۱۳۸٦/۱٠/٢۱
با کاروان نیزه
شعر با کاروان نیزه را علی رضا قزوه در چهارده بند سرود
این شعر یکی از زیباترین سروده های عاشورایی معاصر است
بند بند این شعر زیبایی مخصوص به خود را دارد
این چهارده بند را نشر سوره منتشر کرد با یک مقدمه
گمانم مقدمه اش را استاد علی معلم دامغانی نوشته بود
*
علی رضا قزوه
با کاروان نیزه
بند اول
می‌آیم از رهی که خطر ها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابلای آتش و خون جمع کرده ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست
داغی کشیده ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلی من العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و در صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد ودو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است

بند دوم
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
و ز پی شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه ها تلاوت خورشید، دیدنی است
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بی نیاز از همه، تو بی نیازتر
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده زمن پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

بند سوم
فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم

بند چهارم
بعد از شما به سایه ی ما تیر میزدند
زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند
پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی شیر میزدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر میزدند
از حلق های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب ، تا که سرت بر سنان رسید

بند پنجم
کو خیزران که قافیه اش با دهان کنند
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بیشمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یا رب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی است
بی توشه اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنانکه خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی ام نبود، که با ماه آمدم

بند ششم
ای زلف خون فشان توام لیله البرات
وقت نماز شب شده، حی علی الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشدیده اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک های تشنه وضو میکند، فرات
توفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را میدهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجو است
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه حیات
ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا
وقتست تیغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دست خدای گونه تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه های بر شده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله ام
یک سینه ریز، خوشه پروین بیاورید!
گودال، تیغ کند، سنان های بیشمار!
یک ریگزار، سفره چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی است!
فالی زنید و سوره یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند!
دست بریده، جانب ام البنین برند!

بند هشتم
خون میرود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده است ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخمهای نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب میزدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب میکنی
بر نیزه، شرح سوره احزاب میکنی

بند نهم
در مشک تشنه، جرعه آبی هنوز هست
اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو کوه از کمر شکست»
تیری زدندو ساقی مستان زدست رفت
سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست!
شد شعله های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشمها نشتست
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی» ی تشنه لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست
باران می گرفت و سبوها که پرشدند
در موج تشنگی، چه صدفها که در شدند

بند دهم
باران می گرفته به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی است، به محشر چه حاجت است ؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر میکنیم؟
ما کشته توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره میگذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدندو فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحنک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

بند یازدهم
از شرق نیزه ، مهر درخشان برآمده است
وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده است
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان برآمده است
این کاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جویبار، چشمه حیوان بر آمده است
باور نمیکنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان برآمده است
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده است
راه حجاز میگذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان برآمده است
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

بند دوازدهم
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا دیر میشود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب میرسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

بند سیزدهم
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن یوسفی که تشنه برون آمدی ز چاه
جسم تو در عراق سرت رهسپار شام
برگشته ای و مینگر ی سوی قتلگاه
امشب، شبی است از همه شبها سیاهتر
تنها تر از همیشه ام ای شاه بی سپاه
با طعن نیزه ها به اسیری نمیرویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه !
امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم
قربان آن نی ای که دمندش سحر، مدام
قربان آن می ای که دهندش علی الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامه برون شدن از خویش، چون حسین
راهی برو که بگذرد از مسجد الحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام
باکاروان نیزه، به دنبال میروم
در منظر نخست تو از حال میروم
*
تمام شد در شب دوازدهم محرم سال 1423 هجری قمری برابر با 12 فروردین ماه 1381 شمسی

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]