۱۳۸٦/۱/٢٢
صبح بود
تازه نوشته بودم صبح است!
*
که نمی دانم دستم به چه خورد و یه هو همه چی قاطی شد
*
جای شکرش باقی است زیاد ننوشته بودم
*
همیشه خودم را سرزنش میکنم که چرا اول توی word یا notepad نمینویسم
*
و بعد اینجا نمی چسبانم
*
به قول شاعر [...] درد بی درمان [...]
*
گیر ندهید که بی تربیتی مینویسی، خودتان ذهنتان منحرف است
*
کارت ندارم
*
دعا ها گاهی چه زود مستجاب می شوند!
*
پولکی دستم را گرفته می خواهم تا تمام نشده به یک زخمی بزنمش
*
امام سجاد جایی خدا را برای دعاهایی که مستجاب نمی شوند شکر میکند
*
یکی می گفت:
 خدا وقتی به تو می گوید آره
یعنی همان چیزی را که خواستی برایت مهیا کرده
وقتی می گوید نه
یعنی چیز بهتری برایت فراهم خواهد کرد
و وقتی می گوید صبر کن
یعنی بهترین چیز را دارد برایت آمده میکند
*
بخند و گیسو ز ناز بریز بر شانه ها....
*
آقا رضا و همسرشان هم که حسابی ما را مورد لطف قرار داده و شرمنده کردند
*
عزیران کاش آدرس وبلاگتان را میدادید ما کمی خاش والیسی میکردیم ;)
*
امیدوارم جنبه طنز جمله بالا را بتوانید کشف کنید!
*
یک نفر توی تلوزیون دارد نعره میزند
*
مانده ام که این تحفه را از کجا یافته اند
*
هر روز صبح با جمله پسره پاشو مهروز نگاه کن پدر بیدار میشویم!
*
و عدل هر وقت که تلوزیون روشن میشود این مهروز دارد مزخرف میخواند!
*
حالا فعلا

محسن

۱۳۸٦/۱/٢۱
مردان مرد تر از مرد!!
یک زمانی یک جوانکی گویا کاغذی داده بود دست جلال و از او امضا خواسته بود
*
جلال هم برایش نوشت که، جوان! بهتر است جای جمع کردن امضای آدمها، افکارشان را جمع کنی و نه تنها جمع

کنی، که بررسی کنی و خوب و بدش را از هم سوا کنی
*
کار بچه های مسلمان ما این روزها شده جمع کردن عکسهای آدمها، شهدا و ...
*
مرحوم آوینی هم یکی از همینهایی است که فقط عکسهایش پوستر میشود و میخورد به دیوارها
*
اما دریغ....
*
ببینید بین اینها که او گفته و این بازیها که ما امروز در می آوریم چقدر فاصله است
*
ما باید بدانیم که در چه دنیایی زندگی می کنیم و با توجه به این واقعیت ها، راه هایی برای حفظ فرهنگ خودمان و مبارزه با غرب پیدا کنیم. با فرار کردن و انزوا گرفتن و دیوار به دور خود کشیدن که مسئله ما حل نمی شود.
ما عادت کرده ایم که برای دور ماندن از خطرات، اصل را بر پرهیز بگذاریم. این واکنش تا آنجا کارساز است که بتوان از منطقه خطر فاصله گرفت.
وقتی طوری در محاصره خطر واقع شدیم که دیگر امکان فرار کردن وجود نداشته باشد، باید جنگید و محاصره را شکست.
از همان آغاز، جامعه دیندار در برابر غرب و مظاهر آن همواره چاره را در آن می یافته که پیله ای امن برای خود دست و پا کند و به درون آن بخزد. اوایل کار حتی با تأسیس مدرسه هم مخالفت می ورزد... و اگر از این نظر گاه بنگریم، چه بسا که حق را نیز به او بدهیم؛ مدارس جدید برای حفظ و توسعه وضع موجود ایجاد شده اند و دین مأمور به تحول است.
اما تقدیر این بوده است که تمدن جدید همه دنیا را تسخیر کند و جامعه دینی ناگزیر به میدان یک مواجهه بسیار جدی کشیده شود.
همین عکس العملی که اکنون در برابر ویدئو وجود دارد پیش از این در برابر رادیو و بعد تلویزیون نیز وجود داشته است. این مواجهه توفیقی اجباری است که به انکشاف حقیقت دین مدد خواهد رسانید و نه فقط مددرسانی، که اصلاً در عالمی که حقایق به اضدادشان شناخته می شوند، این تنها راه ظهور و انکشاف حقیقت دین است.
حقیقت دین در جهاد رخ خواهد نمود نه در رهبانیت؛
و پناه گرفتن در پس دیوارها و صندوقخانه ها در مواجهه با دنیای جدید نوعی رهبانیت است...
*
راستی خداوند صیاد را هم رحمت کند!
*
دیروز به قرارمان رسیدیم با 5 دقیقه تاخیر البته
*
سحر خیزی است و کامروایی دیگر!
*
نگفتم که هیچ کس هم برای خودش کسی است!
*
هیچ وقت حال حل کردن معما نداشتم
*
هیچ وقت هم خودم را برای کسی معما نکردم
*
اما حالا عوض یکی، دو تا معما دارم
*
یک هیچ کس، و یک یکی!!
*
امین و فرزاد و سعید هم یکِ دو، دارند می روند سربازی
*
رفیقان رفته اند نوبت به نوبت
*
خدایا نوبت ما را یک دو ماهی عقب بنداز یک کم کار داریم
*
آقای مجید خان می خواهیم بینیمتان فرصت نمی شود
*
باید بروم به چند جایی برسم
*
u-turn را پیدا کردید ببینید
*
برای خودش فیلمی است بس یاحال!
*
اولی از مولاناست دومی هم گمانم از سیامک خان بهرام پرور
*
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
*
مردم به فکر قصر شنی روی ساحلند
عاشق به فکر وسعت دریای روبروش
*
راستی قزوه هم یک شعر دارد برای آوینی با مطلع :
ای یکه سوار شرف ای مرد تر از مرد
بالایی من روح تو در خاک چه میکرد
محسن

۱۳۸٦/۱/٢٠
بی ربط اما نه خیلی نامربوط.....
آدم گاهی اوقات به شدت احساس کوچیک بودن میکنه!
*
و هیچ جوره هم نمیتونه خودش رو خر کنه که این جور نیست
*
ادم گاهی اوقات احساس حماقت میکنه
*
و هر جور هم که خودش رو خر میکنه! باز میرسه به این نتیجه که نه حتما همون جوره!
*
حالا مخلوطی از احساسات کم آوردگی هستم به همراه خریت، کوچک بودن و حماقت!
*
یکی از خوبی های استفاده از اینترنت تو ساعت های اولیه صبح آن نبودن هیچ کدوم از آدمهای توی ادد لیست آدمه
*
باز باران
با ترانه
با گهر های فراوان
میخوردبر بام خانه
یادم آید روز شیرین
گردش یک روز دیرین
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
کودکی 10 ساله بودم توی
جنگلهای گیلان
*
حافظه ی یه ادم در حال استیصال که بیشتر از اینها قد نمیده میده!
*
ولی این که میباره بارون نیست
*
بغض آسمان شکفته است
*
آذرخش
تازیانه میکشد
بر تن کبود ابرها
بغض آسمان شکفته است
آسمان ولی هنوز
حرفهای خویش را نگفته است
*
با این حساب فکر نکنم برم سر قرار ساعت 8
*
امروز کلاس دکتر سیمبر تشکیل نمیشه
*
این چند هفته کی تموم میشه
*
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک
*
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
محسن

۱۳۸٦/۱/۱٧
نیامدی......
عنوان گذاشتن برای نوشته ها چقدر سخته ها!
*
به هر حال خواستم قبل از اینکه بیفتم بمیرم اون بدهی 3 دقیقه ای رو صاف کنم
*
آقای عباس خان حسین نژاد بابت اون لبخند ملیحانه ای که گذاشتید ممنون
*
نمیدونم این جناب عباسحسیننژاد چه اصراری داره که اسمشون رو سر هم بنویسه!
*
البته ایشون یک عالمه وبلاگ دارند
*
ماه‌تي‌تي؛ سارايي ِ دلم
صندلي ِ عباسحسيننژاد
سبدِ عكاسي ِ عباسحسيننژاد
ژاپني ِ عباسحسيننژاد
حال‌وروزنوشت ِ عباسحسيننژاد
*
دیدید یک عالمه وبلاگ دارند!
*
راستی به غیر مممکنش حتما سر بزنید
*
یک صفحه ای باز کردم داره میخونه:
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه
*
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سر مست خریدار من است....
*
یک عزیز دوست داشتنی بود که رادیو گرجی رو اداره میکرد
*
خودش و پسر خاله هاش
*
البته خودش ایرانی بود و اهل فریدون شهر اصفهان
*
مادرش گرجی بود
*
همیشه میگفت :
و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا
*
سوره طه است گمانم
*
خدا میگه هر کی من رو فراموش کنه زندگیش چرکی میشه!
*
چرکی که میگه منظورش چرک لباس نیستا!!
*
 چرکی که تو جون آدمه تو زخم آدمه!
*
یعنی گند!
*
یعنی یه چیزی شبیه به همین جوری که ما داریم زندگی میکنیم
*
شمایی که به اسم هیچکس یادداشت گذاشتی
*
کلی هم کیفورمون کردی
*
هیچ کی کیه !!؟؟ هر کسی برای خودش یه کسیه!
*
جواد جان سر در نیاوردم چی نوشتی
*
فرصت کنم میام پیشت
*
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو ، رسوب شد نیامدی
 
خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی


برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم ،نه

برای عده ای ولی ،چه خوب شد نیامدی


تمام طول هفته را به انتظار جمعه ایم

دوباره صبح ظهر نه ،غروب شد نیامدی

                                                بر گرفته از غزل پست مدرن





محسن

۱۳۸٦/۱/۱٦
 
خب 12 دقیقه به خودم وقت دادم که یه چیزی بنویسم اینجا!
*
من خیلی وقته که با مناسب ها احساس شادی نمیکنم
*
بنابراین عید ها زیاد هم برام جالب نیستند از هر دو نوع ملی و مذهبی
*
اما امسال واقعا عید نداشتیم
*
مادربزرگ یکی دوروز مونده به عید مرحوم شد
*
به طرز فوق العاده ناگهانی
*
پدر بزرگ یه سالی شدیدا مریضند
*
رو همین حساب چند نفری فوت پدر بزرگ رو تسلیت گفتند
*
به علت گسترده بودن خانواده و انبوه بودن آشنایان شدم یک پا مجلس ترحیم نشین واقعی جوری که تمام دو ساعت رو بدون اینکه بفهمم زمان چطور گذشت تحمل میکنم
*
گاهی البته آدم به اونجاش (منظور اینجاست) میرسه و البته مجلس براش غیر قابل تحمل میشه
*
هنوز هفت دقیقه وقت دارم
*
پدر بزرگ زیر لب یه چیزی میخوند که کسی کامل نمیدونست چیه
*
تو گوگل دنبالش گشتم
*
معلوم شد این شعره:
عید آمد و از غصه دلم گشت هلاک
دارم جگری کباب و چشمی نمناک
گلها همه سر ز خاک آورده برون
الا گل من که سر فرو برده به خاک
*
چقدر مردم غلط املایی دارند
*
یه نفر جدا باید یه فکری بکنه
*
حالا در هر موردی باشه مهم نیست
*
فکر کردن کلا خوبه
*
این پرشن بلاگ واقعا ضد حاله
*
خدایا پول بده یه سایت بزنیم
*
دوباره دارم برمیگردم به برنامه سابقم
*
سه دقیقه طلبتون باید برم به کارم برسم!!!

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]