۱۳۸٤/۱٠/٢۳
حج! مسعي! هروله!

جلال اینها را در خسی در میقات نوشته بود. خواستم مثلا مقدمه مانندی بنویسم دیدم که شریعتی در باب آنچه در آنجا گذشت چیزی نوشته است هر دو را با هم و در کنار هم آوردم و باقی ماجرا ....

 

نهایت این بی‌خودی را در دو انتهای سعی می‌بینی که اندکی سربالاست و باید دور بزنی و برگردی و یمنی‌ها هربار می‌رسند جستی می‌زنند و سلامی به خانه و از نو ... که دیدم نمی‌توانم و گریختم و دیدم چه اشتباهی کرده آن زندیق میهنه‌ای یا بسطامی که نیامده تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفکند یا دست کم خودخواهی خود را.... حتی طواف چنین حالتی بر نمی‌انگیزد، در طواف به دور خانه دوش بدوش دیگران به یک سمت می‌روی و به دور یک چیز می‌گردی و می‌گردید، یعنی هدفی هست و نظمی و تو ذره‌ای از شعاعی هستی به دوره مرکزی پس متصلی و نه رها شده و مهمتر این که در آن مواجه‌های در کار نیست دوش بدوش دیگرانی نه روبرو. و خودی را تنها در رفتار تند و تنه های آدمی می‌بینی، یا از آنچه به زبانشان می‌آید می‌شنوی اما در سعی، می‌روی و برمی‌گردی، به همان سرگردانی که هاجر داشت....

 

این یادداشت کوتاه را علی شریعتی در اواخر عمر با یاد جلال نوشته و بر کتاب حج افزوده است.

 

باید با او سعی می‌کردم، آخر با هم عهد کرده بودیم که یک بار دیگر حج کنیم، این بار با هم. ملک الموت همان سال او را از ما گرفت و من تنها رفتم، اما همه جا او را در کنار خود می‌یافتم، همه مناسک را گام به گام با هم می‌رفتیم اما نمی‌دانم چرا در سعی بیشتر "بود". ظهوری تابنده داشت و حضوری زنده و گرم، صدای پایش را می‌شنیدم که پیاده می‌دود و آشفته، و هرم نفس نفس زدن‌ها‌یش که چه تب‌دار بود و تشنه و عاشق. تنها خود را به این سیل خروشان حیرت و عطش خلقی که سراسیمه از این سو به آن‌سو می‌دوید سپردم اما او را، به هر سو که می‌نگریستم ‌می‌دیدم گاه پا به پایم می‌دوید، پا به پایش می‌دویدم، گاه می‌دیدم که همچون صخره‌ای از بلندای صفا کنده شده است و با سیل فرو می‌غلتد و پیش می‌آید و گاه، در قفایم احساسش می‌کردم، هروله می‌کرد و مسعی می‌لرزید، می‌یافتم، می‌شنیدم و می‌دیدم که سرش را بر آن ستون سیمانی می‌کوبد و می‌کوبد تا ... بترکد که همچون حلاج از کشیدن این بار گران به ستوه آمده بود و آن همه انفجار را در آن نمی‌توانست به بند کشد و نگاه دارد. او که سر را به دو دست می‌گرفت و به میان خلق می‌آمد و به این التماس ضجه می‌کرد که بزنید بزنید که سخت بر من عاصی شده است! چرا در سعی این همه بود و بیش از همه جا؟ شاید از آن رو که در حج خویش نیز چنین بود. در این سفر نامه که همه گزارش است و همه جا چشم تیز بینش کار می‌کند تنها در مسعی است که شعله‌ور می‌شود و دلش را خبر می‌کند و روح حج در فطرتش حلول می‌کند و شعله غیب بی‌تابش می‌کند و بی خود! شاید از آن رو که مسعی شبیه عمر او بود و سعی زندگی‌اش تشنه و آواره و بی‌قرار در تلاش یافتن آب برای اسماعیل‌های تشنه در این کویر و شاید اساسا به این دلیل که او، راه رفتنش مثل سعی بود، چقدر خود را به او رساندن سخت بود، باید همیشه می‌دویدی، اگر لحظه‌ای غفلت می‌کردی، لمعه‌ای به قفا یا چپ و راست رو می‌گرداندی، عقب می‌ماندی و او، به شتاب عمر خویش، می‌گذشت، اصلا او راه نمی‌رفت، قدم نمی‌زد، هروله می‌کرد! گوئی تشنه خروشان جستجو گری است که همواره، احرام بر تن، آواره میان دو قله صفا و مروه می‌کوشد و می‌رود و در این کویر، آب می‌طلبد، و این زندگی کردن وی بود که در حج، تنها به مسعی که پا می‌نهد بر می‌افروزد و خسی در میقاتش به سعی که می‌رسد کسی در میعاد می‌شود و چشم دل باز می‌کند و آنچه نادیدنی است می‌بیند و حکایت می‌کند.

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]