۱۳۸٧/٥/۳
برخورد نزدیک از نوع...

پنج نفری نشستیم دور تلفن
بوق سوم نخورده بود که صدای جوانی گفت: بله بفرمایید
-:آقای امیرخانی؟
-:بله
-: آقای رضا امیر خانی؟
-:بله
.
.
.
تلفن را که گذاشت هیچ کداممان باورمان نمی شد که با رضا امیرخانی صحبت کرده باشیم.
این را به خودش هم گفتم
گفت: چرا آخه! من هنوز رییس جمهور نشدم که!
*
قرار شد ظهر جایی خصوصی تر حرف بزند.
دیر رسیدم، رفتم داخل و تا بیایم عذر خواهی کنم، امیر خانی نیم خیز شد و سلام گفت. سلام گفتم و عذر خواستم و نشستم به گوش دادن.
همانجوری حرف می زد که انتظار داشتم. صمیمی و راحت.
به خودش هم گفتم که بعد از خواندن تقریبا همه کارهایت یقین داشتم که با آدم صمیمی ای طرف بشوم اما صمیمی تر از انتظارم بودی.

*
چند تا چیز راجع به امیر خانی جالب بود
یکی قدش! قد کوتاه نبود اما انتظار آدم قد بلند تری را داشتم!
یکی هم ادب و فروتنی اش.
دیگری هم همان صمیمیتی که عرض کردم.
*
رضا امیر خانیمی گفت که شانس آورده و زود وارد بازار نشر واقعی شده

نشد که بگویم من فکر می کنم که امیر خانی خودش را به بازار واقعی غالب کرد!
*
گفت بالای منبر که رفتی باید برای پایین منبرت صحبت کنی! بالای منبر نویسندگی هم که رفتی باید برای پایِ منبری هایت بنویسی! این قراردادیست بین نویسنده و مخاطب. این اصل اصیل نوشتن است. ما باید برای مخاطب بنویسیم.
*
گفت: با بیژامه ننویسید! نوشتن را جدی بگیرید. نوشتن باید حرفه اصلیتان باشد تا نویسنده خوبی باشید. به حرفه تان احترام بگذارید. نوشتن را تفنن خود قرار ندهید.
*
تاکید جدی داشت که برای نوشتن تایپ کنید و با کامپیوتر و ورد این کار را کنید. از دید امیر خانی مزایای این کار بی شمار است.
*
غروب هم امیرخانی حرف زد درباره ادبیات و هنر انقلاب و بعد دوستان از بیوتن پرسیدند و گفتند و شنیدند.
*
قبل از امیر خانی سجاد چیزی خواند و حیف که نیمه کاره گذاشت.
 امیر خانی که رفت روی صندلی بعد از" بسم الله الرحمن الرحیم" و "الیه یصعد الکلم الطیب ان شاء الله" گفت:
"توضیحاتی که دوستمون دادند جون میده که ان شاءالله بعد از فوتمون از این فیلم استفاده کنند خیلی حماسی و خوب بود. من خودم کمی گرم گرفتم بعد دست زدم دیدم نه الحمدالله زنده هستم هنوز دوستان محبت می فرمایند..."
*
سجاد گفته بود:
امیر خانی را خیلی ها با من او می شناسند همان کتابی که وقتی آن را دادند برای ویراستاری، ویراستار بعد از چند صفحه ویراستاری در جایی نوشت من در عمرم چنین اثر مبتذل و غیر اخلاقی ای را بدست نگرفتم من را از ادامه کار معذور بدارید.
 برخی اعتقاد دارند بیوتن به نوعی ادامه ارمیاست که البته شخصیت های حاضر در داستان این نظریه را تقویت می کنند هر چند نویسنده زیر بار این مساله نمی رود به هر حال ارمیا شخصیتی آرمانگراست که امروز هم جا دارد به حیات خود ادامه بدهد.
 داستان ارمیا نقد دوران سازندگیست منتها قبل از وقوع آن.
در دوران سازندگی ناگهان شماری از مسئولان تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر به این نتیجه رسیدند که دوره آرمانگرایی به سر رسیده در مملکتی با این جمعیت جوان چنین تصمیمی به شدت غیر اصولی بود این عقیده یعنی پایان دوره اصولگرایی نسلی از جوانان ما را از ورود به عرصه های مختلف حکومت و شئون متفاوت زندگی محروم کرد، گناه استحاله بعدی این جوانان بر گردن مسئولانی است که به عملی کردن کردن این عقیده آرمان زدایی اهتمام داشتند. دوره سازندگی که گذشت تازه بعد از دادن آن همه تلفات حضرات فهمیدند که نخیر! ما به جوان آرمانگرا هم نیاز داریم.
حتما برایتان جالب است بدانید که امیرخانی برای نوشتن این رمان یک سال تحقیق کرد و برای تکمیل اطلاعاتش حدود یک سال با یک خودرو سراسر ایالات متحده آمریکا را برای آشنایی با شرایط اجتماعی مهاجران ایرانی زیر پا گذاشته است و بعد از تهیه ششصد صفحه فیش طی شش سال و شش ماه چهارصد و هشتاد صفحه بیوتن را نوشته است.
 امیرخانی در بیوتن دنبال هویت ایرانی است در مواجهه با تمدن غرب او به جای اینکه بیاید هویت ایرانی را در خیابانهای مرکزی تهران دنبال کند رفته هویت ایران را در ایالات متحده دنبال کرده تا خانه در کنار آتشفشان بنا کرده باشد.
به نظر نویسنده برای شناخت هویت ایرانی باید به جایی برویم که بیشترین فشار و هجمه از آنجا نثار هویت ایرانی می شود اگر بخواهیم هویت ایرانی را در مسجد و حسینیه پیدا کنیم مشکل این است که معلوم نیست در مواجهه چه جوری جواب خواهد داد ولی اگر رفتیم در بطن تمدن غرب و در متن مدعی این تمدن و در پایتخت تمدن غرب دنبال هویت ایرانی گشتیم کار سنگین تری را انجام دادیم...
*
به یکی از رفقا گفتم جلسه چطور بود!؟
گفت افتضاح عالی بود!
*
یادم رفت که به امیر خانی بگویم درست است که از بیوتن انتظار بیشتری داشتم اما بابت کلمه کلمه ای که نوشتید متشکرم.

*

پ.ن:

رضا امیر خانی آخرین روز تیر ماه هشتاد و هفت میهمان خانه سوال گیلان در رشت بود.

سجاد و سلمان هم از این ماجرا ذکری کرده اند.

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]