۱۳۸٦/٢/٢٠
رفت....
نه اینکه این پرشن بلاگ همیشه خدا دیر باز میشه
*
خیلی کم عکس گذاشتم توی وبلاگ!
*
سجاد میگفت من اگر جای مسئولان پرشن بلاگ بودم صفحه تو رو می بستم!
*
بس که هر بار پرت و پلا میگی به این پرشن بلاگ!
*
به هر حال دلم نیومد این عکسها رو نذارم
*
خاطراتی اند که به زودی دیگه تموم میشن
*
خواستم بگم این جا ها نزدیک خونمونه
*
بعد دیدم نه اینجا اصلا خونمونه
*
باغ پدر بزرگم، چسبیده به پشت خونمون
*
ظهر ها بعد از مدرسه کیف و کتابهامون رو پرت میکردیم یه گوشه ای
*
و توی باغ و بولاغ ها ول میچرخیدیم تا شب
*
شب هم با داد و قال مادر و از ترس بیبختی! بر میگشتیم خونه
*
قراره دیوار بشه و همه این سبزی تموم بشه!
*
پ.ن:
باغ بولاغ رو گیلکها با هم بکار میبرند
به ما میگفتن شبا نرید تو باغ بیبختی میشید
bibekhti!
فکر کنم به همون داراکولا بگن!


*



*


محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]