۱۳۸٥/٢/۳۱
قلعه
شهر حصاريان هميشه
و فاتحان هر گز
سگهاي پير
و قحبه هاي بيمار
شهر جنازه هاي نارس تو در تو
يچيده لا ي کاغذ
افتاده پاي ديوار
و کوچه خناق گرفته
از بوي تن ؛ زباله ؛ ادرار
درها دهان ملتمس خانه ها
گوئي
در انتظار مهمان
خميازه مي کشند
و پرده هاي سرخ که ميلرزند
بي شک براي گفتن
حرفي دارند
در پرده رونده اي از دود
جفت موقت من
تند و شتابناک مي آيد
مي آيد و دوازده بوسه را
مثل دوازده سکه
روي لبان بسته ي من مي شمارد
و من درون چشمانش
تصوير آن رنده ي غمگين را مي بينم
که بالهاي سنگين دارد
من چرت مي زنم
و صفحه بي صدا مي چرخد
ـ آقا شما چه ميل داريد ؟!
انسان يا بستني ؟
لطفا ژتون !
او مو بلند ها را ترجيح مي دهد
و ديگري ...
فرقي نمي کند
در زير سقف سرخ
هر رنگي سرخ است
ميدانچه اي قديمي
در بلخ يا بخارا يا بغداد
کالاي زنده رد وبدل مي شود
من مي روم حقارت خود را
لاي کتابهاي تاريخم پنهان کنم .

حسین منزوی
محسن

۱۳۸٥/٢/٢٢
سوگند
مردم همه
تو را به خدا
سوگند میدهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند میدهم!

قیصر امین پور
محسن

۱۳۸٥/٢/۱٧
تصوف!
گفت: تصوف یعنی آنکه مالک هیچ چیز نباشی و هیچ چیز مالک تو نباشد!
محسن

۱۳۸٥/٢/٩
امروز چه روزیه؟
امروز چه روزیه؟
اصلا چرا برای امروز یک جا تو تقویم خالی کردن؟ من نمیفهمم؟ تمام مشکلات ما از همین تقویم ها و ساعت هاست. چقدر خوب بود یک روز مینشستیم و همه تقویم ها رو پاره میکردیم.
*
فردا چه روزیه؟
*
کسی یه تعمیرگاه خوب واسه پنچر گیری سراغ نداره؟ چهار چرخه پنچر کردم!
*
یه رومان خوندم سر تهش این دو تا جمله بود:
حساب کردن رو عقل دخترها احمقانه تر از حساب کردن رو عواطف و احساساتشونه!
هر دختری رو میشه فریب داد زرنگ کسیه که راهه در رفتن رو بلد باشه!
*
مجید خان ما هم یه دردیمون شده. نوشتنمون نمیاد.
البته به وبلاگت سر میزنم.
*
یکی از بچه ها میگفت سه جور دروغ داریم
دروغ!
دروغ بزرگ!
آمار!
*
فرهاد رفته بود جایی بعد نمیخواست خودش رو معرفی کنه گفته بود من مهندس بیرانی زاده هستم!!!! (شاید هم مهندس نبیرزاده)
*
نمیدونم اگر این «حضرت عباس درمانی»!!!! نبود این روزها چطور به پایان میرسید.
*
سجاد خان ما هم که با این مطلب ترکونده:

«آمده بودی که بهشت باشی عزیز
و توی نگاهت دو تا سیب بود که حوّایت را هوایی می کرد
نچیده می رانیم
ناخدا!!!، زمین من کجاست؟»

باران عدل رو بخونید!
محسن

۱۳۸٥/٢/٤
شرح الشروح
شاخه‌اي گل چيد
در گلدان گذاشت
بعد ـ روي كاغذي رنگي ـ نوشت:
ما براي وصل كردن آمديم!

سید حسن حسنی!
محسن

۱۳۸٥/٢/٢
خدایا!
خداوندا!
در این برهوت عاطفه، هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست، گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن.
خدایا!
کاری بکن که دل قرار بگیرد!
خدایا!
عاشقان را بساز و خستگان را بنواز و دیگران را از چشم دوستدارانت بینداز.
خداوندا!
دلهای سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگیها نشانی از تو بیابند که خود فرموده‌ای: انا عند القلوب المنکسره.
خدایا!
توفیقمان ده که جز به مقام قرب تو نیندیشیم و جز به جاه تو دل نبندیم و جز منصب رضای تو را آرزو نکنیم.
خداوندا!
به ما آنچنان فراستی عطا کن که عشق را از هوس بازشناسیم و نور رحمان را از نار شیطان تمیز دهیم.
سید مهدی شجاعی
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]