۱۳۸٦/۱/۱٦
 
خب 12 دقیقه به خودم وقت دادم که یه چیزی بنویسم اینجا!
*
من خیلی وقته که با مناسب ها احساس شادی نمیکنم
*
بنابراین عید ها زیاد هم برام جالب نیستند از هر دو نوع ملی و مذهبی
*
اما امسال واقعا عید نداشتیم
*
مادربزرگ یکی دوروز مونده به عید مرحوم شد
*
به طرز فوق العاده ناگهانی
*
پدر بزرگ یه سالی شدیدا مریضند
*
رو همین حساب چند نفری فوت پدر بزرگ رو تسلیت گفتند
*
به علت گسترده بودن خانواده و انبوه بودن آشنایان شدم یک پا مجلس ترحیم نشین واقعی جوری که تمام دو ساعت رو بدون اینکه بفهمم زمان چطور گذشت تحمل میکنم
*
گاهی البته آدم به اونجاش (منظور اینجاست) میرسه و البته مجلس براش غیر قابل تحمل میشه
*
هنوز هفت دقیقه وقت دارم
*
پدر بزرگ زیر لب یه چیزی میخوند که کسی کامل نمیدونست چیه
*
تو گوگل دنبالش گشتم
*
معلوم شد این شعره:
عید آمد و از غصه دلم گشت هلاک
دارم جگری کباب و چشمی نمناک
گلها همه سر ز خاک آورده برون
الا گل من که سر فرو برده به خاک
*
چقدر مردم غلط املایی دارند
*
یه نفر جدا باید یه فکری بکنه
*
حالا در هر موردی باشه مهم نیست
*
فکر کردن کلا خوبه
*
این پرشن بلاگ واقعا ضد حاله
*
خدایا پول بده یه سایت بزنیم
*
دوباره دارم برمیگردم به برنامه سابقم
*
سه دقیقه طلبتون باید برم به کارم برسم!!!

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]