليك

إلهي إن حطتني الذنوب من مكارم لطفك فقد نبهني اليقين إلى كرم عطفك

إلهي إن أنامتني الغفلة عن الإستعداد للقائك فقد نبهتني المعرفة بكرم آلائك

إلهي إن دعاني إلى النار عظيم عقابك فقد دعاني إلى الجنة جزيل ثوابك

إلهي فلك أسألك وإليك أبتهل وأرغب وأسألك أن تصلي على محمد وآل محمد وأن تجعلني ممن يديم ذكرك ولا ينقض عهدك ولا يغفل عن شكرك ولا يستخف بأمرك

إلهي وألحقني بنور عزك الأبهج فأكون لك عارفا وعن سواك منحرفا ومنك خائفاً مراقبا يا ذا الجلال والإكرام وصلى الله على محمد رسوله وآله الطاهرين وسلم تسليماً كثيرا

 

محسن

۱۳۸٤/٦/۱٢
و بدانيم اگر کرم نبود زندگی چيزی کم داشت!

حمید رضا شکارسری جایی گفته بود:

یکی از غروبهای هزار و چهار صد و چهل و پنج
صد سال از اولین گریه ام گذشته است
صد سال از اولین نگاه مادرم
صد سال از اولین شکوفه
از اولین برف
صد سال از اول من گذشته است. . .
یکی از غروبهای هزار و چهار صد و چهل و پنج
چند سال از سکوت من گذشته است؟
و شعرهایم
در یاد چند نفر باقی است؟

یکی از غروبها که چه عرض کنم، دقیقا غروب دوازدهم شهریور هزار و چهار صد و شصت و دو صد سال از اولین گریه من خواهد گذشت صد سال از اولین نگاه مادرم صد سال از اولین شکوفه از اولین برف صد سال از اول من گذشته است و نمیدانم که درآن غروب چند سال از سکوت من گذشته است؟ اما لااقل من این شانس را نسبت به شاعر آن شعر آورده ام که شاعر نیستم پس غصه این را هم ندارم که شعرهایم در یاد چند نفر باقی است. و اصلا خدا این موهبت را به من داشته است که غصه این را نداشته باشم که در یاد چند نفر باقی خواهم ماند.

راستش فکر میکنم این مهم نیست که آدم مهمی باشیم و و صفحه های تاریخ از ما پر شود- لااقل صفحه های تاریک تاریخ از ما پر نشود بهتر است- آنچه مهم است این است که آدم مفیدی باشیم برای دیگران حتی همینقدر مفید که بعد از مرگ ما یکی که ما را دست می انداخت بگوید حیف شد فلانی مرد گاهی سربسرش می گذاشتیم!

من اگر چه میدانم که کی شروع شدم و درخت زندگی ام ریشه دوانید. اما نمیدانم کی تمام خواهم شد و چگونه؟

فکر میکنم که این اصلا اهمیت نداشته باشد که آدمها چطور شروع میشوند و چطور ادامه پیدا میکنند؟ بلکه آنچه مهمترین است این است که آدمها چطور تمام میشوند.

برایتان آرزوی صد و بیست سال عمر مفید میکنم!

 

 ******

نمیدانم چهار سال پیش بود یا سه سال پیش اولین باری که کنکور داده بودم؟ همین روزها بود که جوابش آمده بود و من در هیچ دانشگاهی قبول نشده بودم. افسرده و بی حال روی زمین کنار چند تا از دوستان روی یک پتو دراز کسیده بودم و پاهایم را به دیوار روبرویی گذاشته بودم دوست بزرگواری آمد و نشست همه سلام گفتند و برخاستند و رفتند دنبال کارشان من اما فقط سلام گفتم و با نگاهم ستونهای چوبی سقف را میشمردم. نشست کنارم و شروع کرد به نوشتن چند دقیقه ای برای خودش مشغول بود و من برای خودم برگشت ناگهان گفت: آقا محسن! غصه نخور! وللآخره خیر لک من الاولی. هنوز زنگ صدایش در گوشم میپیچد و من هنوز که هنوز است مدیون اویم. مدیون کلامش و نگاهش.

محسن

۱۳۸٤/٦/٩
 

يک اينکه

" جبران خليل جبران " میگفت:

تنفر جنازه‌ای است.

کدامیک از شما مایل است قبری باشد؟!

دو اينکه

راستی امروز شهادت اویی است که کاظم بود. بیایید کاظم شویم!

سه اينکه

 دلم مي خواهد كسي براي دل من سه تار بزند؟
و دلم سه تار بزند
چه قدر دلم مي خواهد كه
دلم بزند.

بيژن نجدي.

محسن


۱۳۸٤/٦/٥
 

اين شعر هم از همان کتاب قبلی است با همان توضيحات در باب عدم رعايت حق مولف!

I don’t want to become

So independent

That I will think

I can make it entirelyon my own

Or be so free

That I will not want

To share my life with someone

Or be in such total control

That I won't be able

To say…

I want you

I need you I love you

Always.

Thomas R. Dudley

 

نمی‌خواهم چنان بی‌نیاز باشم

که تصور کنم خود به تنهایی می‌توانم راه پیش ببرم،

یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی

را با دیگری قسمت کنم،

و نمی‌خواهم چنان بر خود مسلط باشم،

که نگویم

خواهان توام،

نیازمند توام،

و همیشه دوستت دارم.

توماس. آر. دادلی

 

ديگر اينکه مدتی است از دوستی بی‌خبرم! برايش و برايم دعا کنيد!

 

ديگر تر آنکه ديروز يا پريروز به هر حال پنج‌شنبه سوم شهريور مهدی اخوان ثالث مرحوم شد و روزمرگ وی بود. گفتم بايد لااقل چيزی از وی بگذارم.

 

زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان ست
کسی سر بر نیارد کردپاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ٬ نتواند ٬
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی ٬
به اکراه آورد دست ازبغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان ست.

نفس ٬کز گرمگاه سینه می آید برون٬ ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست٬ پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد ست...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من٬ میهمان هر شبت ٬لولی وش مغموم.
منم من٬ سنگ تیپا خورده رنجور.
منم٬ دشنام پست آفرینش٬ نغمه ناجور

نه از رومم٬ نه از زنگم٬ همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در ٬ بگشای ٬ دلتنگم.
حریفا !میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ٬ مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ٬ صحبت سرما و دندان ست.

من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد٬ سحر شد٬بامداد آمد؟
فریبت میدهد٬ بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این ٬ یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده٬
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ٬ پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز٬ شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر٬ درها بسته ٬ سر ها در گریبان ٬ دستها پنهان ؛
نفسها ابر ٬ دلها خسته و غمگین ٬
درختان اسکلتهای بلور آجین٬
زمین دلمرده٬ سقف آسمان کوتاه٬
غبار آلوده ٬ مهر و ماه٬
زمستان است.


مهدی اخوان ثالث

 

 

محسن

۱۳۸٤/٦/۳
 

يه قطعه شعر هست از کتاب صدای سخن شعر که ميخواهم برايتان بگذارم. مترجم کتاب آقای عبدالعلی براتی است و کتاب از اين کتابهای دو زبانه است که يک طرف متن اصلی و طرف ديگر ترجمه شعر قرار دارد.

نويسنده کتاب سوزان پوليس شوتز است. البته با اجازه از مترجم که کپی رايت را رعايت نميکنيم! شرمنده!

It is the true season

Of love

When we know that

We alone can love

That no one could ever

have loved before us

and that no one

will ever love

in the same way

after us.

Johan wolfgang von Goethe

 

فصل حقیقی عشق لحظه ای است که

دریابیم که تنها ماییم که عاشقیم

و کس دیگری چون ما عاشق نبوده است،

و هیچ کس دیگر چون ما عاشق نخواهد بود.

یوهان ولفگانگ فن گوته

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]