۱۳۸٦/۱٠/٢٩
مصیبت
کربلا بود و آسمان نیلی
خورد بر روی دختران سیلی

کم کم از یادمان مصیبت رفت
کربلا شد دو روز تعطیلی....

/*
نمیدانم شعر ادامه دارد یا نه.
شاعرش را هم نمی شناسم،
هر که هست اما نفسش گرم.


محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢٩
تاوان این خون تا قیامت ماند برما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید


شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم


خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است

خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است


برصخره از سیب زنخ برمی توان دید

خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید


در جام من می پیش تر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب


بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند

می ده حریفانم صبوری می توانند


این تازه رویان کهنه رندان زمینند

با ناشکیبایان صبوری را قرینند


من صحبت شب تا سحوری کی توانم

من زخم دارم من صبوری کی توانم


تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی سلامت این صبوران را مبارک


من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم

من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم


من با صبوری کینه دیرینه دارم

من زخم داغ آدم اندرسینه دارم


من زخمدار تیغ قابیلم برادر

میراث خوار رنج  هابیلم برادر


یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه

یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه


از نیل با موسی بیابانگرد بودم

بر دار با عیسی شریک درد بودم


من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم


بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم

در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم


بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم


تاوان مستی همچو اشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم


من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم


من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم

من با حسین از کربلا شبگیر کردم


آن روز در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید


فریادهای خسته سر بر اوج میزد

وادی به وادی خون پاکان موج میزد


بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم

نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم


از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم


از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند


نوباوه گان مصطفی را سربریدند

مرغان بستان خدا را سربریدند


دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم


چون بیوه گان ننگ سلامت ماند برما

تاوان این خون تا قیامت ماند برما


روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید


/*

علی معلم

 
محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢٦
در رثای عباس علیه السلام
به گونه ماه ،نامت
زبانزد آسمان ها بود

و پیمان برادریت با جبل نور
چون آیه های جهاد ،  محکم

تو آن راز رشیدی
که روزی فرات بر  لبت آورد

و ساعتی بعد
در باران متوا تر پولاد
بریده بریده افشا شدی

و باد تو را با مشام خیمه گاه
در میان نها د

 و انتظار در بهت کودکانه حرم
طولانی شد

تو آن راز رشیدی
که روزی فرات بر لبت آورد
و در کنار درک تو
کوه از کمر  شکست  !                                                                                                   

 *
/سید حسن حسینی

 
محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢٥
شاعر شکست خورده توفان واژه هاست

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جداشدست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست؟

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان برای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لحوف را

در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سربریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن 17 ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و

بعد از آن؛

پیشانیش پر از عرق سرد و

بعد از آن؛

خود را میان معرکه حس کرد و

بعد از آن؛

شاعر برید و تاب نیاورد و

بعد از آن؛

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

*
/حمید رضا برقعی
محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢٤
قصیده تو
به بام بر شده ام از سپيده ي تو بگويم
اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم
اذان به وقت گلويي که قطعه قطعه غزل شد
غزل غزل شده ام تا قصيده ي تو بگويم
غزل غزل شده ام اي شهيد عشق که چون گل
ز عاشقان گريبان دريده ي تو بگويم
هزار مرتبه آتش شدم ، نشد که غروبي
ز خيمه هاي به آتش کشيده ي تو بگويم
خوشا هماره نمازي که حمد ، مدح تو باشد
به جاي سوره صفات حميده ي تو بگويم
به بام بر شده ام با عقيق _ آينه _ سبزه
مگر ز ديدن ماه نديده ي تو بگويم
به بام بر شده ام تشنه – با صداي بريده
اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم

/گمانم شاعرش قزوه باشد

محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢۳
مردانگی تمام

۱

شد در تب و تاب آب!آب! آب عباس

در دست گرفت مشک بی آب عباس

تا آب رسید و...نه! ننوشید و گذاشت

یک داغ بزرگ بر دل آب عباس

۲

با این تب و تاب تشنه ی عباس است

مجنون و خراب  تشنه ی عباس است

بر دوش گرفته مشک شرمندگی اش

عمریست که آب تشنه ی عباس است

۳

سرقافله ی قیام هستی ای زن!

اسطوره ای از کلام هستی ای زن!

بر دوش تو بار غربت آینه هاست

مردانگی تمام هستی ای زن!

این مصراع نمی دانم از کیست(افتادگی تمام بودی ای مرد!)

۴

بنویس که با شتاب باید برسد

فورا ببرش جواب باید برسد

لبهای رقیه از عطش خشک شده

این نامه به دست آب باید برسد

۵

سرهای بریده نعش بی سر دجله

تنها و غریب و بی برادر دجله

یک سوی حسین و سوی دیگر عباس

یک چشم فرات و چشم دیگر دجله

۶

افتاد تب هلاک توی سرتان

یک آتش دردناک توی سرتان

لبهای رقیه از عطش خشک شده

ای این همه آب!خاک توی سرتان!

*

شعرها از جلیل صفر بیگی است

محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢٢
کودکان کربلا
 

راستی آیا

 

کودکان کربلا ، تکلیفشان تنها

 

 

دائما تکرار مشقِ آب! آب!

 

مشق بابا آب بود؟

/قیصر امین پور
دستور زبان عشق

محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢۱
با کاروان نیزه
شعر با کاروان نیزه را علی رضا قزوه در چهارده بند سرود
این شعر یکی از زیباترین سروده های عاشورایی معاصر است
بند بند این شعر زیبایی مخصوص به خود را دارد
این چهارده بند را نشر سوره منتشر کرد با یک مقدمه
گمانم مقدمه اش را استاد علی معلم دامغانی نوشته بود
*
علی رضا قزوه
با کاروان نیزه
بند اول
می‌آیم از رهی که خطر ها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابلای آتش و خون جمع کرده ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست
داغی کشیده ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلی من العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و در صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد ودو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است

بند دوم
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
و ز پی شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه ها تلاوت خورشید، دیدنی است
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بی نیاز از همه، تو بی نیازتر
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده زمن پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

بند سوم
فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم

بند چهارم
بعد از شما به سایه ی ما تیر میزدند
زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند
پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی شیر میزدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر میزدند
از حلق های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب ، تا که سرت بر سنان رسید

بند پنجم
کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بیشمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یا رب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی است
بی توشه اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنانکه خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی ام نبود، که با ماه آمدم

بند ششم
ای زلف خون فشان توام لیله البرات
وقت نماز شب شده، حی علی الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشدیده اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک های تشنه وضو میکند، فرات
توفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را میدهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجو است
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه حیات
ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا
وقتست تیغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دست خدای گونه تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه های بر شده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله ام
یک سینه ریز، خوشه پروین بیاورید!
گودال، تیغ کند، سنان های بیشمار!
یک ریگزار، سفره چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی است!
فالی زنید و سوره یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند!
دست بریده، جانب ام البنین برند!

بند هشتم
خون میرود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده است ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخمهای نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب میزدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب میکنی
بر نیزه، شرح سوره احزاب میکنی

بند نهم
در مشک تشنه، جرعه آبی هنوز هست
اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو کوه از کمر شکست»
تیری زدندو ساقی مستان زدست رفت
سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست!
شد شعله های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشمها نشتست
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی» ی تشنه لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست
باران می گرفت و سبوها که پرشدند
در موج تشنگی، چه صدفها که در شدند

بند دهم
باران می گرفته به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی است، به محشر چه حاجت است ؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر میکنیم؟
ما کشته توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره میگذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدندو فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحنک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

بند یازدهم
از شرق نیزه ، مهر درخشان برآمده است
وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده است
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان برآمده است
این کاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جویبار، چشمه حیوان بر آمده است
باور نمیکنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان برآمده است
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده است
راه حجاز میگذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان برآمده است
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

بند دوازدهم
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا دیر میشود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب میرسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

بند سیزدهم
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن یوسفی که تشنه برون آمدی ز چاه
جسم تو در عراق سرت رهسپار شام
برگشته ای و مینگر ی سوی قتلگاه
امشب، شبی است از همه شبها سیاهتر
تنها تر از همیشه ام ای شاه بی سپاه
با طعن نیزه ها به اسیری نمیرویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه !
امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم
قربان آن نی ای که دمندش سحر، مدام
قربان آن می ای که دهندش علی الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامه برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجد الحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام
باکاروان نیزه، به دنبال میروم
در منظر نخست تو از حال میروم
*
تمام شد در شب دوازدهم محرم سال 1423 هجری قمری برابر با 12 فروردین ماه 1381 شمسی

محسن

۱۳۸٦/۱٠/٢٠
آدمای آهنی
بذارین نوحه براتون بخونم محرمه
بعضی وقتا فرصت عاشقیا خیلی کمه

بعضی وقتا آدما رو توی آتیش میذارن
اگه شعله ور نشن از تو آتیش در میارن

میشه تو معرکه باشی بی خبر بیرون بیای
پا توی آتیش بذاری هیزم تر بیرون بیای

آدمای با صفا بیاین بریم سینه زنی
از ته دنیا رسیدن آدمای آهنی

اونایی که حرمت عطر گل یاس و ندارن
پیچ و مهره هاشونو وا کنی احساس ندارن

نمیدونن زیر گنبد بوی آسمون میاد
وقتی گل وا میشه از مناره ها اذون میاد

بذارین چیزی بگم که سنگا فریاد بزنن
اونایی که کربلا میخوان برن داد بزنن

گاهی پیش عباسه گاهی حسینیه این روزا
دل پاره پاره بین الحرمینه این روزا

/ عبد الجبار کاکایی
*
شعر خواهم گذاشت اینجا تا عاشورا
*
هر روز یک شعر
ان شاء الله
محسن

۱۳۸٦/۱٠/٧
اجلاس حکمت
متن این مطلب را با لحن دوستانه بخوانید لطفا
*
برادر بزرگوار حضرت حجت الاسلام حاج علی اکبری
سلام علیکم
چند وقتی بود دنبال فرصتی می گشتم تا چند نکته را خدمتتان عرض کنم
تا دیشب خبری دیدم از شما در ایرنا یا ایسنا در باب حمایت از نخبگان شهرستانی و اینها که مشتاقمان کرد که بنویسم این حرفها را
من بیشتر از آنکه شما را از انجمن اسلامی دانش آموزان بشناسم با چند خاطره کوچک در ذهن دارم
یکی مطلع عشق است که دوستی هدیه کرده بود به من و برادرم با توصیه های شدید که حتما بخوانید
بعضی جاهایش را که خواندم انصافا خیلی خوشم آمد خصوصا از مقدمه های کوتاه و برش های زیبای شما
یکی هم ماجرای سفری بود به رشت
دوستی در تکاپوی فراهم کردن مقدمات برنامه ی شما به رشت بود که شنیدیم مسئولیت جدیدتان را پذیرفته اید
یک هو ترس ورمان داشت که نکند نیایید
اما آمدید و گفتید با همه مشغله ی کاری چون قول داده بودم بیایم، آمدم.
خب وفای به عهد این روزها چیز نایابی است


یک بار هم به مناسبتی ذکر خیری شد از شما پیش استادمان دکتر شاهملکپور که تعریف کردند از شما خیلی قرص و محکم، و گفتند که: هم مدرسه ای ما بودند، و چند تا تعریف دیگر که برای ما ها که میدانیم ایشان چقدر توی حرف زدن و تعریف یا تکذیب کردن احتیاط می کنند معلوم است که این تعریف ها همینجوری و از سر هوا نبود
بعد تر وقتی شنیدم حاج آقا مهدوی توی گیلان مسئولیت سازمان را بر عهده گرفتند
خوشحال تر شدیم که نه یک آدم کار بلد آمده سر کار
اینها را نگفتم برای چاپلوسی یا تملق که من این کاره نیستم
اینها را گفتم تا بگویم که ما انتظار مان از شما زیاد است
خیلی زیاد
مستحضرید که فرصت ها مثل ابر می گذرند
هیچ معلوم نیست که این فرصت هایی که اکنون پیش آمده باز تکرار شود یا نه
فرصت برای دوباره کاری و اشتباه و خطا نداریم
باید سریع کار را پیش برد
حالا این حرفها برای چیست!؟
ما آذر ماه امسال میهمان سازمان محترمتان بودیم در مشهد
در طرحی با نام اجلاس حکمت و ما دوره اول این طرح بودیم
چند تا ایراد داشت این طرح و چند تا نکته خوب تویش نهفته بود
از ایرادات شروع کنم تا برسم به محاسن کار
*
یک نگاهی دارند تهرانی ها به شهرستانی ها که نگاه قیم مابانه ی از بالا به پایینی است
یعنی فکر می کنند ملت توی بقیه ی نقاط کشور بوقند و مملکت را اینها دارند توی تهران می چرخانند و تخم دو زرده می کنند و از این چیزها
من فکر می کنم دوستان شما در تهران با همین نگاه نشستند و گفتند برویم بچه ها را از شهرستانها بیاوریم و یک چند تا کلاس برایشان بگذاریم و چیز یادشان بدهیم
هر بچه مذهبی که کمی سر گوشش بجنبد خواه نا خواه با یکی دو تا مبلغ مسیحی و چند تا عمله اکره شیطان و اینها برخورد می کند و به مرور یاد می گیرد که چه جور بحث کند و یا چه جور حرف بزند یا حداقل چه جور ورود کند به بحث و خروج کند که اگر پیروز نشد حداقل 4 تا سوال اساسی بکارد توی ذهن طرف یا حالی اش کند که ما ها هم حرف هایی برای گفتن داریم
وتازه مگر یک استاد توی 2 ساعت، 2 ساعت و نیم چه می خواهد یا می تواند بگوید!؟
همه اش یک مقاله 50 ، 60 صفحه ای می توانست همین کار را بکند دیگر نیاز به این همه دفتر دستک و برو بیا نداشت
در مجموع شاید کلاس های بدی نبوده باشند ولی انتظار ما شنیدن حرفهای جدی تری بود نه حرفهای ساندویچی.
یک چیزی هم راجع به آن سخنرانی تصوف که گویا بویش توی اینترنت هم کمی بلند شده بگویم
شما البته استادید اما ما توی مواجهه با یک پدیده نمی توانیم جدایش کنیم بعد همان تکه را نگاه کنیم باید پدیده ها را در بسته خودشان و به شکل یک مجموعه و به طور کامل دید آن نگاه خشک یک جانبه به تصوف نگاه پسندیده ای نبود وگرنه کدام آدم تیزبینی است که نداند تصوف امروز توی کشور چه خطراتی را ممکن است همراه داشته باشد
حد اقل باید یک تقکیکی بین این مظاهر صوفی گری و برخی اعتقادات تصوف ایجاد کرد
صوفیان بخشی از تاریخ این سرزمین اند باید پاسشان داشت
می شود حتی از اینها پول هم در آورد! یک نگاه به ترکیه بیندازید!!
بگذریم.
*
آقا در ضمن یک بار مغرور نشویم که بعله کاری کردیم کارستان و بچه های شهرستان را توانمند کردیم و اینها
نه عزیز بچه های انقلاب اسلامی بحمد الله توانمند هستند اگر نبودند یقین بکنید با این دشمنانی که ما داریم این انقلاب همان روزهای اول ناکار شده بود رفته بود پی کارش
دوام و بقای انقلاب تا حال همه به همت جوان هایی بوده که تکلیفها را درک کردندو صادقانه و مخلصانه برای انجام تکالیفشان تلاش کردند
و ان تنصرو الله ینصرکم و ..... را هم که ما و شما از امام آموختیم
گفتن این جمله که بچه های انقلاب نا توان یا کم توانند جفای به این عزیزان است
مشکل بچه های انقلاب پراکنده بودن و جدا بودن از هم است
می پذیرم که بچه های انقلاب در راه حق شان پراکنده اند و دیگران در راه باطلشان متصل و همراه ]گرچه آنها هم با هم اند ولی دلهایشان جدا است[
ما باید توی این طرح ها تلاش کنیم بچه ها یاد بگیرند با هم کار کنند و هم کاری را بیاموزند
اتفاقا یکی از مزایای این سفر ها آشنا شدن فعالان فرهنگی و همراهان انقلاب با هم در نقاط محتلف کشور است و حتی فرصت حضور هم استانی ها در کنار هم نیز فرصت مغتنمی است که به سادگی فراهم نمی شود
ولی همین نتیجه را می توان به جای نشستن توی کلاس و نوشتن جزوه و پر کردن فرم حضور غیاب با اردوی گردشگری جوانان راحت تر بدست آورد
یک نگاهی به بیلان کاری سازمان در سالهای گذشته بیندازید می بینید که بخش عمده کارشان همین بوده
یعنی یک جریانی از بچه ها را که حالا سلایقشان به جریان حاکم نزدیکتر بود با اردوهای گردشگری به هم متصل کردند.
گرچه این رفیق ما می گفت به حزب اللهی جماعت گردشگری مردشگری نیامده آقا!
*
آقا ما به مرسوم سالهای قبل کاری نداریم
این سفر شاید تشریفاتی و تجملاتی نبود اما با توضیحاتی که دادم گمانم خیلی از خرج ها زاید بود
پول بلیطش را اگر بن کتاب می کردید و می دادید دست بچه ها
خدا بیامرزی بیشتری می گذاشتید پشت سرتان
سفر مرتب و منظمی بود به نسبت باقی کارهایی که دیده ایم از بچه های خودمان
اما این کار گروهها چیز جالبی نبود توی آن همهمه و شلوغ پلوغی صدا به صدا نمی رسید! اصلا این کار گروه اول آنقدر نچسب بود که ما ترجیح دادیم کار گروه دوم را دودرش کنیم برویم تربت حیدریه منزل یکی از رفقای مان !!
این فرم اطلاعات شخصی هم چیز مضحکی بود کلی مایه نشاط دوستان شد
به قول یکی از بچه ها فقط اسم دوست دخترمان!! را از ما طلب نکرده بودند
آخر عزیز، دانستن اینکه منِ فعال فرهنگی مذهبی مثلا چه رنگی را دوست دارم چه گره ای از مشکلات شما را باز می کرد!؟
*
یک چیز دیگر اینکه تعداد بانوان مراسم خیلی کم بود
جدا باید به فکر اعتقادات دخترهای مسلمان بود
اگر توانستید اردوها و کلاس های ویژه برایشان طراحی کنید
اگر نه سعی کنید حد اقل حضورشان را پر رنگ تر کنید
*
یکی دو تا چیز دیگر هم بود که ترجیح می دهم نگویم
راستی ما یک شبی هم توی مهمانسرای سازمانتان ـ خیابان سایه بود گمانم ـ خوابیدیم جای با صفایی بود
کلی هم پشت سر شما غیبت و شوخی کردیم به بزرگواری ببخشید
مجموعا سفر خوبی بود اگر ایرادات را گنده کردم فقط برای این بود که بعد تر بهتر شود
*
پ.ن:
من اینجا می نویسم احتمالا مخاطب اصلی این متن ها را نمی خواند ولی فکر می کنم خواندن اینها بی فایده نباشد
*
برادر زمانیان گرانقدر که هر کجا هستی خدایت به سلامت دارد بابت همه زحمتهایی که کشیدید ممنون
هر چند شب آخر ما را جا گذاشتی!
*
برادر سجاد یک چیزی هم شما بنویس!
کی به کی است ، یک وقت دیدی به عنوان منتقد نمونه دولت جایزه هم بردیم.
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]