۱۳۸٤/٩/۳٠
يک جلويش بی نهايت صفر

دکتر علی شریعتی

مقدمه

روشنفکران متعهد مسلمان باید هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرین کنند:

روشنفکران جهان، برادران مسلمان، توده شهری، زنان، روستائیان و بچه‌هامان!

و این یک "تمرین" به عنوان برقرار کردن ارتباط ذهنی و انتقال این ایمان برای بچه‌ها وبه عنوان دعوتی در آغاز کردن این راه برای بزرگ‌ها، همفکرهای دست به قلم است.

در این تمرین من­ ناشی ترین نویسنده و ناتوان ترین قلم در این راه ­ دشوارترین اندیشه را انتخاب کرده‌ام تا نویسندگان ورزیده و قلم های توانا در انتخاب اندیشه‌های ساده تر تردید نکنند.

بچه های ما می‌فهمند، آدم وقتی فقیر میشه خوبی‌هاش هم حقیر می‌شه اما کسی که زور داره یا زر داره "هنر" می‌بینند"عیب"هاشو "حرف حسابی" می‌شنوند"چرند"هاشو" آروغ‌های بی‌جا و نفرت‌بارشو فلسفه و دانش و دین می‌فهمند حتی "شوخی‌های خنک وبی‌ربط" او از خنده روده بر می‌کنه! ملت‌ها هم همین‌جورند.

روزی که ما مسلمان‌ها پول داشتیم، زور داشتیم فرنگی‌ها از ما تقلید می‌کردند. استادهای دانشگاه‌های اسپانیا،ایتالیا فیلسوف‌ها و دانشمندهای اروپا وقتی می‌خواستند درس بدهند قبا، لباده ملاهای ما را به تن می‌کردند یعنی که ما هم بوعلی و رازی و غزالی‌ایم!

همون که باز استادهای دانشگاه‌های ما امروز تو جشن‌ها می‌پوشند تا خود را به شکل استادهای دانشگاه‌های اسپانیا ایتالیا فرانسه وانگلیس بیارایند! یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم! ببین که لباده‌های خودمان را هم باید از دست فرنگی‌ها به تن کنیم!

صنعتگرهای مسیحی در اروپا! تقلب که می‌کردند مارک"الله" را روی جنس‌های خودشان می‌زدند یعنی که این ساخت اروپا نیست.

جنگهای صلیبی که شد آنها افتادند به جان ما، ما افتادیم به جان هم. مسیحی‌ها وجهودها یکی شدند مسلمان‌ها صدتا شدند. سنی به جان شیعه، شیعه به جان سنی، ترک به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ... باز هر کدام تو خودشان، کشمکش، دشمنی، بدبینی، جنگ و جدل. حیدری، نعمتی، بالاسری، پائین سری، یکی شیخی، یکی صوفی، یکی امل، یکی قرتی...

نقشه جهان را جلو خود بگذار، از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا از آنجا یک خط برو تا چین این مثلث میهن اسلام بود یک ملت یک ایمان یک کتاب.

حالا ؟

مسلمان های یک مذهب یک زبان یک محل توی یک مسجد هفت تا "نماز جماعت" می‌خوانند!

توی برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد. هر ملتی اسلام را رها کرد رفت به سراغ قصه‌های مرده، خرابه‌های کهنه، استخوان‌های پوسیده... "خدا" را از یاد بردند به "خاک" را به جاش آوردند.

توحید توی کتابها مرد بشکل «کلمات" وشرک توی جامعه جان گرفت بشکل «طبقات». دین، فرقه فرقه شد و امت، قوم قوم و ما، قطعه قطعه و هر قطعه ... و لقمه‌ای چرب نرم راحت الحلقوم.

سرما را به خاک بازی، به خون بازی، فرقه سازی، دسته بندی به جنگ‌های زرگری به بحث‌های بی‌خودی به حرف‌های چرت و پرت به فکرها وعلم‌های پوک وپوچ به عشق‌ها و کینه‌های بی‌ثمر، به گریه‌ها و ندبه‌های بی‌اثر به دشمن‌های عوضی به خنده‌های الکی بند کردند. چشم ما را به لای لایی خواب کردند.

فرنگی‌ها مثل مغول‌ها:

" آمدند و سوختند و کشتند و بردند و ..."

اما نرفتند!

وما یا سرمان به خودمان بند بود و نخواستیم ببینیم یا به جان هم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم ویا اصلا "برگشته بودیم به عهد بوق به جستجوی قبرها باد وب بروتهای استخوان‌های پوسیده استخوان پوسیده‌ها و نبودیم که ببینیم!

طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلایی­ دنبال نخود سیاه.

ملیت نبش قبر، مذهب شب اول قبر حال: فراموشش کن زندگی ولش کن. هزار و دویست و پنجاه سال پیش پدر شیمی قدیم ­ جابر­ در کلاس مسجد پیامبر نزد امام صادق رئیس مذهب شیعه درس شیمی فرا می‌گیرد وهزارو دویست و پنجاه سال بعد نزد پیروان پیامبر و شیعیان امام صادق درس شیمی در کلاس مدرسه حرام می‌شود. هزار و دویست سال پیش ما برای اولین بار در یک جامعه اروپائی ­اندلس­ بیسوادی را ریشه کن می‌کنیم و هزار و دویست سال بعد بی‌سوادیجامعه ما را ریشه کن می‌کند.

هشتصد سال پیش اولین بار دسته‌ای از جوانان ما ­" فتیه المغربین" ­ آمریکا را کشف می‌کنند وهشت صد سال بعدآمریکا پیر جوان مارا ... ­ چه بگویم!

آنها بیدار شدند و ما بخواب رفتیم مسیحی‌ها و جهودها یکی شدند و ما صد تا! آنها پولدار شدند و زوردار و ما فقیر و ضعیف و کار ما؟یک دسته‌مان هنوز هم مشغول کشمکش‌های قدیم‌اند و نفهمیدند که در دنیا چه خبرها شده است. یک دسته هم که فهمیده‌اند دنیا دست کیست نشسته‌اند و مثل میمون آدم‌ها را تماشا می‌کنند و هر کار آنها می‌کنند اینها اداشان را در می‌آورند. در چشم اینها فقط فرنگی‌ها آدم‌اند آدم حسابی‌اند چون فرنگی‌ها پول دارند زور دارند. ماها دیگر فقیر شدیم خوبی‌هامان حقیر شده آنها که پولدار شدند عیب‌هاشان هم هنر شده. آنها می‌خواهند همه‌مان و همه چیزمان را میمون بار بیاورند و میمون‌وار: و استادهامان را و شاعرهامان را بزرگ‌هامان را شهرهامان را خانواده‌هامان را و ... حتی بچه‌هامان را! آنها فقط از یک چیز می‌ترسند که ما دیگر از آنها تقلید نکنیم. چطور می‌شود که از آنها تقلید نکنیم؟ کاری کنیم که بتوانیم خودمان بفهمیم. آنها فقط از فهمیدن تو می‌ترسند از تن تو هرچقدر هم قوی بشی ترسی ندارند از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی می‌دوشنت از خر که قویتر نمی‌شوی سوارت می‌شوند آنها از فکر تو می‌ترسند. اینه که بزرگ‌هایی که فکر دارند باید فقط به چیزهای بی‌خودی فکر کنند بچه‌ها را هم باید جوری بار بیارند که هر کاری یاد بگیرند و فقط و فقط بلد نباشند فکر کنند بچه‌هایی باشند نونوار، تر و تمیز، چاق و چله شاد و خندان اما ... ببخشید!

از چه راه؟ از این راه که عقل بچه‌هامان را از سرشان به چشم‌شان بیارند بار روش آموزش و پرورش مدرن آمریکایی سمعی بصری! یعنی باید چشمات فقط کار کند یعنی باید گوشات فقط کار کند چرا؟ برای اینکه آن چیزهایی را که پنهان می‌کنند و پنهانی می‌کنند نبینی برای اینکه آن کارهایی را که یواشکی و بی سر وصدا می‌کنند نشنوی. و آنها هر چه می‌کنند هر چه می‌آرند و می‌برند هم پنهانی است هم بی صدا! اما بچه‌های ما گربه سیاه دزد را که در شب بی‌تابش ماه پر از زوزه روباه از دیوار بالا می‌آد از پنجره تو می‌پره حتی از راه-آب‌های پوشیده، سوراخ‌های گرفته دزدکی و یواشکی تو می‌آد هم خودش را {و هم تو} شب سیاه رنگ سیاهش را می‌بینند هم از میان زوزه‌ها صدای پای نرم و بی‌صدا را می‌شنوند.

عقل فرنگی به‌چشمش است به گوشش است به پوستش است تو مخاط دماغش است تو بزاق دهانش است چی می‌گم؟ علمش توی شکمش است هنرش زیر شکمش است عشقش فقط پرستش لذت است آزادیش فقط آزادی غارت است فقط زر را می‌شناسد فقط زور را می‌فهمد گرگ است روباه است موش است. ماها را می‌خواد میش کنه: شیرمون رو بدوشه پشم‌مونو بچینه پوست‌مونو بکنه دین‌مون رو بگیره دنیامونو بچاپه پیرامونو خواب کنه جوونامونو خراب کنه زنا مونو بی‌شرم مردامون رو بی‌شرف دخترامون رو عروسک پسرامون رو مترسک بچه‌هامونو، بچه‌های خوشبخت‌مون نونوار شیک و پیک تر و تمیز چاق و چله شوخ و شنگ با تربیت با ادب اما چی؟ سمعی بصری!

حیون‌های سمعی بصری بار میان فقط می‌تونند ببینند بشنوند اما نه بچه‌های ما می‌فهمند برق هوش را در چشمهای تند بچه‌های این کویر نمیبینی؟ آری بچه‌های ما همه چیز را می‌فهمند. حتی جهان را، همه چیز این جهان را، انسان را، همه چیز انسان را، حرکت همه چیز را، پوچی را، معنی را، دنیا را، آخرت را، برای خود را، برای خلق را، برای خدا را، حتی شهادت را، و ...

توحید را،

یک جلوش تا بی نهایت صفر را!!!

 

 ***

بیهقی بود یا کس دیگری یادم نیست فرقی هم نمی‌کند به هر حال هر که بود گفته بود: هر کتابی به یک بار خواندن می‌ارزد. اما بعضی از کتاب‌ها هستند که باید بارها و بارها خوانده شوند همیشه پیش چشم باشند تا مبادا فراموشمان شود.

صحبت از علم در دنیای اسلام بخصوص زمانی که صحب از شیمی یا نجوم یا هندسه می‌کنیم مسلما با تعریف امروزی ما از این علوم متفاوت است آنچه ما را بر آن می‌دارد که از دانش مسلمین صحبت کنیم میزان دانش ما در آن دوره و مقایسه آن با اکنون نیست بلکه اول مقایسه دانش مسلمین در همان دوره با مردم همان زمان است و در ثانی دفاع از ذهن عقل‌گرای عالمان مسلمان است. دفاع از تفکر و اندیشیدن آزادانه و بی‌محدوده‌ای است که عالمان مسلمان داشته‌اند. و این همه تنها به همت دانشمندانی بود که در بستر مرگ هم برای دانستن تلاش می‌کردند. دفاع از فکر تجربی عالمان مسلمان است.

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]