۱۳۸٤/٩/۳٠
يک جلويش بی نهايت صفر

دکتر علی شریعتی

مقدمه

روشنفکران متعهد مسلمان باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند:

روشنفکران جهان، برادران مسلمان، توده شهری، زنان، روستائیان و بچه‌هامان!

و این یک "تمرین" به عنوان برقرار کردن ارتباط ذهنی و انتقال این ایمان برای بچه‌ها وبه عنوان دعوتی در آغاز کردن این راه برای بزرگ‌ها، همفکرهای دست به قلم است.

در این تمرین من­ ناشی ترین نویسنده و ناتوان ترین قلم در این راه ­ دشوارترین اندیشه را انتخاب کرده‌ام تا نویسندگان ورزیده و قلم های توانا در انتخاب اندیشه‌های ساده تر تردید نکنند.

بچه های ما می‌فهمند، آدم وقتی فقیر میشه خوبی‌هاش هم حقیر می‌شه اما کسی که زور داره یا زر داره "هنر" می‌بینند"عیب"هاشو "حرف حسابی" می‌شنوند"چرند"هاشو" آروغ‌های بی‌جا و نفرت‌بارشو فلسفه و دانش و دین می‌فهمند حتی "شوخی‌های خنک وبی‌ربط" او از خنده روده بر می‌کنه! ملت‌ها هم همین‌جورند.

روزی که ما مسلمان‌ها پول داشتیم، زور داشتیم فرنگی‌ها از ما تقلید می‌کردند. استادهای دانشگاه‌های اسپانیا،ایتالیا فیلسوف‌ها و دانشمندهای اروپا وقتی می‌خواستند درس بدهند قبا، لباده ملاهای ما را به تن می‌کردند یعنی که ما هم بوعلی و رازی و غزالی‌ایم!

همون که باز استادهای دانشگاه‌های ما امروز تو جشن‌ها می‌پوشند تا خود را به شکل استادهای دانشگاه‌های اسپانیا ایتالیا فرانسه وانگلیس بیارایند! یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم! ببین که لباده‌های خودمان را هم باید از دست فرنگی‌ها به تن کنیم!

صنعتگرهای مسیحی در اروپا! تقلب که می‌کردند مارک"الله" را روی جنس‌های خودشان می‌زدند یعنی که این ساخت اروپا نیست.

جنگهای صلیبی که شد آنها افتادند به جان ما، ما افتادیم به جان هم. مسیحی‌ها وجهودها یکی شدند مسلمان‌ها صدتا شدند. سنی به جان شیعه، شیعه به جان سنی، ترک به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ... باز هر کدام تو خودشان، کشمکش، دشمنی، بدبینی، جنگ و جدل. حیدری، نعمتی، بالاسری، پائین سری، یکی شیخی، یکی صوفی، یکی امل، یکی قرتی...

نقشه جهان را جلو خود بگذار، از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا از آنجا یک خط برو تا چین این مثلث میهن اسلام بود یک ملت یک ایمان یک کتاب.

حالا ؟

مسلمان های یک مذهب یک زبان یک محل توی یک مسجد هفت تا "نماز جماعت" می‌خوانند!

توی برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد. هر ملتی اسلام را رها کرد رفت به سراغ قصه‌های مرده، خرابه‌های کهنه، استخوان‌های پوسیده... "خدا" را از یاد بردند به "خاک" را به جاش آوردند.

توحید توی کتابها مرد بشکل «کلمات" وشرک توی جامعه جان گرفت بشکل «طبقات». دین، فرقه فرقه شد و امت، قوم قوم و ما، قطعه قطعه و هر قطعه ... و لقمه‌ای چرب نرم راحت الحلقوم.

سرما را به خاک بازی، به خون بازی، فرقه سازی، دسته بندی به جنگ‌های زرگری به بحث‌های بی‌خودی به حرف‌های چرت و پرت به فکرها وعلم‌های پوک وپوچ به عشق‌ها و کینه‌های بی‌ثمر، به گریه‌ها و ندبه‌های بی‌اثر به دشمن‌های عوضی به خنده‌های الکی بند کردند. چشم ما را به لای لایی خواب کردند.

فرنگی‌ها مثل مغول‌ها:

" آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ..."

اما نرفتند!

وما یا سرمان به خودمان بند بود و نخواستیم ببینیم یا به جان هم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم ویا اصلا "برگشته بودیم به عهد بوق به جستجوی قبرها باد وب بروتهای استخوان‌های پوسیده استخوان پوسیده‌ها و نبودیم که ببینیم!

طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلایی­ دنبال نخود سیاه.

ملیت نبش قبر، مذهب شب اول قبر حال: فراموشش کن زندگی ولش کن. هزار و دویست و پنجاه سال پیش پدر شیمی قدیم ­ جابر­ در کلاس مسجد پیامبر نزد امام صادق رئیس مذهب شیعه درس شیمی فرا می‌گیرد وهزارو دویست و پنجاه سال بعد نزد پیروان پیامبر و شیعیان امام صادق درس شیمی در کلاس مدرسه حرام می‌شود. هزار و دویست سال پیش ما برای اولین بار در یک جامعه اروپائی ­اندلس­ بیسوادی را ریشه کن می‌کنیم و هزار و دویست سال بعد بی‌سوادیجامعه ما را ریشه کن می‌کند.

هشتصد سال پیش اولین بار دسته‌ای از جوانان ما ­" فتیه المغربین" ­ آمریکا را کشف می‌کنند وهشت صد سال بعدآمریکا پیر جوان مارا ... ­ چه بگویم!

آنها بیدار شدند و ما بخواب رفتیم مسیحی‌ها و جهودها یکی شدند و ما صد تا! آنها پولدار شدند و زوردار و ما فقیر و ضعیف و کار ما؟یک دسته‌مان هنوز هم مشغول کشمکش‌های قدیم‌اند و نفهمیدند که در دنیا چه خبرها شده است. یک دسته هم که فهمیده‌اند دنیا دست کیست نشسته‌اند و مثل میمون آدم‌ها را تماشا می‌کنند و هر کار آنها می‌کنند اینها اداشان را در می‌آورند. در چشم اینها فقط فرنگی‌ها آدم‌اند آدم حسابی‌اند چون فرنگی‌ها پول دارند زور دارند. ماها دیگر فقیر شدیم خوبی‌هامان حقیر شده آنها که پولدار شدند عیب‌هاشان هم هنر شده. آنها می‌خواهند همه‌مان و همه چیزمان را میمون بار بیاورند و میمون‌وار: و استادهامان را و شاعرهامان را بزرگ‌هامان را شهرهامان را خانواده‌هامان را و ... حتی بچه‌هامان را! آنها فقط از یک چیز می‌ترسند که ما دیگر از آنها تقلید نکنیم. چطور می‌شود که از آنها تقلید نکنیم؟ کاری کنیم که بتوانیم خودمان بفهمیم. آنها فقط از فهمیدن تو می‌ترسند از تن تو هرچقدر هم قوی بشی ترسی ندارند از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی می‌دوشنت از خر که قویتر نمی‌شوی سوارت می‌شوند آنها از فکر تو می‌ترسند. اینه که بزرگ‌هایی که فکر دارند باید فقط به چیزهای بی‌خودی فکر کنند بچه‌ها را هم باید جوری بار بیارند که هر کاری یاد بگیرند و فقط و فقط بلد نباشند فکر کنند بچه‌هایی باشند نونوار، تر و تمیز، چاق و چله شاد و خندان اما ... ببخشید!

از چه راه؟ از این راه که عقل بچه‌هامان را از سرشان به چشم‌شان بیارند بار روش آموزش و پرورش مدرن آمریکایی سمعی بصری! یعنی باید چشمات فقط کار کند یعنی باید گوشات فقط کار کند چرا؟ برای اینکه آن چیزهایی را که پنهان می‌کنند و پنهانی می‌کنند نبینی برای اینکه آن کارهایی را که یواشکی و بی سر وصدا می‌کنند نشنوی. و آنها هر چه می‌کنند هر چه می‌آرند و می‌برند هم پنهانی است هم بی صدا! اما بچه‌های ما گربه سیاه دزد را که در شب بی‌تابش ماه پر از زوزه روباه از دیوار بالا می‌آد از پنجره تو می‌پره حتی از راه-آب‌های پوشیده، سوراخ‌های گرفته دزدکی و یواشکی تو می‌آد هم خودش را {و هم تو} شب سیاه رنگ سیاهش را می‌بینند هم از میان زوزه‌ها صدای پای نرم و بی‌صدا را می‌شنوند.

عقل فرنگی به‌چشمش است به گوشش است به پوستش است تو مخاط دماغش است تو بزاق دهانش است چی می‌گم؟ علمش توی شکمش است هنرش زیر شکمش است عشقش فقط پرستش لذت است آزادیش فقط آزادی غارت است فقط زر را می‌شناسد فقط زور را می‌فهمد گرگ است روباه است موش است. ماها را می‌خواد میش کنه: شیرمون رو بدوشه پشم‌مونو بچینه پوست‌مونو بکنه دین‌مون رو بگیره دنیامونو بچاپه پیرامونو خواب کنه جوونامونو خراب کنه زنا مونو بی‌شرم مردامون رو بی‌شرف دخترامون رو عروسک پسرامون رو مترسک بچه‌هامونو، بچه‌های خوشبخت‌مون نونوار شیک و پیک تر و تمیز چاق و چله شوخ و شنگ با تربیت با ادب اما چی؟ سمعی بصری!

حیون‌های سمعی بصری بار میان فقط می‌تونند ببینند بشنوند اما نه بچه‌های ما می‌فهمند برق هوش را در چشمهای تند بچه‌های این کویر نمیبینی؟ آری بچه‌های ما همه چیز را می‌فهمند. حتی جهان را، همه چیز این جهان را، انسان را، همه چیز انسان را، حرکت همه چیز را، پوچی را، معنی را، دنیا را، آخرت را، برای خود را، برای خلق را، برای خدا را، حتی شهادت را، و ...

توحید را،

یک جلوش تا بی نهایت صفر را!!!

 

 ***

بیهقی بود یا کس دیگری یادم نیست فرقی هم نمی‌کند به هر حال هر که بود گفته بود: هر کتابی به یک بار خواندن می‌ارزد. اما بعضی از کتاب‌ها هستند که باید بارها و بارها خوانده شوند همیشه پیش چشم باشند تا مبادا فراموشمان شود.

صحبت از علم در دنیای اسلام بخصوص زمانی که صحب از شیمی یا نجوم یا هندسه می‌کنیم مسلما با تعریف امروزی ما از این علوم متفاوت است آنچه ما را بر آن می‌دارد که از دانش مسلمین صحبت کنیم میزان دانش ما در آن دوره و مقایسه آن با اکنون نیست بلکه اول مقایسه دانش مسلمین در همان دوره با مردم همان زمان است و در ثانی دفاع از ذهن عقل‌گرای عالمان مسلمان است. دفاع از تفکر و اندیشیدن آزادانه و بی‌محدوده‌ای است که عالمان مسلمان داشته‌اند. و این همه تنها به همت دانشمندانی بود که در بستر مرگ هم برای دانستن تلاش می‌کردند. دفاع از فکر تجربی عالمان مسلمان است.

 

محسن

۱۳۸٤/٩/٢٩
ياد افتادن

راستش امروز گذرمان خورد به يکی از اين جلسات که مدتی است در دانشگاه باب شده است اسمش هم اديان و حقوق بشر بود. تا آخر که ننشستم البته ميانه‌اش برخاستم چرا که نه آنی که نقش آره را بازی می‌کرد بازی بلد بود نه آنی که نقش نه را بر عهده گرفته بود چيزی از اين دو سرش می‌شد ديدم نشستن ثمر ندارد برخاستم آمدم خانه نشستم و نوشتم در باب آنچه آنجا گذشته بود ديدم نوشته‌هايم لطفی ندارند نمی‌دانم چه شد که به يک باره به ياد اين متن از آناهيتا آروان افتادم که چندی پيش در لوح خوانده بودم باربط يا بی‌ربط می‌گذارمش بخوانيد بد نيست.

راستی بحث داغ چنين محافلی حقوق زنان است لابد می‌دانيد؛

رنج ِ انسان بودن

آناهيتا آروان
"تن زن ديواري نيست که جهان به آن پايان پذيرد من زيستن در گوري چنين تنگ را نمي‌پسندم"
شايد در تمام محافل ادبي دنيا رسم بر اين است که هر از گاهي از يک نفر تنديسي بتراشند تا براي عده‌اي بهانه کرنش ارادتمندان باشد که در هر خطابه‌، کلاه از سرشان بردارند؛ اما همين آدم براي عده‌اي ديگر عين جمرات است. در چنين يارکشي‌ها به سادگي نمي‌توان روي اثري مکثي به جا و منصفانه داشت چون بعيد نيست به هر کدام اشاره کردي ببيني عده‌اي برايت هورا مي‌کشند و سوت مي‌زنند اما توي جماعت ديگري بوي حلوايش بلند شده.
موضع‌گيري‌ها و يارکشي‌ها هر جوري ممکن است شروع بشوند. حتي با يک اصطلاح نوبرانه. مثلاً‌ "نويسنده ارزشي" اين که باشد لاابد ضد ارزشي‌اش هم هست.
خب يعني چه؟ بالاخره بايد يکي از اين دو را معني کنند شايد نقيض آن خود به خود معني شود. اما نديده‌ام کسي تعريف درستي بدهد. بعضي صفات مثبت در کنار موصوعي خاص خطرناک مي‌شوند. يکيش همين. کاش لااقل بگويند اثر ارزشي يا ضد ارزشي. اين‌طوري دست کم در خوشبينانه‌ترين تحليل مي‌توان ارزش را ارزش ادبي انساني، اجتماعي، مذهبي و... يک اثر به حساب آورد؛ اما چگونه ممکن است نويسنده‌اي در همه عمر کاري‌اش برخلاف تمام آموزه‌هاي تثبيت شده(لااقل تثبيت شده) تاريخ اجتماعي حرف بزند و بنويسد؟!
مگر اين‌که بعضي حضرات ارزش را در هر شاخه و هر تعريف آن‌چنان در ذهن مچاله کرده باشند که به قواره انديشه و طرز تفکر و تلقي خودشان و به اندازه معيارها و ديدگاهشان نسبت به همه چيز به جهان و انسان و ايدئولوژي و خيلي چيزهاي ديگر،‌ درآمده باشد. چگونه نمي‌دانند که هر نوشته مولود شرايط گفته و ناگفته است و از نظر من نمي‌توان و نبايد شخص کسي را با استناد به بخشي از نوشته‌هايش به قضاوت نشست به کلي قبول يا رد کرد يا با نيم نگاهي به زندگي و تشخيصش ارزش نوشته‌هايش را ناديده گرفت يا برعکس همه را يک‌سره وحي منزل دانست. اگر روزي زني فاحشه به من بگويد "تنها زنان عفيف مي‌دانند که عفت چقدر لغزنده است" دستش را خواهم بوسيد. ساختن يک چنين ترکيبي درست نيست. پذيرفتنش نادرست‌تر است. خدا نکند ببيني ناخواسته رفته‌اي توي يارکشي‌ها. فرقي نمي‌کند کدام باشي. به هر حال ديگر به راحتي نمي‌توان با هر ناشري يا هر نشريه‌اي که خواستي کار کني.
براي آن‌ها که هنوز حرفي نزده‌اند تا بشود جدي گرفتشان و دارند از بيرون به اين بلبشو نگاه مي‌کنند، اوضاع بيش از آن‌که غم‌انگيز باشد تأسف‌انگيز است.
آوردن يک چنين مقدمه به ظاهر بي ربطي براي‌ آن‌چه قرار است از پي بيايد ناچاري بزرگي بود.
مدتي پيش ديواني از فروغ ديدم(نمي‌دانم ناشرش بازاري است يا غيره. مگر ناشر غيربازاري هم داريم. به هر حال چاپ شده) کتاب‌چه کوچکي جيبي است تقريباً دراندازه‌هاي ديوان کوچک و سفري حافظ. دست دخترکي بود که تقلا مي‌کرد درست و شاعرانه برايم بخواند. به او نگفتم فهم نه سالگي‌ات کجا قد مي‌دهد به اين‌که "بعد از تو ما که جاي بازيمان زير ميز بود از زير ميزها به پشت ميزها و از پشت ميزها به روي ميزها رسيديم و روي ميزها بازي کرديم و باختيم. رنگ تو را باختيم اي هفت سالگي!" عوضش ياد روزي افتادم که با اهن و تلپ تمام استعداد شعرخواني‌ام را يک جا جمع کرده بودم تا شعري از "اخوان" براي عمويم بخوانم که خيلي اهل مطالعه نبوده و نيست. "زمستان" را تازه کشف کرده بودم. شعري از آن مجموعه انتخاب کردم که پيش از آن نخوانده بودم. يکهو اواسط شعر، به جايي رسيدم که انگار وسط آسمان و زمين کله پا شدم(شانزده سالم بود) اولاً براي هميشه فهميدم با هر کتاب شعري نمي‌شود فال گرفت. ثانياً ياد گرفتم چگونه چشم‌هايم جلوتر از زبانم کتاب بخوانند. با فروغ هم از همان سال‌ها آشنا بودم. کتاب را از دخترک گرفتم تا به قول جلال، "در شخص جواني‌ام نظري جدي کرده باشم"
فروغ از معدود شاعراني است که هنوز هم به بعضي سرودهايش ايمان دارم. شعر "عروسک کوکي" را مي‌خواندم که متوجه سه نقطه شدم. هر چه به دفترهاي "عصيان" و "اسير" برمي‌گشتم تعداد سه نقطه‌ها بيش‌تر مي‌شدند آن‌قدر که قالب شعرها به کلي به هم ريخته بود.
مثلاً؛
او غنچه شکفته مهتاب است
بايد که موج نور بيفشاند
بر سبزه‌زار شب زده چشمي
... (اين يعني حذف آخرين بند)
... (اين يکي يعني حذف کل چهار پاره بعدي)
"شعله رميده" از دفتر "اسير"
من صفاي عشق مي‌خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
...("ناآشنا" از دفتر "اسير")
به جامي باده شورافکني بود
...
چو مي‌آمد ز ره پيمانه نوش
به قلب جام از شادي مي‌افروخت
...چهار پاره بعدي به کلي حذف شده
آخرين دفترهاي شعري مي‌شود گفت دست نخورده‌تر باقي مانده بودند اينک‌ه اصلاً‌ آسيبي نديده باشند.
مثلاً‌ اين‌طور؛
من خوشه‌هاي نارس گندم را
...
و شير مي‌دهم
آن وقت هيچ‌کس از خودش نپرسيده خواننده فلک زده چه بفمد؟
ديگر حوصله‌اش را ندارم تمام حذفيات را فهرست کنم و اصلاً فايده‌اش چيست که چند مصراع و چند بيت و غيره. هرجا واژه بوسه، آغوش، بستر آمده حذف شده. اين را به سادگي آب خوردن و در مقايسه با دو مجموعه ديگر از دو ناشر متفاوت مي‌شود فهميد. جالب اين‌که يکي از دو مجموعه‌اي که من ديدم بعضي عبارات را به کلي حذف کرده بود بي‌آن‌که زحمت علامت‌گذاري به خودش بدهد. جوري که خواننده‌ي ناآشنا اصلاً ملتفت ماجرا نمي‌شود. چون اغلب اشعار پاياني شعرهاي بي‌قافيه‌اند و حذف بعضي بخش‌ها مثل حذف چهارپاره‌ها تو چشم نمي‌زند. مجموعه سوم که منصف‌تر از دو تاي ديگر به نظر مي‌آمد فقط جاي واژه موردنظر سه نقطه گذاشته بود. ديدم عجب خنده‌بازاري است.
من نمي‌دانم اين واژه‌ها وقار چه کساني را متزلزل مي‌کرده است. اگر کار مميزي است پس چرا اين‌قدر بي‌قانون و قاعده است؟
اگر کار کساني است که زحمت گردآوري اين مجموعه به دوششان افتاده که مي‌نويسند به سعي اهتمام سرکار خانم فلان يا جناب آقاي فلاني، چنين سلاخي گسترده‌اي سعي و اهتمام هم مي‌طلبد. من اگر مميزي بودم(خداي ناکرده) و کسي دفتر شعري اين چنين شرحه شرحه به من مي‌سپرد تمام حذفيات را به جايشان بازمي‌گردانم. مميزي هم گاهي بايد وارونه عمل بکند و اگر گردآورنده بودم يا ناشر(خدا را شکر نيستم) و ديوان شعر اين‌طور استرليزه از ارشاد برمي‌گشت کار را مي‌بوسيدم و کنار مي‌گذاشتم. اگر هر کدام از آن‌ها که در حذف دخالتي نداشته‌اند. بي‌هيچ تعصبي تنها به فهرست واژه‌هاي بسامدي در اولين و آخرين دفتر شاعر نگاه مي‌کردند مي‌ديدند مثلاً واژه "بوسه" که در اسير چهل بار آمده در "ايمان بياوريم ..." دو بار تکرار شده، "آغوش" در اسير بيست و پنج بار آمده در "ايمان بياوريم..." يک بار. واژه "هوس" که در اسير بيست مرتبه آمده در "ايمان بياوريم..." اصلاً وجود ندارد.
هر چند شاعر اصلاً جرمي مرتکب نشده که با چنين توجيهي بتوان سند برائتي به دستش داد. اما فروغ از معدود شاعراني است که بينش و ادراکش نسبت به جهان و مردم و زندگي و عشق به وضوح تغيير کرده است. آن هم در فاصله هفده تا سي و دو سالگي. نمي‌گويم در همه اين‌ها به يک اندازه عميق شده اما تغيير کرده است.
اگرچه اولين دفترهاي شعر فروغ نه انقلابي بوده‌اند در بحور عروضي و نه چيزي به دانش شعري امروز مي‌افزايند و به شدت تحت تأثير زندگي هفده ساله زني بوده‌اند با "داغ عشقي بر جبين". هيچ‌کدام ِ اين‌ها مثله کردن شعر را توجيه نمي‌کند.
فروغ از جمله شاعراني است که صداي مستقل خودش را دارد. اداي کسي را درنمي‌آورد. اداي هيچ‌کس را. شعر او کمال‌گراست. شاعري که تنها در تغزلات عاشقانه تکرار نمي‌شود(در جا نمي‌زند) او اندک اندک از معيارهاي مرسوم شاعرانه زمان خودش به خصوص معيارهاي زن شاعر در عصر خويش عبور کرده است. بخشي از عصيان فروغ همين جاست که ديگر نمي‌نويسد "بر دو چشمش ديده مي‌دوزم به ناز" بلکه فرياد مي‌کشد.
"آيا شما که چهره‌تان را در سايه نقاب غم‌انگيز زندگي مخفي نموده‌ايد، گاهي به اين حقيقت يأس‌آور انديشه مي‌کنيد که زنده‌هاي امروزي چيزي به جز تفاله يک زنده نيستند."
حيف که مجالش نيست و گرنه با مثال مي‌شد ديد که نگاه فروغ جامعه شناسانه است اما چندان خوش‌بينانه نيست و هرچه جلوتر مي‌رود تصاوير تلخ‌تر و گزنده‌تر مي‌شوند و رنگ‌ها يا خاکستريند و يا قهوه‌اي و يا سياه و فضاها معمولاً همه سرد و پر از ابهام.
نه. قرار نيست من هم از دار و دسته هياهو بر سر هيچ باشم که "گاه از پژمردگي گلي گلو مي‌درند و گاه با دريدگي دنيايي گلو خاموشند" درس روشن‌فکري را هم از برم. پس يادآوري نياز ندارم که روشن‌فکر اول بايد درد زمانه را بشناسد وگرنه هرچه بنالد کشک سابيده است.(مثلاً به جاست اگر چيزي بنويسم در ارتباط احتمالي ميان معماري بي‌حرمت و بي‌حريم در شهرهاي بزرگ که درب مستراحش به ناچار وسط اتاق پذيرايي باز مي‌شود و دختراني که داخل اتوبوس شرکت واحد بزک مي‌کنند يا پيرمردي که در حوالي ميدان فردوسي پاي درخت بچه سالي ايستاده مي‌شاشيد و بگويم که من چقدر مي‌ترسم و چقدر نگرانم براي اين همه زندگي بي‌غرور و بگويم که فکر مي‌کنم وقتي کسي غرور نداشت هر بلايي مي‌شود سرش آورد و اتفاقاً خيال مي‌کنم ارتباط قريبي است ميان نياز و استغنا با بي‌غرور بودن و داشتن آن و سخت معتقدم به اين‌که "اول بايد حق داشتن يک کاسه برنج را به کسي بدهي بعد از او بخواهي به خاطر آن کاسه برنج بجنگد" بس است. دارم دور مي‌زنم) با اين حساب خوب مي‌دانم که حذف بخشي از شعر فروغ نه تمام درد جامعه امروز است و نه حتي همه درد ادبيات امروز. فقط مانده‌ام چه دردي را دوا مي‌کند؟! در روزگاري که با نصب آنتن بر روي بام يا فشردن يک کليک مي‌توان مستهجن‌ترين تصاوير را به خانه آورد که در منحرف‌ترين مخيله چند سال پيش خطور نمي‌کرد حذف بي‌منطق چند واژه جلوي چه چيز را قرار است بگيرد؟!
حالا اين همه چه ربطي دارد به جمله‌اي که بر پيشاني‌ اين اوراق چسباندم. جمله‌اي است از نزار قباني. نام او و آثارش براي اهل قلم بيگانه نيست. محض يادآوري مي‌نويسم همان کسي است که در سال 1944 وقتي هنوز محصلي بود با پول تو جيبي‌اش دفتر شعري منتشر کرد در سيصد نسخه به اسم "قالت لي سمراء"(زن سبزه به من گفت) و به قول خودش اين کتاب مثل سنجاقي در اعصاب شهر فرو رفت.(دمشق 1944) چند سال پيش حسب حال خود نوشته‌اي از او خوانده بودم. تا آن جا که من مي‌دانم جز همين کتاب و چند شعر در برخي روزنامه‌ها يا مجلات ادبي سال‌هاي 46 و47 و 54 و يک مجموعه شعر "قومي کي يبقي العالم يا بيروت"(به پا خيز تا جهان به پا خيزد اي بيروت!)، کتاب ديگري از او در ايران ترجمه نشده. اين آخري هم بي‌شک براي اين‌که شعر وطني بوده است نه تني. چون عمده شهرت حضرتش به جهت اشعاري است که در آن‌ها به زن پرداخته و منتقدان درباره‌اش گفته بودند شاعري است که (در شعر) وارد اتاق خواب زن شد و هرگز از آن جا بيرون نيامد اما همان منتقدان وقتي او "به پا خيز اي بيروت" را نوشت، چنگ و دندان نشان دادند که تو که تا ديروز بر سينه معشوقه‌ات مي‌گريستي امروز به چه حقي بر سينه وطن مي‌گريي.(نقل به مضمون است. از گفته‌هاي خود قباني)
اما چرا او؟ اول اين‌که فارس زبان نيست تا باز، ارزشي، ضد ارزشي بازي درآوريم.
دوم اين‌که زن نيست و مرد است و اگر حرفي درست زده شود(يا حرف درستي زده شود) چه فرقي مي‌کند آن‌را زني گفته باشد يا مردي؟
نمي‌دانم بعضي تحت چه شرايطي وجدان دردشان عود مي‌کند که شروع مي‌کنند پشت‌ هم جلسه و سمينار و ميزگرد من باب دفاع از جاي‌گاه زن در اين جا و زن در آن‌جا و زن در همه جا.
نمي‌خواهم زحمت عزيزاني را که با نيت خير در اين زمينه انجام مي‌شود ناديده بگيرم جزاکم‌الله. نيش قلمم آن‌ها را نشانه برود که صبح در ميز گرد جاي‌گاه زن وعظ مي‌کنند اما "چون به خلوت مي‌روند آن کار ديگر مي‌کنند" يا آن‌ها که خير خواهند اما مي‌آيند ابرو را بردارند مي‌زنند چشم را کور مي‌کنند. خب اين‌ها هم دفاع نکنند ما راحت‌تريم.
حالا دلم مي‌خواهد به جاي اين همه که مي‌گويند و هيچ‌کس نمي‌شنود در هر حال که حساب نکرده‌ام چند دقيقه است فقط يک دقيقه به احترام زن سکوت مي‌کردند که خدا مي‌داند اگر انسان بودن رنجي است زن بودن رنج مضاعفي است. در هر کجاي اين عالم. چه با مذهب؛ چه لامذهب.
سوم اين‌که اين مرد عرب شاعر است. چهارم اين‌که اتفاقاً‌ در بخش اعظم سروده‌هايش به زن پرداخته. چنان‌که به شاعر زن معروف شد. پنجمين و آخرين دليل اين‌که وقتي سراغش رفتم ديدم تمام حرف‌هايش از قلم هرز شاعري زن‌باره نيست بلکه حرف‌هاي ديگري هم دارد. چون من از همه آن‌ها که موقع خواندن يا نوشتن کلماتي مثل بوسه و آغوش چهار ستون بدنشان از شرم مي‌لرزد و حذفش مي‌کنند و چه آن‌ها که واژه واژه نوشته‌هايشان بوي هرزگي بلند است به يک اندازه بيزارم. وقتي حسب حالش را(داستان من و شعر) دوباره خواني مي‌کردم مي‌خواستم برخي نظراتش را درباره جامعه دمشق يا جامعه عرب دهه چهل و دفاعياتش در مورد اتهاماتي که به او وارد شده بود همين‌جا بنويسم و در پيش‌نويس اين بخش همين کار را کرده بودم اما اصل قرضيه در سايه اين حاشيه کم‌رنگ مي‌شد و ديدم اصلاً اين چه کاري است. اگر من حرف ديگري ندارم که به آن بيفزايم خب مي‌روند اصل اثر را مي‌خوانند. هرچند مي‌شد همان پيش‌نويس يک تحقيق جانانه باشد شبيه بعضي که زحمتش را مي‌کشند. يعني جابه‌جا پژوهش نامه خودشان را پر مي‌کنند از نوشته‌هاي نويسنده مورد تحقيق و زير هر بند، يکي دو سطري تأکيد مي‌کنند که چه استعاره‌اي! چه کنايه‌اي! چه قدرت قلمي! هيچ‌کس هم نمي‌گويد قربان قلمت اگر حرف تازه‌اي نداشتي خب يک خط مي‌نوشتي فلان کتاب را بخوانيم و تمام. اين همه به خودت زحمت دوباره نويسي نمي‌دادي(نمونه‌اش را سراغ دارم) آن هم در اين اوضاع و احوال و اين همه هزينه چاپ و کمبود کاغذ دردسر انتشار.
ديگر اين‌که فروغ عجب بهانه‌اي به دستم داد. نمي‌دانم اگر خودش بود چه فکر مي‌کرد يا چه مي‌گفت.
من فکر مي‌کنم که تمام ستاره‌ها
به آسمان گمشده‌اي کوچ کرده‌اند
و شهر. شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه‌هاي پريده رنگ و
چند رفتگر که بوي خاک‌روبه و توتون مي‌دادند و گشتيان خسته خواب‌آلود
با هيچ چيز روبه‌رو نشدم
"افسوس من مرده‌ام و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده است."

 

محسن

۱۳۸٤/٩/٢۸
 

اين متن رو از سايت ۷ سنگ بلنذ کردم همينجور ميزارم

دکتر قیصر امین پور ، بی شک از افتخارات ادبیات ماست .
شاعری نام آشنا, با آثاری زیبا و در خور ستایش که توانایی هایش , بارها و در تمام حوزه های شعری به اثبات رسیده و تجربیات گرانقدرش چراغ راه شاعران فردا گشته است . دکتر سیامک بهرام پرور ، با قلم زیبا و نگاه ژرف خود به نقد یکی از آثار استاد امین پور پرداخته است .

( قاف )
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !

نویسنده كتاب شعر و اندیشه می گوید : «شعرهای پیچیده ، اغلب به آبهایی گل آلود می مانند . به قول نیچه به عمد گل آلوده اند تا ژرف جلوه كنند . اما آبهای زلال ژرف همیشه ژرفابشان را كمتر از آنچه هست ، نشان می دهند و برای راه بردن به ژرفنای چنین آبهایی باید شناگری دانست و الا به دست و رو تازه كردنی در كنارشان بسنده باید كرد .»
شاید شعر قیصر امین پور نزدیك ترین مثال برای «آبهای زلال» است . اصولا در برخورد با این چنین اشعاری باید خواننده دید خود را متوجه پشت این ظاهر ساده كند تا با «استغراق در این بحر مكاشفت » مرواریدهای در خور فراچنگ آرد . اتفاقا همین خصلت لایه لایه بودن شعر سبب می شود كه مخاطبین این دسته اشعار افزایش یابند چون هر كسی به واسطه نوع نگاه خود یا زاویه اش به چیزی دست می یابد و در واقع دست خالی بر نخواهد گشت . شاید بهترین شیوه برای دست یابی به لایه های بیشتر این باشد كه از خود بپرسیم چرا این واژه ؟! چرا مثلا نه آن واژه به ظاهر مترادف ؟! چرا این تركیب ؟! و الی آخر . پاسخ به این پرسشها دریچه های ناپیدای شعر را بر ما می گشاید .
بحث عمده من در این گفتار بر خوانشی اینگونه از یكی از شعرهای كوتاه دفتر آینه های ناگهان از قیصر امین پور است.


(قاف)
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !
ساده ترین خوانش این شعر به ما می گوید كه «عشق» با «ق» تمام می شود و «قیصر» با آن شروع ! و شاعر چون این نكته برایش جالب بوده آن را سروده است .
بیایید این شعر را با فرمولی كه در بالا گفتم ، بخوانیم :
آیا تنها «عشق» با «قاف»تمام می شود ؟! مثلا نمی شد گفت سماق ؟! آیا شاعر نمی توانست عوض همه اینها مثلا بگوید :
و (الف)
حرف آخر دنیاست
آنجا كه نام فامیل من
آغاز می شود !!
چرا قاف ؟ چرا عشق ؟ چرا نام كوچك ؟ چرا حرف آخر؟ چرا آغاز ؟ ….
خوانش من چنین است :
«قاف» كلمه ای اسطوره ایست . قاف و قله اش مفهوم همه آرزوهای محالواره را دارند و گمان من شاعر بر این مفهوم تاكید داشته است . اگرنه به راحتی می توانست بنویسد «ق» ! پس این تاكید نگارشی نگاهی به معنا دارد . به عبارتی شاعر در بخش اول شعر می گوید كه حرف آخرین عشق ، آرزویی محال و دور از دست است و در بند دوم خود را نیز از ان محالواره آغازیده می بیند و محال اندیش می شمرد . تاكید بر نام كوچك من به همین معناست . نام كوچك اختصاصی ترین نام ماست حال آنكه نام فامیل بر ایل و قبیله و خانواده ما دلالت دارد و در حقیقت نامی قومی ست . شاعر در حقیقت آغاز «خود» را در این آرزوی دور از دست می بیند .
حال بیایید از زاویه ای دیگر نگاه كنیم : اصلا قاف و مفهوم نمادینش را كنار بگذلریم ! می شود با نگاه به تركیب ( حرف آخر ) به دو خوانش دست یافت :

1- وقتی عشق «واپسین كلام» را می گوید ، شاعر تازه آغاز می شود . این نگاه نگاهی تلخ است . شاعر آغاز شدنش را مصادف با پایان عشق و خویش را غرقه در بی عشقی می بیند .

2- آنجا كه عشق «كاملترین حرف » خود را یا به عبارت دیگر « مهمترین » و «بزرگترین حرف» خود را ارائه می كند ، تازه شاعر آغاز می شود ! یعنی شاعر حرفی برتر از عشق دارد و این دید ، دیدی مباهات گرانه است .
می بینید كه اینجا اصولا بحث بر سر كلمه «قیصر» نیست .بحث بر هویت شاعرانه است .چنان كه بحث بر سر واژه عشق و حروفش نیست و اصولا «قاف» ، «ق» نیست و…!

به گمان من نگاهی جستجوگر و پویا ، حق شعر را بهتر ادا می كند و ارج شاعر را می افزاید و مهمتر از همه اینها شادی مكاشفه را بر ما نیز ارزانی می دارد ، مكاشفه ای كه شاعر را به سرایش واداشته است .

محسن

۱۳۸٤/٩/٢٦
بقا

رو یه دیوار نوشته بود:

من دوست دارم.

چند وقت بعد که از اونجا رد می‌شدم دیدم چند قدم اون طرف‌تر نوشته:

من هنوز هم دوست دارم.

و امضا کرده بود عاشق سمج!

وبلاگ نویس‌های ناشی شبیه اون عاشقی هستند که رو دار و دیوار می‌نویسه من دوست دارم.

وبلاگ نویسای حرفه ای هم شبیه عاشق های سمج هستند.

 

ما زیاد با هم فرقی نداریم همه مون می‌خوایم که رد ما باقی بمونه تلاش می‌کنیم برای بقا. گاهی اوقات تنازع می‌کنیم برای بقا.

من کار اون آدمی که روی تخته سنگ‌های تخت جمشید اسمش رو یادگار می‌نویسه رو هم مثل کار ما می‌دونم منتها اون اونجوری و ما اینجوری برای باقی موندن اسممون تلاش می‌کنیم همونجور که سازنده همون کاخ هم می‌خواست با ساختن همون کاخ خودش رو جاودان کنه.

و شاعر هم وقتی دغدغه جاودانگی داره اینجور خودش رو راضی میکنه.

 

وقتي مرگ به سراغم ميآيد و در گوشم نجوا ميکند که:

 روزهاي تو به پايان رسيده اند.
بگذار تا بگويمش:
من با تنها در زمان نزيسته ام بل با عشق زيسته ام
و او از من خواهد پرسيد:
سروده هايت جاودان خواهند شد؟
و من پاسخ خواهم داد:
من نميدانم ولي خوب ميدانم 

وقتي که ميسرايم
من جاودانگي ام را يافته ام.

 

 

 اين ترجمه اين شعره تاگوره.


 When death comes and whispers to me,
"Thy days are ended,"
let me say to him, "I have lived in love
and not in mere time."
He will ask, "Will thy songs remain?"
I shall say, "I know not, but this I know
that often when I sang I found my eternity."

محسن

۱۳۸٤/٩/٢٢
سپيده هشتمين

درود بر تو

اى هشتمين سپيده

- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-

باران نيز به اِزاى تو پاك نيست.

و بر ما درود

- اگر فاصله خويشتن تا تو را ،

تنها بتوانيم ديد-

اى آفتاب،

ما آن سوى ذرّه مانده ايم!

* * * *

من آن پرنده مهاجرم

كه هزار سال پريده است

اما هنوز،

سواد گنبدت

پيدا نيست.

آوخ كه بال كبوتران حَرَمت

از چه تيرهاى زهرآگين خسته است

شكسته است.

* * * *

اى عرش !

اى خون هشتم !

نيرويى ديگر در پرم نه !

كه ما را هزار سال

نه رهتوشه اى بر پشت بود

و نه شمشيرى در دست !

و مگر در سينه ،

عشق مى افروخت

مى سوخت ،

كه چراغ تو ،

روشن ماند.

* * * *

رشته اى از زيلوى حَرمت

زنجير گردن عاشقان

و سلسله وحدت است

و خطى كه روستاها را به هم مى پيوندد.

* * * *

گل مُهره هاى ضريحت

دلهاى بيرون تپيده ما

تبلور فلزى ايمان است.

چنان گسترده اى

كه جز از حلقه ضريحت نمى توان ديد !

تو را بايد تقسيم كرد

آن گاه به تماشا نشست

خاك تو ، گستره همه كائنات

و پولاد ضريحت

قفسى ست

كه ما

يارايى خود را

در آن به دام انداخته ايم

تو سرپوش نمى پذيرى

طلاى گنبدَت

روى زردى ماست

از ناتوانى ادراكمان از تو

كه بر چهره مى داريم

* * * *

تو مركز وُفورى

كِشتهاى ما از تو سبز

پستانهاى ما از تو پر شير است.

تو مَدار نعمتى

سيبستانهامان

سرخى چهره را

از زردىِ قبّه تو وام دارند

و گنبد تو

تنها و آخرين آشتى ما

با زر است

هر چند اگر

فريب زراندوزان تاريخ باشد

* * * *

شتر از مسلخ

به فولاد تو مى گريزد

آهن تو

پيوند جماد و نبات و حيوان

بخشش تو ،

اعطاى خداى سبحان است

وقتى تو مى بخشى

دست مريخ نيز

به سوى سقاخانه ات

دراز است.

ناهيد و كيوان و پروين ،

ديروز ، صف در صف

در كنار من و آن مرد روستا ،

در مضيف خانه تو

كاسه در دست

به نوبت آش

ايستاده بوديم.

* * * *

كاش ( ايستاده) بوديم !

تو ايستاده زيستى

هر چند

با ميوه درختى گوژ و نشسته

مسمومت كردند.

اما ،

شهادت

تو را ايستاده ، درود گفت.

و اينك جايى كه تو خوابيده اى

همه كائنات به احترام ايستاده است.

* * * *

من با اشك مى نويسم

شعر من

عشقى است

كه چون مورچه

بر كاغذ راه افتاده است

اى بلند !

سليمان وار

پيشِ روى رفتار من

درنگ كن !

سپاه مهرت را بگو

نيم نگاهى به جاى مورچگان بيفكند.

* * * *

تو امامى !

هستى با تو قيام مى كند

درختان به تو اقتدا مى كنند

كائنات به نماز تو ايستاده

و مهربانى

تكبيرگوى توست

عشق

به نماز تو

قامت بسته است

و در اين نماز

هر كس مأموم تو نيست

(مأمون) است !

درست نيست

شكسته است.

تاريخ چون به تو مى رسد

طواف مى كند.

* * * *

يا كلمة الله !

عرفان در ايستگاه حَرمت

پياده مى شود

و كلمه

چون به تو مى رسد

به دربانى درگاهت

به پاسدارى مى ايستد !

شعر من نيز

كه هزار سال راه پيموده

هنوز ،

بيرون بارگاه تو

مانده است.

                                     على موسوى گرمارودى

 

محسن

۱۳۸٤/٩/٢٢
نشت نشا

هنوز ماجرای دانشگاه داغی خودش را دارد. اين شد که گفتم اين تکه از کتاب نشت نشا رضا امير خانی را که بخش‌هايی از کتاب را در لوح منتشر کرده بگذارم.

اصل کتاب را انتشارات قديانی منتشر کرده و می توان از سايت سخن خريد راستش در يکی دو سال گذشته يکی از بدرد بخور ترين کتاب‌هايی که خواندم همين کتاب بود.

امير خانی از آنجايی که زياد ميانه خوبی با اين اصطلاح فرار مغزها ندارد اين اصطلاح نشت نشا را ساخته و از آن استفاده ميکند:

اين هم يک لينک از همين مطالب

  • سرلوحه شصت و نهم: نشت نشا! (قسمت چهارم)
  • نشتِ نشا يك پديده‌ي زيرزميني نيست. فقط محدود به كشورِ ما هم نيست. چين و هند و پاكستان هم سال‌هاست كه گرفتارِ اين معضل هستند و نيروهاي دانش‌گاهي‌شان عمدتاً در غرب مشغول به تحصيل‌اند. نه فقط كشورهاي آسيايي كه امروز اروپايي‌ها نيز از مسأله‌ي مهاجرتِ مغزها مي‌نالند. دانش‌گاهِ سوربون فرانسه پايه‌ي حقوقي بسيار پايين‌تر و امكاناتي بسيار كم‌تر از يك دانش‌گاهِ درجه‌ي دوي امريكايي دارد، پس خيلي غريب نيست كه اساتيد و دانش‌جويانِ سوربون و اكسفورد و سايرِ دانش‌گاه‌هاي اروپايي، جل و پلاس‌شان را جمع كنند و آرام آرام بن‌كن كنند به سمتِ ينگه دنيا.
    بسيار بامزه‌تر آن كه همين عبارتِ فرارِ مغزها (نشتِ مغز يا Brain drain) را داخلِ ايالاتِ متحده، مطبوعات به كار مي‌برند، به دليلِ فرارِ نيروهاي مستعدِ ايالاتِ مركزيِ فقيرتر به سيليكون ولي (Silicon Valley) در غرب يا بوستون در شرق كه به مراتب پول‌دارترند!
    مسأله زيرزميني نيست. در آن مافيايي وجود ندارد. حرف در آورده‌ايم كه باندهايي زيرزميني براي بچه‌ها پذيرش مي‌فرستند و خودمان هم باور كرده‌ايم. بچه‌ها سر و دست مي‌شكنند براي رفتن. بگذار مسؤولانِ آگاه بخوانند‍! دانش‌جوي سالِ سه‌ي شريف اگر اپليكيشن فرم دستش نباشد و براي تافل لغت حفظ نكند، يا مشنگ است، يا فقير است، يا پخمه. بگذريم كه امروز با رونقِ تدريسِ خصوصي و موفقيتِ تضميني در آزمونِ سراسري و رقابتِ مدارسِ غير انتفاعي، دانش‌جوي فقير در شريف پيدا نمي‌توان كرد!
    بسيار هم طبيعي است كه مغزها از چنين مجموعه‌هايي بن‌كن شوند به سمتِ غرب. خيال مي‌كنند به جاي سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان از سازمانِ مليِ پرورشِ عقب‌افتاده‌ها نيروهاي فكري فرار مي‌كنند؟ يا مثلاً به جاي برگزيده‌گانِ المپيادها، مردودي‌هاي پايه‌ي دومِ دبيرستان بايد پذيرش بگيرند؟ يا به جاي دانش‌گاهِ صنعتيِ شريف، واحدِ گاگول‌تپه دانش‌جوي دكترا بفرستد به خارجه؟ بديهي است كه فرارِ مغزها از چنين مجموعه‌هايي صورت مي‌گيرد. آيا مي‌توانيم خرده بگيريم كه چرا فوتباليست‌هاي موفقِ ما به ليگ‌هاي اروپايي مي‌روند؟ انتظار داريم بازي‌كن‌ِ ذخيره‌ي ليگ‌ دسته دو از تيمِ آتش‌نشاني بلند شود و برود وسطِ بوندس‌ليگا؟ اگر اين جور بود كه مي‌شديم برزيل و مالياتِ دست‌مزدِ فوتباليست‌هامان تنه مي‌زد به صادراتِ قهوه!
    استيون اسپيلبرگ فيلمي به نامِ آميستاد ساخته است. اين فيلمِ سفارشي براي تخفيفِ معضلِ بحرانِ هويتِ سياهانِ امريكايي به روي پرده رفت. پژوهش‌هاي چندساله‌اي مسؤولانِ ايالاتِ متحده را به اين نتيجه مي‌رساند كه نااميدي، فقرِ اقتصادي و فرهنگيِ سياهان كه موجدِ معضلاتي جدي براي جامعه‌ي امريكا است، از بحرانِ هويتِ آن‌ها ناشي شده است. به همين دليل در فعاليت‌هاي اجتماعي، راه‌كارِ رواجِ تورهاي مسافرتي به افريقا براي سياهان را آزمودند و در عرصه‌ي فرهنگي چنين فيلمي ساخته شد... (تورهاي مسافرتي با هم‌كاريِ شركت‌هايي فريب‌كار راه افتاده بودند. شركت‌ها در حقيقت همان نسابه‌هاي دوره‌ي جاهليِ خودمان هستند، اما نه مسلط به علم‌الانساب! سياه‌پوست‌ها دسته‌ ـ‌ دسته به اين شركت‌ها مي‌روند و فرمي پر مي‌كنند و نامِ پدر و پدربزرگ و... بعد هم پولي مي‌دهند تا شركت‌ها براي آن‌ها رسماً هويت‌سازي كنند كه مثلاً جد و آبائت اهلِ روستايي بوده‌اند در كنيا و فلان سال با فلان كشتي به فلان ايالت آورده شده‌اند و... قس علي‌هذا!) اما فيلمِ آميستاد پشت‌وانه‌اي بود براي تقويتِ بنيه‌ي فرهنگيِ اين جبهه؛ فيلمي كه سفرِ چند برده‌ي شورشي را از شرق به غرب نمايش مي‌دهد.
    زماني كه كشتيِ آميستاد بنادرِ اسپانيا را به مقصدِ امريكا ترك مي‌كرد، تجارِ برده آن‌ها را در غل و زنجير مي‌كردند و از پيرها و لاغرها و بيمارهاي‌شان هم نمي‌گذشتند.
    اما امروز قضيه متفاوت است. آميستاد گنجايشش محدود است و برده‌گان فراوان. پس تجار دست به انتخاب مي‌زنند. چاق‌ها، سالم‌ها و باهوش‌ها را سوا مي‌كنند. كساني كه وليو ي (value ارزشِ؟!) بيش‌تري داشته باشند... امروز امريكا به نيروي كار با تخصصِ بالا نياز دارد، به نيروهاي سخت‌كوش نياز دارد، به تيزهوشاني از جنسِ پيش‌رفته‌ي تحصيلي نياز دارد، نياز به كارگراني باهوش و مبدع دارد تا چرخ‌هايش را بچرخانند... سركنسول براي همين توي سفارت‌خانه مي‌نشيند به مصاحبه. امروز بردگانند كه براي سوار شدن به كشتي سر و دست مي‌شكنند...
    اگر انفعالِ خود را در قضيه‌ي نشتِ نشا متوجه مي‌شديم و مي‌ديديم كه اين سركنسول است كه مهاجران را سوا مي‌كند، درمي‌يافتيم كه در تفاخر به سطحِ تحصيليِ ايرانيانِ مقيمِ امريكا، چه مغالطه‌اي نهفته است!
    و البته عروسك‌چرخانِ همان سركنسول، نشتِ نشا را به مثابه يك پديده‌ي كلان، بسيار به‌تر درك مي‌كند. پس مدام سعي مي‌كند تا ظرف‌ها را تكان بدهد كه نشتي بيش‌تر شود. پس نبايد منتظرِ خاورِ ميانه‌اي آرام باشيم! و البته قرار است اين مقاله به ظرف و نشتيِ آن بپردازد، نه به محيطِ پيرامونِ ظرف... شقشقه هدرت!

     

    محسن

    ۱۳۸٤/٩/۱٦
    روز من!!

    سلام امروز به قولی روز دانشجوست. و چه شلنگ تخته‌ای ميشه انداخت توی امروز. خوش بختانه امروز تو دانشگاه پرنده پر نميزنه. چرا؟ مگه نميدونيد!؟ به خاطر مديريت بر زمان و استفاده دقيق از امکانات دانشگاه و صرفه جويی و هزار دليل عاقلانه ديگه اصلا صلاح نيست که دانشجوی مملکت روز پنج شنبه پاش به دانشگاه باز بشه. خب اين چه ربطی به امروز داره؟ من واقعا برای شما دلم ميسوزه که بايد يه موضوع رو هزار بار گفت تا براتون جا بیافته. خب وقتی فردا تعطيله اين به اين معناست که امروز دانشگاه تق و لقه عينهو اينکه جمعه تعطيل باشه و پنج شنبه دانشگاه و کلاسا تق و لق بشن. بخصوص اينکه امروز روزی روز دانشجو هم باشه.

    حالا تعطيل بودن پنج شنبه چه نفعی برای دانشگاه داره. خب معلومه اولا اساتيد به کارهای پژوهشی خودشون ميرسن و در چرخه توليد دانش شروع به فيل هوا کردن ميکنن.

    در ثانی به خاطر دقت در برنامه ريزی هيچ وقت کلاسی تعطيل نميمونه و عينهو کوپه قطار نهايت استفاده رو ميشه ازش کرد از صبح علی الطلوع تا بوق سگ همينجور آدم مياد و ميره به اين ميگن برنامه ريزی! پس چی خيال کردين!

    البته اين مهم نيست که توی ۵۲ هفته سال ۵۲ تا پنج شنبه ميشه چيزی در مايه های ۲ ماه از سال.۲۲ روزش رو به حساب تابستون در کنيم ميمونه ۱ ماه از سال تحصيلی رو مفتی مفتی تعطيل ميکنيم ۴ شنبه هم که تق و لقه جمعه هم که تعطيل خداييه. اين وسط کی سود ميبره معلوم نيست.

    سر فرصت بيشتر مينويسم از ماجرای تعطيلی ها و بی برنامه گی های دانشگاه الان رفيقی منتظره. تازه اين متن هم سر و تهش معلوم نيست.

    به تعطيليهای بالا تعطيلی امتحانات و قبل از اون و بعد از اون و همينطور تعطيلی عيد و قبل و بعدش رو اضافه کنيد همينجور چند تا تعطيلی جديد رو که کم کم داره مد ميشه مثل تعطيلات ماه رمضون و اينا.

     

    محسن

    ۱۳۸٤/٩/۱٢
     

    سردار جنگل!

    میرزا کوچک خان جنگلی؛ به ندای اسلام به پا خاست و انعکاس صدای مظلومانه ی مستضعفان ایران را در طنین غرش گلوله ها به گوش جهانیان رسانید.

    اين جمله که رو قبر ميرزا نوشته شده هميشه برام جالب بود. منتها هيچ توضيح ديگه برای ميرزا داده نشده که اگر خدای نکرده يکی از يه مملکت ديگه پل شد و اومد و خواست بدونه ميرزا کی بوده از روی اون اينو بدونه حتما يه سر بريد سليمان داراب قبر ميرزا و چندتا از يارانش واقعا زيباست. ارزش گذاشتن وقت رو داره.

    به هر حال:

    اينجا يه زندگی نامه مختصر از ميرزا رو ميشه خوند.

     

    ای مرغهای طوفان! پروازتان بلند
    آرامش گلولهء سربی را
    در خون خویشتن
    این گونه عاشقانه پذیرفتید،
    این گونه مهربان
    زان سوی خواب مرداب، آوازتان بلند

    می خواهم از نسیم بپرسم:
    بی جذر و مد قلب شما
    آه،
    دریا چگونه می تپد امروز؟

    ای مرغهای طوفان! پروازتان بلند.

    دیدارتان؛ ترنم بودن،
    بدرودتان؛ شکوه سرودن،
    تاریختان بلند و سر افراز:
    آن سان که گشت نام سر دار
    زان یار باستانی همرازتان بلند.

                                           شفیعی کدکنی

     

    محسن

    ۱۳۸٤/٩/٩
    ماليخوليايی ها

    دارم یه وبلاگ میبخونم یارو توش نوشته:

    چن روز پیش استخاره زدم راجع به اینکه gf داشته باشم؛ خدا گفت اگه موقتاً داشته باشی بد نیس اما اینکار واست عادت نشه یا دائمی!!! هر چی گفتم خدا اگه من تا امروز gf نداشتم واسه این بود که فکر میکردم اشتباهه و اصلاً احساس خوبی نداشتم نسبت به این مسئله با اینکه دلیلی جز تو برای بد بودن اون نداشتم حالا بعد عمری(21 سال) که میدونی که من دیگه حداقل روی اینو ندارم که خب باید چه جوری به یه نفر بگم که با هم دوست باشیم بهم میگی اینو. لعنت به تو و ... .

    بعدش هم خواستم ببینم که نکنه منو مثه همیشه مسخره داره میکنه. امتحان کردم و دیدم درسته و باز میخواد منو بندازه تو هچل؛ مثه اون جوکه: « یارو میره تو جزیره آدمخوارها و گیر چن تا آدمخوار می افته. برمیگرده به خدا میگه ای خدا بدبخت شدم کمکم کن . یهو یه صدایی میگه نه بنده ی من هنوز بدبخت نشدی. اون جلویی تو رئیس قبیله اس اون سنگو بزن تو سرش تا بمیره. یارو هم همین کارو میکنه و آدمخوارها هم شاکی میشن و می افتن دنبالش که باباشو احضار کنن جلوی چشاش یعد بخورنش. همون صداهه میگه بنده ی من حالا بدبخت شدی!!!!».

    من فکر میکنم از این بشر باحالتر خودش بوده !

    و فکر میکردم به قول اون رفیق فقط منم که مغزم پاره سنگ ورداشته! تو نگو یکی دوتا دیگه هم هستند که مشکل ذهنی دارن! اين يارو که ناجور پرته!

    خدا ما رو هم بيامرزه!

    خب امروز هم گذشت یعنی هنوز سه ساعتی مونده ولی از اونجایی که به 21 ساعت گذشته گند زدم طبیعیه که به این سه ساعت هم گند میزنم و میره پی کارش!

    شاید بد نباشه یادداشت روزانه بنویسم! در موردش فکر خواهم کرد!

    یه روز یکی به من گفت رقص بلدی گفتم: نه! گفت یاد بگیر به کارت میاد گفتم در موردش فکر میکنم اون خندید ولی من در موردش فکر خواهم کرد!

    صبح مامان خواست از کامپیوتر استفاده کنه، خداییش فقط مامان کم بود که اونم به لیست کاربرا اضافه شد! از این به بعد بز بیار و باقالی بار کن!

    الان محمد صدا کرد گفت محسن یادته یه بار رفته بودیم قبرستان ماشین های رشت گفتم اره خیلی وقت پیش بود 4 5 سال بیشتر نداشتیم مهدی و مرتضی هم با ما بودند!

    چرا ادم از بچگی هاش فقط سایه هاش رو با خودش همراه میاره!

    امروز 1500 خرج کردم! همینجور پیش بره باید جل و پلاسم رو جمع کنم برم گدایی!

    هنوز پول کلاسام رو ندادم!

    مقاله نویسی هم واسه خودش مکافاتیه ها! باید از این به بعد بشینم و برای بيدار مقاله بنویسم!

    اگر بخوام بنویسم از کتاب خونه ها شروع میکنم! که چقدر مفلوک شدند. و وظیفه ملی ما برای حفظ کتاب خونه ها حتی در خارج از ایران!

     

     

    محسن

    ۱۳۸٤/٩/٧
    ذکر امام صادق عليه السلام

    متن حاظر فصل اول از کتاب تذکره الاولیای عطار است که در باب اولیاء الله نگاشته است خواستم عنوان این متن را بگذارم خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران. دیدم که اگر دیگران اینانند پس ما که اییم اگر اینان که اینسان بر مقام ولایت آگاهند دیگری به حساب می آیند پس ما بیگانگان از امامت لایق چه صفتی هستیم.

     

    1

    ذکر امام صادق(ع)

     

    آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صديق، آن عالم تحقيق، آن ميوه دل اولياء، آن جگرگوشه انبياء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.

    گفته بوديم که اگر ذکر انبياء و صحابه و اهل بيت کنيم کتابی جداگانه بايد ساخت. اين کتاب شرح اولياست که پس از ايشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنيم که او نيز پس از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بود و سخن طريقت او بيشتر گفته است و روايت از وی بيشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بياوريم که ايشان همه يکی اند.

    چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نبينی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند. يعنی يکی دوازده است و دوازده يکی.

    اگر تنها صفت او گويم، به زبان و عبارت من راست نيايد که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف به کمال بود، و قدوه جمله مشايخ بود، و اعتماد همه بر وی بود، و مقتدای مطلق بود. هم الهيآن را شيخ بود، و هم محمديان را امام، و هم اهل ذوق را پيشرو، و هم اهل عشق را پيشوا. هم عباد را مقدم، هم زهاد را مکرم. هم صاحب تصنيف حقايق، هم در لطايف تفسير و اسرار تنزيل بی نظير بود، و از باقر رضی الله عنه بسيار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ايشان خيال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بيت چيزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بيت را بايد گفت به حقيقت. ومن آن نمی دانم، که هر که به محمد ايمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ايمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بيت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده اند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و يک بيت اين است:

    لو کان رفضا حب آل محمد

    فليشهد الثقلان انی رافض

    که فرموده است يعنی: اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله جن و انس گواهی دهيد به رفض من؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ايمان نيست، بسی فضولی که به کار نمی آيد، می دانی. اگر اين نيز بدانی زيان ندارد، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنيا و آخرت محمد را می دانی وزرا او را به جای خود می بايد شناخت، و صحابه را به جای خود، و فرزندان او را به جای خود می بايد شناخت تا سنی پاک باشی و با هيچ کس از پيوستگان پادشاهت کار نبود. چنانکه از ابو حنيفه رضی الله عنه پرسيدند: از پيوستگان پيغامبر صلی الله عليه که کدام فاضلتر؟

    گفت :از پيران صديق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و اززنان عايشهاز دختران فاطمه رضی الله عنهم اجمعين.

    نقل است که منصور خليفه شبی وزير را گفت: برو صادق را بيار تا بکشم. وزير گفت :او در گوشه‌ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و اميرالمومنين را از وی رنج نه. از کشتن وی چه فايده بود ؟

    هرچند گف سودی نداشت. وزير برفت بطلب صادق.

    منصور غلامان را گفت: چون صادق درآيد و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشيد.

    وزير صادق را آورد. منصور در حال برجست و پيش صادق باز دويد و در صدرش بنشانيد و خود نيز به دوزانو پيش اوو بنشست. غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت: چه حاجت داری؟

    صادق گفت: آنکه مرا پيش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری .

    پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر در کشيد و بيهوش شد.

    گويند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزير پرسيد: که آنچه حال بود؟

    گفت: چون صادق از در درآمد اژدهايی ديدم که با او بود که لبی به زير صفه نهاد ولبی به زبر صفه؛ و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بيازاری تو را با اين صفه فروبرم. و من آن اژدها ندانستم که چه می گويم. از وی عذر خواستم و چنين بيهوش شدم.

     

    نقل است که يکبار داود طايی پيش صادق آمد و گفت :ای پسر رسول خدای!مرا پندی ده که دلم سياه شده است.

    گفت: يا اباسليمان! تو زاهد زمانه ای. تو را به بند من چه حاجت است.

    گفت: ای فرزند پيغمبر! شما را بر همه خلايق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است.

    گفت:يا ابا سليمان! من از آن می ترسم که به قيامت جد من در من زند که حق متابعت من نگذاردی؟ اين کار به نسبت صحيح و به نسبت قوی نيست. اين کار به معاملت شايسته حضرت حق بود.

    داوود بگريست و گفت: بار خدايا! آنکه معجون طينت او از آب نبوت است و ترکيب طبيعت او از اصل برهان و حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدين حيرانی است. داوود که باشد که به معامله خود معجب شود.

     

    نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود. ايشان را گفت: بياييد تا بيعت کنيم و عهد بنديم که هر که از میان ما در قيامت رستگاری يابد همه را شفاعت کند.

    ايشان گفتند: يا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جد تو شفيع جمله خلايق است؟

    صادق گفت: من بدين افعال خود شرم دارم که به قيامت در روی جد خود نگرم.

     

    نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بیرون نيامد .سفيان ثوری به درخانه وی آمد و گفت: مردمان از فوايد انفاس تو محروم اند چرا عزلت گرفته ای؟

    صادق پاسخ داد: اکنون چنين روی داد: فسد الزمان و تغيرالاخوان.

    و اين دو بيت را بخواند:

    ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب

    والناس بين مخايل و مآرب

    يفشون بينهم المودة والوفا

    و قلوبهم محشوة بعقارب

     

    نقل است که صادق را ديدند که خزی گرانمايه پوشيده بود. گفتند: يا ابن رسول الله هذا من زی اهل بيتک.

    دست آن کس بگرفت و در آستين کشيد. پلاسی پوشيده بود که دست را خليده می کرد. گفت: هذا للحق و هذا للخلق.

     

    نقل است که صادق را گفتند: همه هنرها داری. زهد و کرم باطن و قرةالعين خاندانی؛ ولکن بس متکبری.

    گفت: من متکبر نيم، ليکن کبر کبريايی است، که من چون از سر کبر خود برخاستم کبريای او بيامد و به جای کبر من بنشست. به کبر خود کبريايی نشايد کرد اما به کبريای او کبر شايد کرد.

     

    نقل است که صادق از ابو حنينفه پرسيد که:عاقل کيست؟

    گفت: آنکه تمييز کند ميان خير و شر.

    صادق گفت: بهايم نيز توانند کرد، ميان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند.

    ابوحنيفه گفت: نزديک تو عاقل کيست.

    گفت: آنکه تمييز کند ميان دو خير و شر تا از دو خير خير الخيرين اختيار کند و از دو شر خير الشرين برگزيند.

     

    نقل است که هميانی زر از يکی برده بودند. آنکس در صادق آويخت که: تو بردی. و او را نشناخت.

    صادق گفت: چند بود.

    گفت: هزار دينار.

    او را به خانه برد و هزار دينار به وی داد. پس از آن، آن مرد زر خود بازيافت. زر صادق باز برد و گفت:غلط کرده بودم.

    صادق گفت: ماهرچه داديم باز نگيريم.

    پس از آن مرد از يکی پرسيد: او کيست؟

    گفتند: جعفر صادق.

    آن مرد خجل شد و برفت.

     

    نقل است که صادق روزی تنها در راهی می رفت و الله الله می گفت. سوخته ای بر عقب او میر فت و بر موافقت او الله الله می گفت.

    صادق گفت: الله!جبه ندارم. الله جامه ندارم!

    در حال دستی جامه ای زيبا حاضر شد. جعفر درپوشيد.

    آن سوخته پيش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن با تو شريک بودم، آن جامه خود به من ده.

    صادق را خوش آمد و آن جامه به او داد.

     

    نقل است که يکی پيش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای.

    گفت: آخر نشنيده ای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری! اما اين ملت محمد است که يکی فرياد می کند رای قلبی ربی، ديگری نعره می زند که لم اعبد ربا لم ارة.

    صادق گفت: او را ببنديد و در دجله اندازيد. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. باز برانداخت. گفت: يا ابن رسول الله! الغياث، الغياث.

    صادق گفت: ای آب! فرو برش.

    فرو برد، باز آورد. گفت! يابن رسول الله! الغياث، الغياث.

    گفت: فرو بر.

    همچنين چند کرت آب را می گفت که فرو بر، فرو می برد. چون برمی آورد می گفت:ياابن رسول الله! الغياث، الغياث. چون از همه نوميد شد و وجودش همه غرق شد و اميد از خلايق منقطع کرد اين نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی الغياث، الغياث.

    صادق گفت: او را برآريد.

    برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بديدی.

    گفت: تا دست در غيری می زدم در حجاب می بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشوده شد؛ آنجا فرونگريستم. آنچه ديدم می جستم بديدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن يجيب المضطر اذا دعاه.

    صادق گفت: تا صادق می گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست.

     

    و گفت: هر که گويد خدای بر چيزست يا در چيزست و يا از چيزست او کافر بود.

     

    و گفت:هرآن معصيت بنده را به حق نزديک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.

     

    و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را از خدای دور گرداند زيرا که از اين معنی بنده را به حق نزديک گرداند مطيع با عجب عاصی است و عاصی با عذر مطيع.

     

    از وی پرسيدند: درويش صابر فاضلتر يا توانگر شاکر. گفت: درويش صابر که توانگر را دل به کيسه بود و درويش را با خدای.

     

    و گفت عبادت جز به توبه راست نيايد که حق تعالی توبه مقدم گردانيد برعبادت.

    کما قال الله تعالی التائبون العابدون.

     

    و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر. و خدای را ياد کردن به حقيقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جمله اشيا را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جمله اشياء.

     

    و گفت: در معنی اين آيت: يختص برحمته من يشاء. خاص گردانم به رحمت خويش هرکه را خواهم واسطه و علل واسباب از ميان برداشته است تا بدانند که عطاء محض است.

     

    و گفت: مومن آن است که ايستاده است با نفس خويش و عارف آن است که ايستاده است با خداوند خويش.

     

    و گفت: هرکه مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و هرکه مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند.

     

    و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است.

     

    و گفت: مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سياه به شب تاريک.

     

    و گفت: عشق جنون الهی است نه مذموم است نه محمود.

     

    و گفت: از نيکبختی مرد است که خصم او خردمند است. با وی در غرور باشی؛

     

    {اینجا احتمالا حذف شده است و باید در باب دوستان انسان باشد}

    دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زيان تو بود و نداند؛ سوم بخيل که بهترين وقتی از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضايع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به يک لقمه بفروشد و به کمتر از يک لقمه.

    گفتند: آن چيست کمتر از يک لقمه؟

    گفت: طمع در آن.

     

    و گفت: حق تعالی را در دنيا بهشت است و دوزخ است. بهشت عافيت است و دوزخ بلاست. عافيت آن است که کارخود را خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خويش گذاری.

     

    و گفت: من لم يکن له سر فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اوليا را به آسيه ضرر رسيدی از فرعون، و اگر صحبت اوليا نافع بودی اعدا را منفعتی رسيدی از زن نوح و لوط را، ولکن بيش از قبضی و بسطی نبود.

    و سخن او بسيار است، تاسيس چند کلمه گفتيم و ختم کرديم.

     

    محسن

    ۱۳۸٤/٩/٥
     

    فردا بیکارم پس میتونم تا صبح بشینم و بنویسم! ساعت دوازدهه دوازده که نه یازده و پنجاه و نه دقیقه! خب نمیودنم وقتی روزهای من همینجور بی هدف میرن و رد میشن چرا گیر دادم به یه دقیقه روزها که چه عرض کنم سالهای عمر هم دارن میرن.

    نمیدونم چرا به هر کی که میگم چه طوری میگه علافم بیکارم حال ندارم تعطیلم! چقدر آدم های بی حالی هستیم!

    دیروز به رفیقی گفتم چطوری گفت توپ توپم یک لحظه جا خوردم که مگه میشه یه آدم توپ توپ باشه ولی اون بود اگه کنارم بود میبوسیدمش چقدر دلم براش تنگ شده!

    یکی از رفقا داشت میرفت زابل میخواستم یه مقدار ماهی دودی بدم ببره برای رفقا دیدم ضایعه بعدا خودم پستش میکنم

    نمیدونم اینو میذارم تو وبلاگ یا میذارمش یه گوشه هارد تا خاک بخوره

    این روزا خیلی به کلمه هایی که آدمهایی که توی خیابون از کنارشون رد میشم میگن دقت میکنم : آره خودم به مامان گفتم اونم گفت همینجوره! میشناسیش بابا همون قد بلنده ... ! دوخادم اونا بوگوفتم ر تو خیال ....! اصلا این استاده بوقه ...! یه مانتو دیدم سرمه !! وای!! خریدی..!

    چقدر جالبن آدمها از چه چیزهایی حرف میزنن!

    میترسم اوضاع که اینجوری پیش میره استانداری بشه پادگان!

    میترسم بازم زیاد بیدار بمونم نماز صبحم قضا بشه!

    میترسم فردا صبح دیر بیدار بشم مامان گیر بده!

    چقدر این انگلیسی سخته!

    امشب همشهری کین میداد در کل نچسبید!

    روی یه برگه نوشته : آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبورترین انسانها باشی!

    15/1/72 مرتضی آوینی

    خدا ما رو هم رحمت کنه!

    میثم یه کارت ریدر خریده چیز جالبیه!

    دیروز بعد از ظهر تو آمرسفورت برف میومد البته زیاد خشک نبود بیشتر آبکی بود ولی همه جا رو سفید کرده بود!

    قربون رشت خودمون برم هیچ کدوم از کافی نتاش وب نداره!

    امشب هم نشد این درس رو اونجور که میخوام تموم کنم! گور بابای مدیر تصفیه و عضو ناظر و ورشکسته!

    تازه اول عشق است!

    مامان بزرگ داره میره حج! بهشون گفتن هرکدوم نود و چهار هزار و صد و چهل تومن واریز کنید تا براتون گوسفند بخریم! برای قربانی بعد بگیم مملکت حساب و کتاب نداره!

    طرف یک و نیم پول گرفته واسه کاروان حج نگفته پول 4 تا واکسن و گوسفند رو هم همون اول حساب کنه یا همه رو با هم بگه واریز کنیم هر دفعه باید بری بانک پول واریز کنی! واقعا عجب مملکت بی حساب کتابیه!

    دیشب یه کتاب میخوندم توش یه جمله انگلیسی بود نمیدونم انگلیسیش چی بود ولی ترجمه کردم: چه ننگی خواهد بود اگر من نیز به همان اندازه عاشق او باشم که او عاشق من است!

    میدونم گلاب به روتون از اون ترجمه ها بود!

     

    محسن

    [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]