۱۳۸٧/۳/۳
خدمت

١

یکی بود توی دانشکده ما که یک چشمش نا بینا بود و چشم دیگرش هم کمتر از 50 درصد از بینایی بهره داشت. یعنی عملا تنها در موقع راه رفتن به در و دیوار نمی خورد. با بریل هم کار می کرد. هم رشته ای بودیم، دو سالی از ما عقب تر بود. یکی دو بار هم با هم هم کلام شده بودیم. اما رفاقتی بینمان نبود.

اتفاقی افتاد با هم آشنا شدیم و بعد تر رفیق شدیم و دوستی مان گل کرد. توی همان روزهای هم کاسگی یک روز برایم از مکافت هایی که بر سر نظام وظیفه کشید حرف زد.

گویا به ایشان گفته بودند که باید وضعیت نظام وظیفه ات مشخص باشد. خب باید کارت معافیت می آورد که نداشت.

برایش معافیت تحصیلی هم نمی شد صادر کرد، چون غیبت داشت.

نمی توانست معافیت پزشکی بگیرد چون دانشجو بود!

و در زمان دانشجویی گویا معافیت پزشکی صادر نمی شود.

رفیق ما با همین حال روزی که شرح دادم رفت تهران و آنجا یک سرداری یک نگاهی به حال روزش کرد و یک نامه داد که بگذارید این بنده خدا درسش را بخواند.

*

2

همسایه ای داریم

که پدری فوق العاده بد حال داشت. و برادرش هم معلول ذهنی بود. کلا خانواده ی ضعیفی دارند.

خودش هم آنقدر مدرسه رفت که بتواند اسمش را بنویسد!

یک روز دیدمش گفتم چه می کنی؟

گفت سرباز فراریم!

گفتم تو که باید معاف می گرفتی.

معلوم شد که چون برادر بزرگتر برای گرفتن معافی اقدامی نکرده باید برود سربازی!!

اما برادر بزرگتر که اصلا نمی تواند مفهوم خدمت را درک کند. تا بخواهد برود دنبال نظام وظیفه!

حالا یک ماهی هست که پدر رفیق ما هم فوت کرده.

محمد می گفت دیده بودتش گفته بود که دارد بدو بدو می کند معاف بگیرد آن هم بعد از 13 ماه خدمت!

*

3

امین هم رفیق ما بود. مثل بچه های خوب رفت سربازی و حالا دارد توی قزوین به  بچه های ملت  بشین پاشو  و  رژه یاد می دهد.

*

4

همین امین از آموزشی آمده بود یک هو دیدم توی خیابان با یکی رو بوسی می کند. طرف هم کلاس ما بود توی دبیرستان به امین گفتم از کجا می شناسی این را گفت که با ما هم دوره ایست.

همین یکی دو هفته پیش دیدم همو شان را که یک گردن بند توی گردن انداخته بودند و یک کیف هم توی دستشان بود داشتند توی خیابان Sms رد می کردند. یادم آمد که امین گفته بود که امریه گرفته.

*

5

یک نفر را می شناسم ه نه ماه کسر خدمت گرفته بود.

آن هم فقط برای یک مشت سوابق مزخرف

*

6

یک نفر را می شناسم که برادر شهید بود، در دانشگاه از سهمیه خودش استفاده نکرد.

تازگی ها هم خدمتش را تمام کرده.

*

7

آقای رییس جمهور فرمودند که نمی گذارند فرزندشان توی نهاد ریاست جمهوری خدمت کند

ایشان هم رنج و زحمت به جان خریدند و رفتند توی ستاد مشترک یا جای دیگری خدمت کنند.

*

این ها هر کدام داستان های ادم های مختلفی هستند که همه وجود خارجی دارند.

*

قبول دارم ! متاسفانه یا خوشبختانه ادم های زیادی را می شناسم.

*

من فکر می کنم هر کسی باید برای وطنش کاری کند.

*

اما فکر می کنم وطن هم باید اگر که برای همه هیچ غلطی نمی کند لااقل برای عده ای کاری کند.

*

آقا جان وطن آدم ها وظیفه دارد به امثال آدم هایی که در شماره یک و دو توضیح دادم کمک کند.

*

وطن حق ندارد بگوید تو خودت باید می امدی دنبال کارهایت. به من ربطی ندارد.

*

میلیونها جوان قرار است زیر این پرچم مقدس خدمت کنند تا امنیت برقرار شود و خیالشان جمع باشد که دولت از ضعا حمایت خواهد کرد.

*

اگر قرار باشد کور ها و ناتوانان جامعه در گیر قوانینی که از سر سهل انگاری نوشته می شوند بشوند و بعد آن وقت هزاران نفر دیگر با همین قوانین از خدمت فرار کنند. که دیگر چه کشکی و چه پشمی؟

*

من فکر می کنم کلا نمی صرفد که برای تحقق عدالت پسر رییس جمهور برود فرضا توی یک گوشه ای از کشور خدمت کند بعد فردا روز بدزدندش و بعدکشور بیفتد توی یک ماجرای آدم ربایی و خر بیار و باقلی بار کنی ـ ملی یا بین المللی!

پس بهتر است پسر رییس جمهور یک جایی خدمت کند که این اتفاقات نیفتد

اما در عین حال معتقدم این که رییس جمهور بگوید پسرم نباید توی نهاد ریاست جمهوری خدمت کند و باید مثل بقیه! با وی رفتار شود وبعد ایشان هم بروند چند تا خیابان آن طرف تر نزول اجلال کنند. همه اش اگر خر رنگ کنی نباشد لااقل همچین بویی می دهد.

*

جدا باید در مورد خدمت وظیفه عمومی فکری کرد.

فکر می کنم حتما باید در بسیاری از امورش تغییراتی داد.

*

چندین و چند ماجرای دیگر هم در ذهن دارم که بنابه مصلحت نمی گذارمش.

البته بعدا خواهم نوشت

*

*

راستی صبح را با یک احساس خوش بختی شدید آغاز کردم

بلاست زلف تو کس در بلا مباد انجا

به غیر من دگری مبتلا مباد انجا

*

یک چشمه الان پرشن بلاگ امد که حضرت عباسی از ایشان بعید بود!!

*

توضیحات:

توی نظر ها کسی که من نمی شناسمش و او لابد مرا می شناسد

نظر داده است که برادر بنده در آفیت! و زیر دست پدر خدمت کرده.

از باب توضیح خدمت ایشان باید عرض کنم که بله برادرم زیر دست پدرم خدمت می کند.

برادرم با وجود اینکه چهار پنجم خدمت خود را سپری کرده هنوز حتی از یک سوم مرخصی هایش هم استفاده نکرده و بعید هم می دانم که بتواند توی این مدت باقیمانده از مرخصی هایی خودش استفاده کند.

علاوه بر این ها برادرم سه ماه از همان سوابق کذایی داشت و اگر کمی پیگیر می شد شاید مدت زمان زیاد تری هم می توانست سابقه فراهم کند. و مثل خیلی ها حالا بنشیند و سوت بزند.

اما برادرم از همان سه ماه هم استفاده نکرد و حالا تا پایان مدت خدمت قانونی اش در شهریور ماه باید همچنان به خدمت ادامه دهد.

فرصتی که خیلی ها برایشسر و گردن می شکنند.

در ضمن در محل کار پدرم در طول ۱۰ سال گذشته اقلا بیش از ۱۰۰ سرباز دیگر هم خدمت کرده اند. این سرباز ها هیچ کدام در عافیت نبوده اند. باور ندارید از چند تاییشان سوال کنید.

*

دیدم بی انصافی است اگر نگویم ایشان هم از 8-9 ماه کسر خدمتشان چشم پوشیدند.

*

در ضمن عزیز، من خطا ها و اشتباهات زیادی توی زندگی داشته ام.

ولی همیشه حواسم بوده که برخی از خطاها از من سر نزد . یکی اش هم همین تهمت است. گمان نکنم به کسی نا روا تهمت زده باشم.

اگر زده ام همینجا از او عذر خواهی می کنم. بداند که عمدی نبوده.

آن چه هم که روا بوده تهمت نبوده.

گمان هم نکنم کسی روی کره خاکی بوده باشد که بتواند ادعا کند که من له اش کرده ام.

جز یک موشی که یک بار بی هوا پریدم رویش و هنوز هم بعد 15- 16 سال هر وقت که یادم می اید دلم می گیرید.

*

از من ادم های به تر و بد تر زیادی هستند.

دلگیر نشو برادر.

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]