۱۳۸٢/٦/٩
تنها
آدم وقتی بچه اس از تاریکی می ترسه اصلا تصور تاریکی دلشو پر از ترس می کنه ولی همه شروع میکنن بهش میگن که آخه بچه جون تاریکی که ترس نداره و اینقدر تو گوش اون بنده خدا می خونن که برای اینکه ثابت کنه که بزرگ شده پا میذاره تو تاریکی اولش خب میترسه همش پشت سرشو نیگاه میکنه اطرافشو میپاد به همه طرف نگاه میکنه مرتب مراقب همه چی هست هر تکونی هر حرکتی حتی افتادن یه برگ از درخت رو میپاد اما کم کم ترسش میریزه دیگه راه رفتن تو تاریکی اونو نمی ترسونه بعد دیگه همش تو تاریکی را میره چون میخواد بزرگیشو ثابت بکنه اونقدر تو تاریکی راه میره که دیگه روشنایی رو گم میکنه!
حالا من اونقدر تو تاریکی فرو رفتم که نمی تونم در بیام دیگه شدم عینهو خفاش! دیگه نور چشممو اذیت میکنه! بابا تو رو خدا یکی دست منو بگیره یکی دوباره چشمای منو به نور عادت بده من محتاج نورم من از تاریکی داره ترسم میگیره! اینجا همه چی مثل همه! بین سگ و خوک وآدم هیچ فرقی نیست من می خوام برم تو روشنایی! میخوام برم یه جایی که فرق بین آدم و خوک معلوم باشه...
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]