۱۳۸٤/۱٠/۱٠
 

دیشب رو باز دیر خوابیدم.

صبح هم باز دیر بیدار شدم نمازم دوباره قضا شد.

صبح سر کوچه پستچی صدا کرد که آقا خوب شد دیدمت بیا نامت رو بگیر.

بس که نامه آورده رفیق شدیم.

امروز گرم بود.

رفتم دانشگاه با استاد قرار داشتم ندیدمش.

یکی گفت چطوری گفتم نسبتا زنده‌ام. طرف گفت این دیگه چه جورشه؟ گفتم به من نگاه کن ببین من چجورم!

قرار بود با یکی از رفقا یه کاری رو انجام بدیم. نشد. یعنی با یکی صحبت کردم. راه ما رو زد. یکی رو دیدم امیدوارم کرد. حتما نامه رو امروز پستش میکنم.

عبدالله توحیاط دانشکده منو دید یه چک پول داد که براش واریز کنم.

میمونه واسه فردا صبح.

دانشگاه رفت تو فرجه‌ها من موندم و کتابهای نخونده و یه عالمه بد بختی و بدون جزوه. باز جای شکرش باقیه این ترم فقط 16 واحد ورداشتم.

فردا باید برم راهنمایی رانندگی واسه کار مصطفی. اینم از فردا.

چرا من زبان رو یاد نمی‌گیرم! خودم هم موندم!

امروز یه استادی رو دیدم گرم برخورد نکرد. چراش رو نمی‌دونم ولی قبلنا اینجور نبود باید ببینم قضیه چیه!

میثم اومده میگه من داشتم امروز تو راه فکر میکردم که چرا تو تو دو ماه گذشته از پشت این سیستم پا نشدی.

خودمم نمیدونم البته! خدا رحم کرد دعوامون نشد.

این ترم مدنی ها تموم میشن شکرخدا.

از ترم دیگه فقط عمومی‌ها می‌مونن. و یه خرده مزخرفات دیگه.

گاهی چقدر حالم از این درسا به هم می‌خوره.

تاز‌گی‌ها تصمیم گرفتم ارشد هم بدم. نمی‌دونم چی میشه. امیدوارم البته.

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]