۱۳۸٤/٩/٢٢
نشت نشا

هنوز ماجرای دانشگاه داغی خودش را دارد. اين شد که گفتم اين تکه از کتاب نشت نشا رضا امير خانی را که بخش‌هايی از کتاب را در لوح منتشر کرده بگذارم.

اصل کتاب را انتشارات قديانی منتشر کرده و می توان از سايت سخن خريد راستش در يکی دو سال گذشته يکی از بدرد بخور ترين کتاب‌هايی که خواندم همين کتاب بود.

امير خانی از آنجايی که زياد ميانه خوبی با اين اصطلاح فرار مغزها ندارد اين اصطلاح نشت نشا را ساخته و از آن استفاده ميکند:

اين هم يک لينک از همين مطالب

  • سرلوحه شصت و نهم: نشت نشا! (قسمت چهارم)
  • نشتِ نشا يك پديده‌ي زيرزميني نيست. فقط محدود به كشورِ ما هم نيست. چين و هند و پاكستان هم سال‌هاست كه گرفتارِ اين معضل هستند و نيروهاي دانش‌گاهي‌شان عمدتاً در غرب مشغول به تحصيل‌اند. نه فقط كشورهاي آسيايي كه امروز اروپايي‌ها نيز از مسأله‌ي مهاجرتِ مغزها مي‌نالند. دانش‌گاهِ سوربون فرانسه پايه‌ي حقوقي بسيار پايين‌تر و امكاناتي بسيار كم‌تر از يك دانش‌گاهِ درجه‌ي دوي امريكايي دارد، پس خيلي غريب نيست كه اساتيد و دانش‌جويانِ سوربون و اكسفورد و سايرِ دانش‌گاه‌هاي اروپايي، جل و پلاس‌شان را جمع كنند و آرام آرام بن‌كن كنند به سمتِ ينگه دنيا.
    بسيار بامزه‌تر آن كه همين عبارتِ فرارِ مغزها (نشتِ مغز يا Brain drain) را داخلِ ايالاتِ متحده، مطبوعات به كار مي‌برند، به دليلِ فرارِ نيروهاي مستعدِ ايالاتِ مركزيِ فقيرتر به سيليكون ولي (Silicon Valley) در غرب يا بوستون در شرق كه به مراتب پول‌دارترند!
    مسأله زيرزميني نيست. در آن مافيايي وجود ندارد. حرف در آورده‌ايم كه باندهايي زيرزميني براي بچه‌ها پذيرش مي‌فرستند و خودمان هم باور كرده‌ايم. بچه‌ها سر و دست مي‌شكنند براي رفتن. بگذار مسؤولانِ آگاه بخوانند‍! دانش‌جوي سالِ سه‌ي شريف اگر اپليكيشن فرم دستش نباشد و براي تافل لغت حفظ نكند، يا مشنگ است، يا فقير است، يا پخمه. بگذريم كه امروز با رونقِ تدريسِ خصوصي و موفقيتِ تضميني در آزمونِ سراسري و رقابتِ مدارسِ غير انتفاعي، دانش‌جوي فقير در شريف پيدا نمي‌توان كرد!
    بسيار هم طبيعي است كه مغزها از چنين مجموعه‌هايي بن‌كن شوند به سمتِ غرب. خيال مي‌كنند به جاي سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان از سازمانِ مليِ پرورشِ عقب‌افتاده‌ها نيروهاي فكري فرار مي‌كنند؟ يا مثلاً به جاي برگزيده‌گانِ المپيادها، مردودي‌هاي پايه‌ي دومِ دبيرستان بايد پذيرش بگيرند؟ يا به جاي دانش‌گاهِ صنعتيِ شريف، واحدِ گاگول‌تپه دانش‌جوي دكترا بفرستد به خارجه؟ بديهي است كه فرارِ مغزها از چنين مجموعه‌هايي صورت مي‌گيرد. آيا مي‌توانيم خرده بگيريم كه چرا فوتباليست‌هاي موفقِ ما به ليگ‌هاي اروپايي مي‌روند؟ انتظار داريم بازي‌كن‌ِ ذخيره‌ي ليگ‌ دسته دو از تيمِ آتش‌نشاني بلند شود و برود وسطِ بوندس‌ليگا؟ اگر اين جور بود كه مي‌شديم برزيل و مالياتِ دست‌مزدِ فوتباليست‌هامان تنه مي‌زد به صادراتِ قهوه!
    استيون اسپيلبرگ فيلمي به نامِ آميستاد ساخته است. اين فيلمِ سفارشي براي تخفيفِ معضلِ بحرانِ هويتِ سياهانِ امريكايي به روي پرده رفت. پژوهش‌هاي چندساله‌اي مسؤولانِ ايالاتِ متحده را به اين نتيجه مي‌رساند كه نااميدي، فقرِ اقتصادي و فرهنگيِ سياهان كه موجدِ معضلاتي جدي براي جامعه‌ي امريكا است، از بحرانِ هويتِ آن‌ها ناشي شده است. به همين دليل در فعاليت‌هاي اجتماعي، راه‌كارِ رواجِ تورهاي مسافرتي به افريقا براي سياهان را آزمودند و در عرصه‌ي فرهنگي چنين فيلمي ساخته شد... (تورهاي مسافرتي با هم‌كاريِ شركت‌هايي فريب‌كار راه افتاده بودند. شركت‌ها در حقيقت همان نسابه‌هاي دوره‌ي جاهليِ خودمان هستند، اما نه مسلط به علم‌الانساب! سياه‌پوست‌ها دسته‌ ـ‌ دسته به اين شركت‌ها مي‌روند و فرمي پر مي‌كنند و نامِ پدر و پدربزرگ و... بعد هم پولي مي‌دهند تا شركت‌ها براي آن‌ها رسماً هويت‌سازي كنند كه مثلاً جد و آبائت اهلِ روستايي بوده‌اند در كنيا و فلان سال با فلان كشتي به فلان ايالت آورده شده‌اند و... قس علي‌هذا!) اما فيلمِ آميستاد پشت‌وانه‌اي بود براي تقويتِ بنيه‌ي فرهنگيِ اين جبهه؛ فيلمي كه سفرِ چند برده‌ي شورشي را از شرق به غرب نمايش مي‌دهد.
    زماني كه كشتيِ آميستاد بنادرِ اسپانيا را به مقصدِ امريكا ترك مي‌كرد، تجارِ برده آن‌ها را در غل و زنجير مي‌كردند و از پيرها و لاغرها و بيمارهاي‌شان هم نمي‌گذشتند.
    اما امروز قضيه متفاوت است. آميستاد گنجايشش محدود است و برده‌گان فراوان. پس تجار دست به انتخاب مي‌زنند. چاق‌ها، سالم‌ها و باهوش‌ها را سوا مي‌كنند. كساني كه وليو ي (value ارزشِ؟!) بيش‌تري داشته باشند... امروز امريكا به نيروي كار با تخصصِ بالا نياز دارد، به نيروهاي سخت‌كوش نياز دارد، به تيزهوشاني از جنسِ پيش‌رفته‌ي تحصيلي نياز دارد، نياز به كارگراني باهوش و مبدع دارد تا چرخ‌هايش را بچرخانند... سركنسول براي همين توي سفارت‌خانه مي‌نشيند به مصاحبه. امروز بردگانند كه براي سوار شدن به كشتي سر و دست مي‌شكنند...
    اگر انفعالِ خود را در قضيه‌ي نشتِ نشا متوجه مي‌شديم و مي‌ديديم كه اين سركنسول است كه مهاجران را سوا مي‌كند، درمي‌يافتيم كه در تفاخر به سطحِ تحصيليِ ايرانيانِ مقيمِ امريكا، چه مغالطه‌اي نهفته است!
    و البته عروسك‌چرخانِ همان سركنسول، نشتِ نشا را به مثابه يك پديده‌ي كلان، بسيار به‌تر درك مي‌كند. پس مدام سعي مي‌كند تا ظرف‌ها را تكان بدهد كه نشتي بيش‌تر شود. پس نبايد منتظرِ خاورِ ميانه‌اي آرام باشيم! و البته قرار است اين مقاله به ظرف و نشتيِ آن بپردازد، نه به محيطِ پيرامونِ ظرف... شقشقه هدرت!

     

    محسن

    [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]