۱۳۸٤/٢/۳٠
ماجراهای ما و شیخ ما (قسمت اول)
این که شیخ ما کیست و ما چگونه با وی آشنا شدیم بماند و چه شد که مرید وی گشتیم نیز بماند برای زمان خود که بوقت خویش خواهیم گفت.
شیخ ما قدس الله نفسه الزکیه (خداوند نفس پاکش را مقدس گرداند) صاحب انفاس عیسوی بود و به نگاهی مردگان را زنده می کرد و به سنگ و چوب جان میداد.
شیخ ما کثر الله امثالهم (خداوند امثالش را زیاد گرداند) مردی بود به غایت پاکیزه و به هزاران هنر آراسته.
شیخ ما حفظهم الله (خداوند ایشان را حفظ کند) اندک زمانی بود که به ایسمی مبتلا گشته و این ایسم کذایی چنان شیخ ما را به خود مشغول داشته بود که شیخ متعنا الله بطول بقائه (خداوند ما را از طول عمر او بهره مند گرداند) گردن به سمت راست کرده و به آسمان خیره شده بود گویی که میخواهد به پس خود بنگرد مریدان جمله میگفتند که شیخ میخواهد از گذشته خویش توبه کند! در آمدیم و گفتیم اگر شیخ خواهد که از گذشته خویش توبه کند که ما را به شیخی شایسته نبود. این شد که دست شیخ گرفته برای درمان به جانب تمامی فلاسفه روان گشتیم.
خداوند تمامی این ایسمها را نیست گرداند که شیخ ما را آزردند. برخی از فلاسفه این ایسم را درد بی درمان لقب کردی و برخی آن را مربوط به دوره پست مدرن دانستند و گفتند امان از این پست مدرنها، دردشان را مگر خودشان علاج کنند و برخی دیگر گفتند این اسم از ایسمهای مدرن است و علی الاصول باید نسلش منقرض میشد و علاج این درد از عهده ما خارج است و فی الحال تمامی از علاج آن ناتوان بودند.
نا امید شده از اینجا مانده و از آنجا رانده شده بودیم که ناگاه روزی شیخ را گفتیم که یا شیخ چندی به سوی اطبا رویم که شاید اینان که با هزار بلا و مرض دست و پنجه نرم میکنند از عهده علاج تو برآیند.
این شد که شیخ را به زحمت برداشته به پیش طبیب رفتیم گفتیم آنچه بر سر شیخ ما آمده را طبیب نگاهی کرد و گفت از من کاری ساخته نیست ولی اگر به نزد استادم روید شاید کاری برایتان کرد زیرا که وی با یک انگشت هزاران بیمار را مداوا می کند و وی را به خاطر همین خاصیت پنجه طلا گویند.
علی ای حال شیخ را برداشته به جانب طبیب پنجه طلا روان شدیم. بعد از لختی موفق به دیدار طبیب گشتیم، گفتیم یا طبیب این شیخ ما را دریاب که فی الحال از دست رفتنی است طبیب نگاهی به ما کرد و گفت شیخ شما را چه شده است؟ گفتیم: یا طبیب اگر میدانستیم که به سراغ شما نمیآمدیم و می خواستیم در باب مسئولیت پذیری طبیبان فصلی مستطاب آییم که با نگاه غضب آلود همان طبیب کذایی به خود آمده تنبانمان را شیریدیم یعنی شیره مالیدیم این شد که زبان بریده به کنجی نشتیم صم بکم و با صدایی آهسته گفتیم: به یکی از ایسمهای غربی مبتلا گشته طبیب گفت: که خب ورا به نزد فلاسفه برید که کار من مداوای بیماران مزاجی است نه مبتلایان به ایسمها و پیسمها و از این دست اباطیل. گفتیم: ای پنجه طلا رنجه مشو که تمامی فلاسفه ایشان را رویت نمودند و شیخ ما بر تمامی ایشان عرضه شد و تمامی نسخه های مارکس و انگلس و پوپر و هایدگر و و هر آنکه تو بشناسی و نشناسی در گوش وی خوانده شد اما افاقه ننمود که ننمود. گفتیم شیخ را به پیش تو آوریم که فرموده اند دستی در طبابت دارید تا شاید از ناحیه پنجه طلایین شما افاقتی صورت گیرد و شیخ ما که حرف نمیزند لااقل گردنش راست شود که این گردن شکستگی شایسته مقام شیخی، شیخ ما نیست طبیب اندکی سر در جیب مراقبت فرو برد و گفت شیخ شما را چه ایسمی مشغول خود داشته است که این چنین سرگشته و مبهوت مانده است گفتیم که ما ندانیم ولی گفته اند شیخ آخرین کلامی که فرموده چنین بود آه از این رماتیسم گور پدر و بابای این رماتیسم که مرا کشت.
طبیب لحظه ای ایستاد و مشعوف گفت که وی را از ابتدا باید به نزد من میآوردید تا مداوایش میکردم که از پنجه طلایی ما چنین کاری به سه سوت بر می آید فی الحال ضمادی از گنجه در آورد و به گردن شیخ مالید گردن شیخ راست گونه شد.
شیخ ما دست طبیب بوسید و بر پنجگان طلایین وی بوسه داد و ورا دعا نمود دعاهای بسیار در طول عمر طبیب و حمد ها کرد خدای را و بر پنجه های طلایین وی بوسه زد. (البته شیخ در پایان که حساب طبیب داد دعاهای بیشتر نمود که یحتمل دعاهای اول را خنثی کرد).
علی ای حال طبیب شیخ ما را نصیحت کرد که به ورزش بپردازد خاصه شنا و سونا و شیخ را آدرس داد تا به استخری رود که طبیب جمله بیماران خود بدان جا فرستادی از باب قرضانیدن نان به صاحب سونا که گویا همسر طبیب بود (الله اعلم).
نتیجه اخلاقی سراغ هیچ ایسمی نروید تا دچار گردن شکستگی نشوید و هکذا منت هیچ طبیب پنجه طلایی را نکشید!
از ما گفتن بود!
محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]