۱۳۸٧/۳/۱٥
آن روز...

آن روز رفتیم دریا من و علی

یعنی یک جورهایی رفتیم اردو

صبح پا شدم و زنگ زدم به علی و گفتم بیدارت کردم؟

گفت که کم کم باید پا می شدم.

گفتم امروز چه کاره ای گفت که هیچ گفتم بیا برویم بیرون

خوبی علی این است که نمی پرسد کجا؟ و چرا؟و کی!؟

اصلا آدم باید همیشه یکی از این رفقای نقد داشته باشد و خیالش تخت باشد که هر وقت گوشی را برداشت و خواست که یکی را پیدا کند که روزش را با او بگذراند نه نشنود.

گفتم بیا و آمد.

و راه افتادیم و چهل دقیقه بعد روبروی دریا بودیم.

نشستیم و حرف زدیم توی یک مجتمع تفریحی کنار دریا

و بازی های بچه ها را تماشا کردیم.

وول می خوردند چهل پنجاه بچه ای، کنار هم توی شن ها و روی تاب ها و بالای سرسره ها

نشستیم و حرف زدیم و بستنی خوردیم و بازی بچه ها را تماشا کردیم. تماشا کردم و بستنی خوردم.

ما بودیم و بچه های کوچکی که هر چه علی می گفت اینها باید کودکستانی باشند من زیر بار نرفتم!

بعد هم رفتیم سر وقت باغچه کوچک خانه مان.

آلوچه خوردیم. نشا ها را آب دادیم. باقلی کندیم!

بعد هم نهار درست کردم.

آن هم "باقلا پلا"!

بر خلاف تصور خوب از آب در آمد علی که راضی بود.

من هم خوشم آمد برای بار اول بسیار عالی بود.

و تا چند وقت سرخوشی اش با من خواهد بود.

*

بعضی روز ها را حتما باید جایی ثبت کرد.

مگر از زندگی چه چیز جز روزها و لحظه های خوشش ارزش دارد!؟

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]