۱۳۸٩/٢/۱۳
سلام حاجی!

سلام حاجی
ما هر وفت که خواسته ایم چیزی به شما بگوییم دو تا چایی ریخته ایم و صاف آمده ایم پیش شما و در را پشت سرمان بسته ایم و هر چه که خواسته ایم به شما گفته ایم. حالاسختمان است که برایتان نامه بنویسیم. اتفاقات این روزها قدری پیچ در پیچ شده و تعجب آور که آدم واقعا رویش نمی شود حرف دلش را رو در رو بگوید .
*
اولین باری که شما را دیدم آمده بودید خانه ما. میهمانی خانوادگی ای بود و حاضر نشده بودید که بیایید داخل خانه همانجا دم در، روی تراس نشسته بودید و انتخابات خرداد 76 را تحلیل می کردید گمانم مهر ماه 76 بود ما تازه آمده بودیم به خانه جدید. یکی از ما سر بچگی اش گفته بود خدا کند که اینها نتوانند کاری کنند و دوباره آنها بیایند بر سر کار و شما آرزو می کردید که خدا کند که اینها که آمده اند برای مردم کاری کنند که اگر اینها کاری نکنند خدای نکرده دید مردم را به اصل نظام تخریب خواهند کرد وخب البته دیدیم که آنها که تازه اسبشان را زین کرده بودند اگر برای مردم کاری نکردند با نظام کارها کردند.
*
بعد تر که کمی بزرگتر شدیم شما را همه هفته شنبه ها بعد از ظهر توی یک جمع نوجوانانه می دیدیم آن روز ها رئیس رادیو بودید و ما بچه محصل هایی که داشتیم درس و مشق یاد می گرفتیم و هر شنبه دور هم جمع می شدیم و هر کداممان یک حدیث یا بیت یا حکایت آموزنده اخلاقی تعریف می کردیم و نکته اش را می گفتیم و شما کاملش می کردی و مشق حکمت می کردیم. شنبه های با برکتی که هنوز داریم از مخزنش خرج روزهای تنهایی مان می کنیم.
*
من اگر چه عکس شهید کریمی را میان پوستر های پدر دیده بودم اما بی شک همین بعد از ظهر های شنبه بود که اولین بار مرا با شخصیت شهید کریمی آشنا کرد. من و خیلی از دوستانم نام شهید دیالمه، آیت و خیلی نام های گمنام ان روز را توی یکی از همان بعد از ظهر های شنبه از زبان شما شنیدیم.
*
نمایشگاه ریزش ها و رویشها را یادتان هست حاجی؟ می گفتند دارید خاتمی را با بنی صدر مقایسه می کنید؟ شاید هم راست می گفتند تندروی می کردید حاجی حالا گیریم این روزها حرفهایی درباره خاتمی و مهاجرانی و چند تایی دیگر از اصلاحات چی ها می زنند، کجای دولت اصلاحات به بنی صدر شبیه بود؟
*
گمانم یادتان نباشد روزی را که نشسته بودید و داشتید پیش نویس های نمایشگاه را می نوشتید و یک وقت رو کردید و گفتید که چه شده؟ چرا پکری؟ و گفتم که دانشگاه قبول نشده ام. گفته بودید آقا محسن دانشگاه که چیزی نیست وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَىٰ گمان نکنم یادتان باشد من ولی خوب یادم هست. همیشه یادم می ماند.
*
بعدتر را بهتر یادم هست درگیری های با اصلاح طلبان را شورای هماهنگی انقلاب اسلامی را، دفاتر نظارتی شورای نگهبان را، نامه نگاری ها و شبنامه های علیه شما را، جلسات هفتگی را و آقایانی که توی همین جلسات نشستند و حالا برای خودشان وکیل و فرماندارند.
*
برف 83 را همه مردم رشت با نام شما به خاطر دارند. خداقوتش را هنوز هم که هنوز است از زبان مردم می شنوم.
*
البته برخی هم جای تشکر تصمیم به اخراج شما از استان گرفتند نمی دانم چرا این روزها که حرف غیر بومی بودنتان را ابلهانه پیش کشیدند چرا باز مثل همان روزها یاد این آیه افتادم که یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ ۚ وَلِلَّـهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَـٰکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَعْلَمُونَ**
*
 همین چند سال پیش یکی می گفت به مجلسی ورود کرده بودید که کمی بعد تر نماینده اصلاح طلبی وارد شده بود و شما تحویلش نگرفتید. جز سلامی نه دست دادید و نه نگاهش کردید داشت می گفت خشکی حاجی. شاید هم بیراه نمی گفت لابد اگر مثل آن راوی کمی خوشرو تر بودی آن نماینده دیگر تحصن نمی کرد و جام زهر دار پیشکش رهبرش نمی کرد. راوی اش البته بعد وکیل شد بس که با همه خوشرو بود.
*
می گفت باز نشستتان کردند که خاموشتان کنند. شما خودتان گفتید که سی سال دوم کارتان آغاز شده. مثل قبل حرف می زدید و اینجا و آنجا می رفتید.
*
این یکی دوساله اخیر ما نبودیم ولی خبر ها را داشتیم پیام های شما می رسید. نوشته هایتان هم. مقابله با فتنه ها، این عمار ها، روشنگری ها، همه می رسید ولی نبودیم که بیاییم. خودتان بهتر می دانید که.
*
وقتی پیام دادید که همه برای محکوم کردن اغتشاشات عاشورا و بیعت با رهبری مقابل بیت نماینده ولی فقیه جمع می شویم. دیگر نشد که نیاییم، دو سه ساعت بعد همه آمده بودیم همه مان با پیامکی که بنایش را شما و دوستانتان گذاشته بودید. شعار میدادیم "این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده" یادتان هست شما شعار می دادید و ما تکرار می کردیم "لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین است"؟  
*
یادت هست حاجی کفن پوشیده بودی. گفته بودی که پیام ما را به آقا برسانند و بگویند که مردم گیلان همه آماده جانبازی اند. و ما تکبیر می فرستادیم. آنقدر ماندیم تا نماینده ولی فقیه آمدند و حرف ما را شنیدند و قول گرفتیم که پیام ما را برسانند.
*
خوب یادمان هست که تشکر کرده بودید از قول ما و برای سلامتی شان دعا کردید بابت دفاعشان از رهبری در کوران فتنه.  ما هم آمین فرستادیم. شعار دادیم امام جمعه ما تشکر تشکر.
*
به همت شما و یاران شما بود که رشت زود تر از تمام ایران خروشید. قبل از همه ندای ما بلند شد. یک روز زودتر از همه ایران.
*
حاجی دلم بیشتر از جسارت به شما به مظلومیت شما سوخت به برچسب ضد ولایت فقیهی که به شما زدند دلم شکست. آنهم چه کسانی؟ همانانی که سابقه نفاقشان به اندازه سابقه انقلابی بودن تو روشن است.
*
البته ما شهید بهشتی را هم از شما شناختیم و مظلومیتش را.
*
حاجی تهمت هایی که به شما می زنند مدالند برای شما. بیاویزیدشان به سینه. درجه های جدید مبارک سردار!
*
پی نوشت.
گمان کنم کسی نباشد که از اتفاق جمعه رشت باخبر نشده باشد. منافقینی که در بیوت محترم لانه کرده اند و وسوسه می انگیزند و فتنه می کنند دارند زمینه سازی می کنند تا با حاشیه سازی ظلم رفته را دو چندان کنند. از همه دوستان عزیز (تکرار می کنم همه دوستان) می خواهم که تا غبار فتنه ها برنخواسته به میدان بیایند.
خواهشمان جدی است. بسم الله....

 

 

**آنها (پنهانی با هم) می‌گویند: اگر به مدینه مراجعت کردیم البته اربابان عزّت و ثروت، مسلمانان ذلیل فقیر را از شهر بیرون کنند، و حال آنکه عزّت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است (و ذلّت خاصّ کافران) ولیکن منافقان از این معنی آگه نیستند. (٨)
 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]