۱۳۸٧/٤/٦
السلام علیک یا بنت خیر البریه ....

جالب است که کسی شعرهایی را که اینجا می گذارم نمی خواند

البته گمانم اینجور بهتر باشد

این را خیلی وقت پیش خواندم و این روزها تک بیت هایش توی ذهنم می لولید اما هر چه گشتم شعر را پیدا نکردم تا اینکه امروز خیلی اتفاقی دوباره اینجا پیدایش کردم

*

وقتی که بند بند وجود تو را خدا

از عشق آفرید و به خود افتخار کرد

یک باره از حرارت تو مست شد جهان

شیطان میان شعله ی خشم انتحار کرد

 

شمشیر بخل را به کمر بست و روی آن

پوشید جامه ای که به رنگ نفاق بود

بر چهره اش نقاب رفاقت نشاند و باز

در انتظاریک شب و یک اتفاق بود

 

آن شب رسید و داغ غمی بر دلت نشست

دردانه ی پدر! جگرت  مادرانه سوخت

خورشید آسمان رسالت غروب کرد

چشم امید را به طلوع ستاره دوخت

 

شیطان رسید با شتر لنگ و زخمی اش...

رقصان و فاتحانه به پشتش سوار بود

این بار آشنا تر و بر چشم بی حیاش

جای نقاب، صورتک یارغار بود!

 

گفتی مبارک است بر اندامتان چنین...

پیراهنی گشاد و پر از لکه های ننگ

این لقمه ی حرام گوارای جانتان

ای قوم بی وفا و بخیل و هزار رنگ!

 

درد فراق، روح تو را سخت می فشرد

داغی عمیق بر دل و جانت نشانده بود

سوگ پدر ، غریبی همسر ،سکوت خلق

سودای ناله را به کجاها رسانده بود!

 

آن خانه ای که جای نزول فرشته بود

اکنون درش به روی سگان باز می شود

دستی پلید روی تو را زخم می زند

فصل جدید تیرگی آغاز می شود

.

.

.

.

.

حالا صدای هق هقی از دور می رسد

مردی بزرگ ... ناله و زاریّّ ِ بی امان!

از بین نخلهای بلند مدینه است :

بانوی من! تورا به خدا   بیشتر بمان!

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]