۱۳۸٤/۸/٢۳
ترس!

نقل است که روزی جوانی بيامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگريست . و گفت گناهی کرده ام . از شرم نمی توانم گفت.
عبدالله گفت : بگوی تا چه کرده ای ؟
گفت :زنا کرده ام .
گفت : ترسيدم که مگر غيبت کرده ای.

تذکره الاوليا در ذکر عبدا الله مبارک رحمه الله عليه

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]