۱۳۸٧/۳/٢۳
این روزها

یک نهال را که می کاری. آبش می دهی. خاک میریزی پایش. و نگاهش می کنی. چشم می دوزی به کاشته ات. تا ذره ذره بزرگ شدن و بالیدنش را به چشم ببینی.

نغمه هایش را می شنوی. جان و دلت را برایش می گذاری که بزرگ شود که پا بگیرد که ثمر بدهد. و درست آن وقتی که فکر می کنی که درختت دارد شکوفه می زند و به ثمر نشسته. یک لحظه رهایش که کردی به حال خودش می بینی که پژمرد یا اصلا خشک شد.

یا حتی حواست هست اما یک سرما یا گرما درست جلوی چشمت آتش می زند به درختت.

یک بار می بینی که بر خاکستر نشسته ای و تلاشت بر باد است.

این روزها کشت و کار توی باغچه کوچک خانه مان خوب یادم داده که زندگی مثل یک نهال است.

درست وقتی که فکر می کنی که ساختیش یا داری سامانش می دهی یا همه چیز دارد مرتب می شود یک اتفاق یک حرف یا حتی نگاه همه چیز را خراب می کند. و تو می مانی و یک مشت خرده ریز از گذشته.

اینجا خیلی از ما آدمها کم می آوریم و رهایش می کنیم و می سپاریم زورق خود را به آب و هر چه بادا باد!

اما کشاورز می کارد و می دارد شاید حتی بداند که بر نخواهد داشت. اما کارش را می کند و تلاشش را و سعی اش را چرا که می داند اگر رها کند نه تنها از لذت جوانه زدن محروم خواهد ماند که از لذت بالاندن نهالش هم بی نصیب خواهد بود.

لذتی که کم از ثمر نیست.

*

شاید هم این تعریف درست تر باشد.

*

 طوفانی آمد از دل دریاها
درهم شکست خانه رویاها

طوفان گرفت و صورت شب گم شد
در کام هولناک هیولاها

کوبید طبل مرگ و خروشیدند
شیون کنان گروه هماواها

 بر شانه های زلزله لرزیدند
دریا و کوه و ساحل و صحراها

 دستی تکیده، بخزیده در طوفان
چشمی به راه مبهم فرداها

دریا همیشه آبی و زیبا نیست
اوج است و موج و وحشت و غوغاها

در جان آدمی هم دریایی ست
دریا تر از تمامی دریاها

انسان حقیقتی ست معمایی
مبهم تر از تمام معماها

طوفان و سیل و زلزله تمثیلی ست
از التهاب آیت آیاها

انسان به رغم هر چه زمین خوردن
می ایستد دوباره بر این پا ها

می ایستد دوباره و می سازد
کاشانه ای به رنگ تمناها

محمد رضا ترکی

*

به هر حال گاهی زندگی مچاله ات می کند درست آن وقتی که انتظارش را نداری.

از اینجا به بعد را تنها باید خدا رحم کند. گرچه قبل ترش را هم!

مگر نه اینکه؛ تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست، راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش!؟

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]