۱۳۸٤/٩/٧
ذکر امام صادق عليه السلام

متن حاظر فصل اول از کتاب تذکره الاولیای عطار است که در باب اولیاء الله نگاشته است خواستم عنوان این متن را بگذارم خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران. دیدم که اگر دیگران اینانند پس ما که اییم اگر اینان که اینسان بر مقام ولایت آگاهند دیگری به حساب می آیند پس ما بیگانگان از امامت لایق چه صفتی هستیم.

 

1

ذکر امام صادق(ع)

 

آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صديق، آن عالم تحقيق، آن ميوه دل اولياء، آن جگرگوشه انبياء، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.

گفته بوديم که اگر ذکر انبياء و صحابه و اهل بيت کنيم کتابی جداگانه بايد ساخت. اين کتاب شرح اولياست که پس از ايشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنيم که او نيز پس از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بود و سخن طريقت او بيشتر گفته است و روايت از وی بيشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بياوريم که ايشان همه يکی اند.

چون ذکر او کرده شود از آن همه بود. نبينی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند. يعنی يکی دوازده است و دوازده يکی.

اگر تنها صفت او گويم، به زبان و عبارت من راست نيايد که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف به کمال بود، و قدوه جمله مشايخ بود، و اعتماد همه بر وی بود، و مقتدای مطلق بود. هم الهيآن را شيخ بود، و هم محمديان را امام، و هم اهل ذوق را پيشرو، و هم اهل عشق را پيشوا. هم عباد را مقدم، هم زهاد را مکرم. هم صاحب تصنيف حقايق، هم در لطايف تفسير و اسرار تنزيل بی نظير بود، و از باقر رضی الله عنه بسيار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ايشان خيال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بيت چيزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بيت را بايد گفت به حقيقت. ومن آن نمی دانم، که هر که به محمد ايمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ايمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بيت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده اند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و يک بيت اين است:

لو کان رفضا حب آل محمد

فليشهد الثقلان انی رافض

که فرموده است يعنی: اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله جن و انس گواهی دهيد به رفض من؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ايمان نيست، بسی فضولی که به کار نمی آيد، می دانی. اگر اين نيز بدانی زيان ندارد، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنيا و آخرت محمد را می دانی وزرا او را به جای خود می بايد شناخت، و صحابه را به جای خود، و فرزندان او را به جای خود می بايد شناخت تا سنی پاک باشی و با هيچ کس از پيوستگان پادشاهت کار نبود. چنانکه از ابو حنيفه رضی الله عنه پرسيدند: از پيوستگان پيغامبر صلی الله عليه که کدام فاضلتر؟

گفت :از پيران صديق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و اززنان عايشهاز دختران فاطمه رضی الله عنهم اجمعين.

نقل است که منصور خليفه شبی وزير را گفت: برو صادق را بيار تا بکشم. وزير گفت :او در گوشه‌ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و اميرالمومنين را از وی رنج نه. از کشتن وی چه فايده بود ؟

هرچند گف سودی نداشت. وزير برفت بطلب صادق.

منصور غلامان را گفت: چون صادق درآيد و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشيد.

وزير صادق را آورد. منصور در حال برجست و پيش صادق باز دويد و در صدرش بنشانيد و خود نيز به دوزانو پيش اوو بنشست. غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت: چه حاجت داری؟

صادق گفت: آنکه مرا پيش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری .

پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر در کشيد و بيهوش شد.

گويند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزير پرسيد: که آنچه حال بود؟

گفت: چون صادق از در درآمد اژدهايی ديدم که با او بود که لبی به زير صفه نهاد ولبی به زبر صفه؛ و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بيازاری تو را با اين صفه فروبرم. و من آن اژدها ندانستم که چه می گويم. از وی عذر خواستم و چنين بيهوش شدم.

 

نقل است که يکبار داود طايی پيش صادق آمد و گفت :ای پسر رسول خدای!مرا پندی ده که دلم سياه شده است.

گفت: يا اباسليمان! تو زاهد زمانه ای. تو را به بند من چه حاجت است.

گفت: ای فرزند پيغمبر! شما را بر همه خلايق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است.

گفت:يا ابا سليمان! من از آن می ترسم که به قيامت جد من در من زند که حق متابعت من نگذاردی؟ اين کار به نسبت صحيح و به نسبت قوی نيست. اين کار به معاملت شايسته حضرت حق بود.

داوود بگريست و گفت: بار خدايا! آنکه معجون طينت او از آب نبوت است و ترکيب طبيعت او از اصل برهان و حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدين حيرانی است. داوود که باشد که به معامله خود معجب شود.

 

نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود. ايشان را گفت: بياييد تا بيعت کنيم و عهد بنديم که هر که از میان ما در قيامت رستگاری يابد همه را شفاعت کند.

ايشان گفتند: يا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جد تو شفيع جمله خلايق است؟

صادق گفت: من بدين افعال خود شرم دارم که به قيامت در روی جد خود نگرم.

 

نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بیرون نيامد .سفيان ثوری به درخانه وی آمد و گفت: مردمان از فوايد انفاس تو محروم اند چرا عزلت گرفته ای؟

صادق پاسخ داد: اکنون چنين روی داد: فسد الزمان و تغيرالاخوان.

و اين دو بيت را بخواند:

ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب

والناس بين مخايل و مآرب

يفشون بينهم المودة والوفا

و قلوبهم محشوة بعقارب

 

نقل است که صادق را ديدند که خزی گرانمايه پوشيده بود. گفتند: يا ابن رسول الله هذا من زی اهل بيتک.

دست آن کس بگرفت و در آستين کشيد. پلاسی پوشيده بود که دست را خليده می کرد. گفت: هذا للحق و هذا للخلق.

 

نقل است که صادق را گفتند: همه هنرها داری. زهد و کرم باطن و قرةالعين خاندانی؛ ولکن بس متکبری.

گفت: من متکبر نيم، ليکن کبر کبريايی است، که من چون از سر کبر خود برخاستم کبريای او بيامد و به جای کبر من بنشست. به کبر خود کبريايی نشايد کرد اما به کبريای او کبر شايد کرد.

 

نقل است که صادق از ابو حنينفه پرسيد که:عاقل کيست؟

گفت: آنکه تمييز کند ميان خير و شر.

صادق گفت: بهايم نيز توانند کرد، ميان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند.

ابوحنيفه گفت: نزديک تو عاقل کيست.

گفت: آنکه تمييز کند ميان دو خير و شر تا از دو خير خير الخيرين اختيار کند و از دو شر خير الشرين برگزيند.

 

نقل است که هميانی زر از يکی برده بودند. آنکس در صادق آويخت که: تو بردی. و او را نشناخت.

صادق گفت: چند بود.

گفت: هزار دينار.

او را به خانه برد و هزار دينار به وی داد. پس از آن، آن مرد زر خود بازيافت. زر صادق باز برد و گفت:غلط کرده بودم.

صادق گفت: ماهرچه داديم باز نگيريم.

پس از آن مرد از يکی پرسيد: او کيست؟

گفتند: جعفر صادق.

آن مرد خجل شد و برفت.

 

نقل است که صادق روزی تنها در راهی می رفت و الله الله می گفت. سوخته ای بر عقب او میر فت و بر موافقت او الله الله می گفت.

صادق گفت: الله!جبه ندارم. الله جامه ندارم!

در حال دستی جامه ای زيبا حاضر شد. جعفر درپوشيد.

آن سوخته پيش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن با تو شريک بودم، آن جامه خود به من ده.

صادق را خوش آمد و آن جامه به او داد.

 

نقل است که يکی پيش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای.

گفت: آخر نشنيده ای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری! اما اين ملت محمد است که يکی فرياد می کند رای قلبی ربی، ديگری نعره می زند که لم اعبد ربا لم ارة.

صادق گفت: او را ببنديد و در دجله اندازيد. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. باز برانداخت. گفت: يا ابن رسول الله! الغياث، الغياث.

صادق گفت: ای آب! فرو برش.

فرو برد، باز آورد. گفت! يابن رسول الله! الغياث، الغياث.

گفت: فرو بر.

همچنين چند کرت آب را می گفت که فرو بر، فرو می برد. چون برمی آورد می گفت:ياابن رسول الله! الغياث، الغياث. چون از همه نوميد شد و وجودش همه غرق شد و اميد از خلايق منقطع کرد اين نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی الغياث، الغياث.

صادق گفت: او را برآريد.

برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بديدی.

گفت: تا دست در غيری می زدم در حجاب می بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشوده شد؛ آنجا فرونگريستم. آنچه ديدم می جستم بديدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن يجيب المضطر اذا دعاه.

صادق گفت: تا صادق می گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست.

 

و گفت: هر که گويد خدای بر چيزست يا در چيزست و يا از چيزست او کافر بود.

 

و گفت:هرآن معصيت بنده را به حق نزديک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.

 

و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را از خدای دور گرداند زيرا که از اين معنی بنده را به حق نزديک گرداند مطيع با عجب عاصی است و عاصی با عذر مطيع.

 

از وی پرسيدند: درويش صابر فاضلتر يا توانگر شاکر. گفت: درويش صابر که توانگر را دل به کيسه بود و درويش را با خدای.

 

و گفت عبادت جز به توبه راست نيايد که حق تعالی توبه مقدم گردانيد برعبادت.

کما قال الله تعالی التائبون العابدون.

 

و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر. و خدای را ياد کردن به حقيقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جمله اشيا را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جمله اشياء.

 

و گفت: در معنی اين آيت: يختص برحمته من يشاء. خاص گردانم به رحمت خويش هرکه را خواهم واسطه و علل واسباب از ميان برداشته است تا بدانند که عطاء محض است.

 

و گفت: مومن آن است که ايستاده است با نفس خويش و عارف آن است که ايستاده است با خداوند خويش.

 

و گفت: هرکه مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و هرکه مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند.

 

و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است.

 

و گفت: مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سياه به شب تاريک.

 

و گفت: عشق جنون الهی است نه مذموم است نه محمود.

 

و گفت: از نيکبختی مرد است که خصم او خردمند است. با وی در غرور باشی؛

 

{اینجا احتمالا حذف شده است و باید در باب دوستان انسان باشد}

دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زيان تو بود و نداند؛ سوم بخيل که بهترين وقتی از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضايع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به يک لقمه بفروشد و به کمتر از يک لقمه.

گفتند: آن چيست کمتر از يک لقمه؟

گفت: طمع در آن.

 

و گفت: حق تعالی را در دنيا بهشت است و دوزخ است. بهشت عافيت است و دوزخ بلاست. عافيت آن است که کارخود را خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خويش گذاری.

 

و گفت: من لم يکن له سر فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اوليا را به آسيه ضرر رسيدی از فرعون، و اگر صحبت اوليا نافع بودی اعدا را منفعتی رسيدی از زن نوح و لوط را، ولکن بيش از قبضی و بسطی نبود.

و سخن او بسيار است، تاسيس چند کلمه گفتيم و ختم کرديم.

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]