۱۳۸٧/٦/٢
خدمت

تا یک ساعت دیگر می روم تا به وطن خدمت کنم...

*

رفیقی توصیه می کرد که مبادا به فکر خدمت صادقانه و وظیفه در قبال وطن و اینها باشی؛ اصلا! تا می توانی دو در کن، فقط هوای "نقلدان" را داشته باش.

*

قرار بود که صبح اعزام شویم. اما از آنجا که تعداد هم کد های ما کم بود ما ٢٢ نفر را دادند دست یک سرباز و پیاده راهی پایانه شدیم. بعد هم برای ١ بلیط گرفتند. توی این فاصله آمدیم خانه تا نهار بخوریم.

*

جالب ترین بخش ماجرا صرف نظر از دیدن دوستان قدیم، فرستادن سرباز ها با اتوبوس هایی است که اگر خود پلیس آنها را در خیابان ببیند به علت نقص فنی می خواباندشان.

*

باز، خواهم نوشت.

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]