۱۳۸٦/۱٠/٢۳
مردانگی تمام

۱

شد در تب و تاب آب!آب! آب عباس

در دست گرفت مشک بی آب عباس

تا آب رسید و...نه! ننوشید و گذاشت

یک داغ بزرگ بر دل آب عباس

۲

با این تب و تاب تشنه ی عباس است

مجنون و خراب  تشنه ی عباس است

بر دوش گرفته مشک شرمندگی اش

عمریست که آب تشنه ی عباس است

۳

سرقافله ی قیام هستی ای زن!

اسطوره ای از کلام هستی ای زن!

بر دوش تو بار غربت آینه هاست

مردانگی تمام هستی ای زن!

این مصراع نمی دانم از کیست(افتادگی تمام بودی ای مرد!)

۴

بنویس که با شتاب باید برسد

فورا ببرش جواب باید برسد

لبهای رقیه از عطش خشک شده

این نامه به دست آب باید برسد

۵

سرهای بریده نعش بی سر دجله

تنها و غریب و بی برادر دجله

یک سوی حسین و سوی دیگر عباس

یک چشم فرات و چشم دیگر دجله

۶

افتاد تب هلاک توی سرتان

یک آتش دردناک توی سرتان

لبهای رقیه از عطش خشک شده

ای این همه آب!خاک توی سرتان!

*

شعرها از جلیل صفر بیگی است

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]