۱۳۸٤/٢/۱٩
دلتنگی
مرد معرکه
توفانزاد
برایت از بهشت هدیه ای آورده ام
که طعم خدا را دارد
سیبی بنوش.
چه ناباورانه است مشایعت شانه های زخمی ات
در شهری که از نشان شجاعت تنها نام تو را به کوچه هایش بخشیده است.
و ریسه های روشن شهر
دلواپس نان است
نی، نجوا، نور.
***
مرد ماه نشین
بلند بالا تا رجعت پرنده
پروازت را با قفسهای چوبی
باور نمیکنم.
این جا همه مبهوت
حتی
پرنده های خیس و خسته
تنهایی شان را از تو وام میگیرند
سینه ریشم.
تا کی گریز کنم
از زاویه تمام دلتنگی هایم که
گر میگیرند با آن
گلاب و آب و آیینه مادرت.
تو از جنس نخلهای آبی
زلال و زنده ای
و من و ما
هنوز خواب بادبادکهای کودکی مان را
تعبیر میکنیم.
این جا مفهوم عشق
در شلیته های رنگی زنان است
که پولک و پروانه را دوست می دارند
و چارسوق گذرگاهها
کناره های سنگ و آجر نماست
-- آسمانخراش--
و مردمانی که می گذرند
و آسانسورهایی که قشنگند
و بوی عطر و توتون میدهند.
مرد معرکه، توفانزاد
برایت از بهشت هدیه ای آورده ام
که طعم خدا را دارد
سیبی بنوش.
***
به شبهای حمله
و نشان هرچه شهادت
این سالهای دور و نفس گیر
فرسنگها فاصله دارد
با هرم التهاب جنوب
این جا حراج بی معنا میشود
وقتی عمر را به بهای سکه و سکوت
در بازار مکاره
ارزان معامله میکنیم.
این جا ویراژ دوباره کراوات و موبایل و آرایش است.
و زنانی که ابرو میکارند
و مردانی که ابرو میتراشند
و تو هنوز صدای اضطراب کلاشینکف میدهی
و فریاد نفس سوزت
چه داغ داغ است
از مارش پیروزی
***
اهل انتظار
دیروز در تلاوت نامه ات می خواندم:
« باید دلت را بپاشی
تا پرواز به دستانت ریشه بندد
تا گلها پا برهنه برویند»
امروز
در هاله ای از پرچم های سیاه
به خاکهای سرد و عبوس مینگرم
و باور هجرت تو را در روزنامه ها میبویم.
***
حالا
مادران زنجمویه
بر مزار ما رنجواره می سرایند
و بوی دریا مدام با توست
از طرفهای پروازی
و من با دستان تاول بسته ات به عشق
بدرود میگویم
شبی که
بالهای پروازت را سوزاندیم
و صبحی که زمان را مثل یک پیتزا گاز میزنیم
و من چه تلخ در خجالت نگاه معصومت آب میشوم.
مرد معرکه
توفانزاد
برایت از بهشت هدیه ای آورده ام
سیبی بنوش
شبهای کرخه کارون
و قامت تا خورده خواهرت
وقتی دختران اسکیت را در تمام پارکها هاشور میزند
پهنای سینه و اشک
توسل
سوسوی ستاره
و سیصد هزار شهید
حماسه
حمله
و ما که در وسعت تعجب بنزهای چند میلیونی
پیر میشویم
مهدی بسیجی شهید برایم از بهشت تا ناکجای
صبوری ام هدیه ای بیاور.

شعر از عزت خیابانی
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]