۱۳۸٤/٩/٢٩
ياد افتادن

راستش امروز گذرمان خورد به يکی از اين جلسات که مدتی است در دانشگاه باب شده است اسمش هم اديان و حقوق بشر بود. تا آخر که ننشستم البته ميانه‌اش برخاستم چرا که نه آنی که نقش آره را بازی می‌کرد بازی بلد بود نه آنی که نقش نه را بر عهده گرفته بود چيزی از اين دو سرش می‌شد ديدم نشستن ثمر ندارد برخاستم آمدم خانه نشستم و نوشتم در باب آنچه آنجا گذشته بود ديدم نوشته‌هايم لطفی ندارند نمی‌دانم چه شد که به يک باره به ياد اين متن از آناهيتا آروان افتادم که چندی پيش در لوح خوانده بودم باربط يا بی‌ربط می‌گذارمش بخوانيد بد نيست.

راستی بحث داغ چنين محافلی حقوق زنان است لابد می‌دانيد؛

رنج ِ انسان بودن

آناهيتا آروان
"تن زن ديواري نيست که جهان به آن پايان پذيرد من زيستن در گوري چنين تنگ را نمي‌پسندم"
شايد در تمام محافل ادبي دنيا رسم بر اين است که هر از گاهي از يک نفر تنديسي بتراشند تا براي عده‌اي بهانه کرنش ارادتمندان باشد که در هر خطابه‌، کلاه از سرشان بردارند؛ اما همين آدم براي عده‌اي ديگر عين جمرات است. در چنين يارکشي‌ها به سادگي نمي‌توان روي اثري مکثي به جا و منصفانه داشت چون بعيد نيست به هر کدام اشاره کردي ببيني عده‌اي برايت هورا مي‌کشند و سوت مي‌زنند اما توي جماعت ديگري بوي حلوايش بلند شده.
موضع‌گيري‌ها و يارکشي‌ها هر جوري ممکن است شروع بشوند. حتي با يک اصطلاح نوبرانه. مثلاً‌ "نويسنده ارزشي" اين که باشد لاابد ضد ارزشي‌اش هم هست.
خب يعني چه؟ بالاخره بايد يکي از اين دو را معني کنند شايد نقيض آن خود به خود معني شود. اما نديده‌ام کسي تعريف درستي بدهد. بعضي صفات مثبت در کنار موصوعي خاص خطرناک مي‌شوند. يکيش همين. کاش لااقل بگويند اثر ارزشي يا ضد ارزشي. اين‌طوري دست کم در خوشبينانه‌ترين تحليل مي‌توان ارزش را ارزش ادبي انساني، اجتماعي، مذهبي و... يک اثر به حساب آورد؛ اما چگونه ممکن است نويسنده‌اي در همه عمر کاري‌اش برخلاف تمام آموزه‌هاي تثبيت شده(لااقل تثبيت شده) تاريخ اجتماعي حرف بزند و بنويسد؟!
مگر اين‌که بعضي حضرات ارزش را در هر شاخه و هر تعريف آن‌چنان در ذهن مچاله کرده باشند که به قواره انديشه و طرز تفکر و تلقي خودشان و به اندازه معيارها و ديدگاهشان نسبت به همه چيز به جهان و انسان و ايدئولوژي و خيلي چيزهاي ديگر،‌ درآمده باشد. چگونه نمي‌دانند که هر نوشته مولود شرايط گفته و ناگفته است و از نظر من نمي‌توان و نبايد شخص کسي را با استناد به بخشي از نوشته‌هايش به قضاوت نشست به کلي قبول يا رد کرد يا با نيم نگاهي به زندگي و تشخيصش ارزش نوشته‌هايش را ناديده گرفت يا برعکس همه را يک‌سره وحي منزل دانست. اگر روزي زني فاحشه به من بگويد "تنها زنان عفيف مي‌دانند که عفت چقدر لغزنده است" دستش را خواهم بوسيد. ساختن يک چنين ترکيبي درست نيست. پذيرفتنش نادرست‌تر است. خدا نکند ببيني ناخواسته رفته‌اي توي يارکشي‌ها. فرقي نمي‌کند کدام باشي. به هر حال ديگر به راحتي نمي‌توان با هر ناشري يا هر نشريه‌اي که خواستي کار کني.
براي آن‌ها که هنوز حرفي نزده‌اند تا بشود جدي گرفتشان و دارند از بيرون به اين بلبشو نگاه مي‌کنند، اوضاع بيش از آن‌که غم‌انگيز باشد تأسف‌انگيز است.
آوردن يک چنين مقدمه به ظاهر بي ربطي براي‌ آن‌چه قرار است از پي بيايد ناچاري بزرگي بود.
مدتي پيش ديواني از فروغ ديدم(نمي‌دانم ناشرش بازاري است يا غيره. مگر ناشر غيربازاري هم داريم. به هر حال چاپ شده) کتاب‌چه کوچکي جيبي است تقريباً دراندازه‌هاي ديوان کوچک و سفري حافظ. دست دخترکي بود که تقلا مي‌کرد درست و شاعرانه برايم بخواند. به او نگفتم فهم نه سالگي‌ات کجا قد مي‌دهد به اين‌که "بعد از تو ما که جاي بازيمان زير ميز بود از زير ميزها به پشت ميزها و از پشت ميزها به روي ميزها رسيديم و روي ميزها بازي کرديم و باختيم. رنگ تو را باختيم اي هفت سالگي!" عوضش ياد روزي افتادم که با اهن و تلپ تمام استعداد شعرخواني‌ام را يک جا جمع کرده بودم تا شعري از "اخوان" براي عمويم بخوانم که خيلي اهل مطالعه نبوده و نيست. "زمستان" را تازه کشف کرده بودم. شعري از آن مجموعه انتخاب کردم که پيش از آن نخوانده بودم. يکهو اواسط شعر، به جايي رسيدم که انگار وسط آسمان و زمين کله پا شدم(شانزده سالم بود) اولاً براي هميشه فهميدم با هر کتاب شعري نمي‌شود فال گرفت. ثانياً ياد گرفتم چگونه چشم‌هايم جلوتر از زبانم کتاب بخوانند. با فروغ هم از همان سال‌ها آشنا بودم. کتاب را از دخترک گرفتم تا به قول جلال، "در شخص جواني‌ام نظري جدي کرده باشم"
فروغ از معدود شاعراني است که هنوز هم به بعضي سرودهايش ايمان دارم. شعر "عروسک کوکي" را مي‌خواندم که متوجه سه نقطه شدم. هر چه به دفترهاي "عصيان" و "اسير" برمي‌گشتم تعداد سه نقطه‌ها بيش‌تر مي‌شدند آن‌قدر که قالب شعرها به کلي به هم ريخته بود.
مثلاً؛
او غنچه شکفته مهتاب است
بايد که موج نور بيفشاند
بر سبزه‌زار شب زده چشمي
... (اين يعني حذف آخرين بند)
... (اين يکي يعني حذف کل چهار پاره بعدي)
"شعله رميده" از دفتر "اسير"
من صفاي عشق مي‌خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
...("ناآشنا" از دفتر "اسير")
به جامي باده شورافکني بود
...
چو مي‌آمد ز ره پيمانه نوش
به قلب جام از شادي مي‌افروخت
...چهار پاره بعدي به کلي حذف شده
آخرين دفترهاي شعري مي‌شود گفت دست نخورده‌تر باقي مانده بودند اينک‌ه اصلاً‌ آسيبي نديده باشند.
مثلاً‌ اين‌طور؛
من خوشه‌هاي نارس گندم را
...
و شير مي‌دهم
آن وقت هيچ‌کس از خودش نپرسيده خواننده فلک زده چه بفمد؟
ديگر حوصله‌اش را ندارم تمام حذفيات را فهرست کنم و اصلاً فايده‌اش چيست که چند مصراع و چند بيت و غيره. هرجا واژه بوسه، آغوش، بستر آمده حذف شده. اين را به سادگي آب خوردن و در مقايسه با دو مجموعه ديگر از دو ناشر متفاوت مي‌شود فهميد. جالب اين‌که يکي از دو مجموعه‌اي که من ديدم بعضي عبارات را به کلي حذف کرده بود بي‌آن‌که زحمت علامت‌گذاري به خودش بدهد. جوري که خواننده‌ي ناآشنا اصلاً ملتفت ماجرا نمي‌شود. چون اغلب اشعار پاياني شعرهاي بي‌قافيه‌اند و حذف بعضي بخش‌ها مثل حذف چهارپاره‌ها تو چشم نمي‌زند. مجموعه سوم که منصف‌تر از دو تاي ديگر به نظر مي‌آمد فقط جاي واژه موردنظر سه نقطه گذاشته بود. ديدم عجب خنده‌بازاري است.
من نمي‌دانم اين واژه‌ها وقار چه کساني را متزلزل مي‌کرده است. اگر کار مميزي است پس چرا اين‌قدر بي‌قانون و قاعده است؟
اگر کار کساني است که زحمت گردآوري اين مجموعه به دوششان افتاده که مي‌نويسند به سعي اهتمام سرکار خانم فلان يا جناب آقاي فلاني، چنين سلاخي گسترده‌اي سعي و اهتمام هم مي‌طلبد. من اگر مميزي بودم(خداي ناکرده) و کسي دفتر شعري اين چنين شرحه شرحه به من مي‌سپرد تمام حذفيات را به جايشان بازمي‌گردانم. مميزي هم گاهي بايد وارونه عمل بکند و اگر گردآورنده بودم يا ناشر(خدا را شکر نيستم) و ديوان شعر اين‌طور استرليزه از ارشاد برمي‌گشت کار را مي‌بوسيدم و کنار مي‌گذاشتم. اگر هر کدام از آن‌ها که در حذف دخالتي نداشته‌اند. بي‌هيچ تعصبي تنها به فهرست واژه‌هاي بسامدي در اولين و آخرين دفتر شاعر نگاه مي‌کردند مي‌ديدند مثلاً واژه "بوسه" که در اسير چهل بار آمده در "ايمان بياوريم ..." دو بار تکرار شده، "آغوش" در اسير بيست و پنج بار آمده در "ايمان بياوريم..." يک بار. واژه "هوس" که در اسير بيست مرتبه آمده در "ايمان بياوريم..." اصلاً وجود ندارد.
هر چند شاعر اصلاً جرمي مرتکب نشده که با چنين توجيهي بتوان سند برائتي به دستش داد. اما فروغ از معدود شاعراني است که بينش و ادراکش نسبت به جهان و مردم و زندگي و عشق به وضوح تغيير کرده است. آن هم در فاصله هفده تا سي و دو سالگي. نمي‌گويم در همه اين‌ها به يک اندازه عميق شده اما تغيير کرده است.
اگرچه اولين دفترهاي شعر فروغ نه انقلابي بوده‌اند در بحور عروضي و نه چيزي به دانش شعري امروز مي‌افزايند و به شدت تحت تأثير زندگي هفده ساله زني بوده‌اند با "داغ عشقي بر جبين". هيچ‌کدام ِ اين‌ها مثله کردن شعر را توجيه نمي‌کند.
فروغ از جمله شاعراني است که صداي مستقل خودش را دارد. اداي کسي را درنمي‌آورد. اداي هيچ‌کس را. شعر او کمال‌گراست. شاعري که تنها در تغزلات عاشقانه تکرار نمي‌شود(در جا نمي‌زند) او اندک اندک از معيارهاي مرسوم شاعرانه زمان خودش به خصوص معيارهاي زن شاعر در عصر خويش عبور کرده است. بخشي از عصيان فروغ همين جاست که ديگر نمي‌نويسد "بر دو چشمش ديده مي‌دوزم به ناز" بلکه فرياد مي‌کشد.
"آيا شما که چهره‌تان را در سايه نقاب غم‌انگيز زندگي مخفي نموده‌ايد، گاهي به اين حقيقت يأس‌آور انديشه مي‌کنيد که زنده‌هاي امروزي چيزي به جز تفاله يک زنده نيستند."
حيف که مجالش نيست و گرنه با مثال مي‌شد ديد که نگاه فروغ جامعه شناسانه است اما چندان خوش‌بينانه نيست و هرچه جلوتر مي‌رود تصاوير تلخ‌تر و گزنده‌تر مي‌شوند و رنگ‌ها يا خاکستريند و يا قهوه‌اي و يا سياه و فضاها معمولاً همه سرد و پر از ابهام.
نه. قرار نيست من هم از دار و دسته هياهو بر سر هيچ باشم که "گاه از پژمردگي گلي گلو مي‌درند و گاه با دريدگي دنيايي گلو خاموشند" درس روشن‌فکري را هم از برم. پس يادآوري نياز ندارم که روشن‌فکر اول بايد درد زمانه را بشناسد وگرنه هرچه بنالد کشک سابيده است.(مثلاً به جاست اگر چيزي بنويسم در ارتباط احتمالي ميان معماري بي‌حرمت و بي‌حريم در شهرهاي بزرگ که درب مستراحش به ناچار وسط اتاق پذيرايي باز مي‌شود و دختراني که داخل اتوبوس شرکت واحد بزک مي‌کنند يا پيرمردي که در حوالي ميدان فردوسي پاي درخت بچه سالي ايستاده مي‌شاشيد و بگويم که من چقدر مي‌ترسم و چقدر نگرانم براي اين همه زندگي بي‌غرور و بگويم که فکر مي‌کنم وقتي کسي غرور نداشت هر بلايي مي‌شود سرش آورد و اتفاقاً خيال مي‌کنم ارتباط قريبي است ميان نياز و استغنا با بي‌غرور بودن و داشتن آن و سخت معتقدم به اين‌که "اول بايد حق داشتن يک کاسه برنج را به کسي بدهي بعد از او بخواهي به خاطر آن کاسه برنج بجنگد" بس است. دارم دور مي‌زنم) با اين حساب خوب مي‌دانم که حذف بخشي از شعر فروغ نه تمام درد جامعه امروز است و نه حتي همه درد ادبيات امروز. فقط مانده‌ام چه دردي را دوا مي‌کند؟! در روزگاري که با نصب آنتن بر روي بام يا فشردن يک کليک مي‌توان مستهجن‌ترين تصاوير را به خانه آورد که در منحرف‌ترين مخيله چند سال پيش خطور نمي‌کرد حذف بي‌منطق چند واژه جلوي چه چيز را قرار است بگيرد؟!
حالا اين همه چه ربطي دارد به جمله‌اي که بر پيشاني‌ اين اوراق چسباندم. جمله‌اي است از نزار قباني. نام او و آثارش براي اهل قلم بيگانه نيست. محض يادآوري مي‌نويسم همان کسي است که در سال 1944 وقتي هنوز محصلي بود با پول تو جيبي‌اش دفتر شعري منتشر کرد در سيصد نسخه به اسم "قالت لي سمراء"(زن سبزه به من گفت) و به قول خودش اين کتاب مثل سنجاقي در اعصاب شهر فرو رفت.(دمشق 1944) چند سال پيش حسب حال خود نوشته‌اي از او خوانده بودم. تا آن جا که من مي‌دانم جز همين کتاب و چند شعر در برخي روزنامه‌ها يا مجلات ادبي سال‌هاي 46 و47 و 54 و يک مجموعه شعر "قومي کي يبقي العالم يا بيروت"(به پا خيز تا جهان به پا خيزد اي بيروت!)، کتاب ديگري از او در ايران ترجمه نشده. اين آخري هم بي‌شک براي اين‌که شعر وطني بوده است نه تني. چون عمده شهرت حضرتش به جهت اشعاري است که در آن‌ها به زن پرداخته و منتقدان درباره‌اش گفته بودند شاعري است که (در شعر) وارد اتاق خواب زن شد و هرگز از آن جا بيرون نيامد اما همان منتقدان وقتي او "به پا خيز اي بيروت" را نوشت، چنگ و دندان نشان دادند که تو که تا ديروز بر سينه معشوقه‌ات مي‌گريستي امروز به چه حقي بر سينه وطن مي‌گريي.(نقل به مضمون است. از گفته‌هاي خود قباني)
اما چرا او؟ اول اين‌که فارس زبان نيست تا باز، ارزشي، ضد ارزشي بازي درآوريم.
دوم اين‌که زن نيست و مرد است و اگر حرفي درست زده شود(يا حرف درستي زده شود) چه فرقي مي‌کند آن‌را زني گفته باشد يا مردي؟
نمي‌دانم بعضي تحت چه شرايطي وجدان دردشان عود مي‌کند که شروع مي‌کنند پشت‌ هم جلسه و سمينار و ميزگرد من باب دفاع از جاي‌گاه زن در اين جا و زن در آن‌جا و زن در همه جا.
نمي‌خواهم زحمت عزيزاني را که با نيت خير در اين زمينه انجام مي‌شود ناديده بگيرم جزاکم‌الله. نيش قلمم آن‌ها را نشانه برود که صبح در ميز گرد جاي‌گاه زن وعظ مي‌کنند اما "چون به خلوت مي‌روند آن کار ديگر مي‌کنند" يا آن‌ها که خير خواهند اما مي‌آيند ابرو را بردارند مي‌زنند چشم را کور مي‌کنند. خب اين‌ها هم دفاع نکنند ما راحت‌تريم.
حالا دلم مي‌خواهد به جاي اين همه که مي‌گويند و هيچ‌کس نمي‌شنود در هر حال که حساب نکرده‌ام چند دقيقه است فقط يک دقيقه به احترام زن سکوت مي‌کردند که خدا مي‌داند اگر انسان بودن رنجي است زن بودن رنج مضاعفي است. در هر کجاي اين عالم. چه با مذهب؛ چه لامذهب.
سوم اين‌که اين مرد عرب شاعر است. چهارم اين‌که اتفاقاً‌ در بخش اعظم سروده‌هايش به زن پرداخته. چنان‌که به شاعر زن معروف شد. پنجمين و آخرين دليل اين‌که وقتي سراغش رفتم ديدم تمام حرف‌هايش از قلم هرز شاعري زن‌باره نيست بلکه حرف‌هاي ديگري هم دارد. چون من از همه آن‌ها که موقع خواندن يا نوشتن کلماتي مثل بوسه و آغوش چهار ستون بدنشان از شرم مي‌لرزد و حذفش مي‌کنند و چه آن‌ها که واژه واژه نوشته‌هايشان بوي هرزگي بلند است به يک اندازه بيزارم. وقتي حسب حالش را(داستان من و شعر) دوباره خواني مي‌کردم مي‌خواستم برخي نظراتش را درباره جامعه دمشق يا جامعه عرب دهه چهل و دفاعياتش در مورد اتهاماتي که به او وارد شده بود همين‌جا بنويسم و در پيش‌نويس اين بخش همين کار را کرده بودم اما اصل قرضيه در سايه اين حاشيه کم‌رنگ مي‌شد و ديدم اصلاً اين چه کاري است. اگر من حرف ديگري ندارم که به آن بيفزايم خب مي‌روند اصل اثر را مي‌خوانند. هرچند مي‌شد همان پيش‌نويس يک تحقيق جانانه باشد شبيه بعضي که زحمتش را مي‌کشند. يعني جابه‌جا پژوهش نامه خودشان را پر مي‌کنند از نوشته‌هاي نويسنده مورد تحقيق و زير هر بند، يکي دو سطري تأکيد مي‌کنند که چه استعاره‌اي! چه کنايه‌اي! چه قدرت قلمي! هيچ‌کس هم نمي‌گويد قربان قلمت اگر حرف تازه‌اي نداشتي خب يک خط مي‌نوشتي فلان کتاب را بخوانيم و تمام. اين همه به خودت زحمت دوباره نويسي نمي‌دادي(نمونه‌اش را سراغ دارم) آن هم در اين اوضاع و احوال و اين همه هزينه چاپ و کمبود کاغذ دردسر انتشار.
ديگر اين‌که فروغ عجب بهانه‌اي به دستم داد. نمي‌دانم اگر خودش بود چه فکر مي‌کرد يا چه مي‌گفت.
من فکر مي‌کنم که تمام ستاره‌ها
به آسمان گمشده‌اي کوچ کرده‌اند
و شهر. شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسير خود
جز با گروهي از مجسمه‌هاي پريده رنگ و
چند رفتگر که بوي خاک‌روبه و توتون مي‌دادند و گشتيان خسته خواب‌آلود
با هيچ چيز روبه‌رو نشدم
"افسوس من مرده‌ام و شب هنوز هم
گويي ادامه همان شب بيهوده است."

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]