۱۳۸٥/٢/۳۱
قلعه
شهر حصاريان هميشه
و فاتحان هر گز
سگهاي پير
و قحبه هاي بيمار
شهر جنازه هاي نارس تو در تو
يچيده لا ي کاغذ
افتاده پاي ديوار
و کوچه خناق گرفته
از بوي تن ؛ زباله ؛ ادرار
درها دهان ملتمس خانه ها
گوئي
در انتظار مهمان
خميازه مي کشند
و پرده هاي سرخ که ميلرزند
بي شک براي گفتن
حرفي دارند
در پرده رونده اي از دود
جفت موقت من
تند و شتابناک مي آيد
مي آيد و دوازده بوسه را
مثل دوازده سکه
روي لبان بسته ي من مي شمارد
و من درون چشمانش
تصوير آن رنده ي غمگين را مي بينم
که بالهاي سنگين دارد
من چرت مي زنم
و صفحه بي صدا مي چرخد
ـ آقا شما چه ميل داريد ؟!
انسان يا بستني ؟
لطفا ژتون !
او مو بلند ها را ترجيح مي دهد
و ديگري ...
فرقي نمي کند
در زير سقف سرخ
هر رنگي سرخ است
ميدانچه اي قديمي
در بلخ يا بخارا يا بغداد
کالاي زنده رد وبدل مي شود
من مي روم حقارت خود را
لاي کتابهاي تاريخم پنهان کنم .

حسین منزوی
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]