۱۳۸٤/٤/۱٤
استرس؟

پنج شنبه هفته گذشته بود سر نهار اخبار ساعت دو داشت راجع به کنکور گزارش پخش میکرد. دم در يه حوزه کنکور ملت صف کشیده بودن پدرها و مادرها داشتن دعا می کردن! یهو یاد کنکور دادن خودمان افتادیم. گفتیم بابا ما کنکور دادیم ملت هم داره کنکور می ده!

راستش یادمه کنکور بعد از ظهر بود کنکور انسانی ساعت 2 بعد از ظهر بود 14 یا 15 تیر 81 صبح 10.5 یا 11 از خواب پا شدیم رفتیم یه چند تا کتاب رو نگاه کردیم گفتیم اگه کنکور یه دو هفته دیگه بود چی میشد بعد اومدیم بالا رفیتیم یه بشقاب برداشتم غذا توش ریختم ساعت حول و حوش 12 بود نهار رو داشتم سرد میکردم که مامان يه هو اومد و گفت پسر تو وسائلت آماده است گفتم آره بابا آماده است گفت کوش؟ اصلا ببينم تو مداد داری؟ گفتم حالا از مهدی میگیرم! گفت از مهدی میگیرم یعنی چی پسر؟! چرا خجالت نمیکشی! تو 2 ساعت دیگه امتحان داری هنوز مداد نداری چی می خوای بکنی صدا کردم مهدی یه پاک کن و یه مداد بده ما! مامان حالا اساسی عصبانیه مهدی اومده میگه من که مداد ندارم! داشتم می گفتم: یعنی یه مداد تو این خونه پیدا نمی شه که صدای مادرم بلند شد که پسر خجالت بکش تو خودت چرا مداد پاککن نداری حالا موندم چی بگم گفتم نهار رو که خوردم میرم می خرم سر راه یه جایی پیدا میکنم که عصبانی تر شد گفت نه اصلا نهار رو میذاری همین الان میری دنبال مداد دیدیم اوضاع داره خطری میشه یواشکی رفتیم لباس پوشیدیم رفتیم سر کوچه مگه بعد از ظهر جمعه ای هم جایی باز بود خلاصه یه جایی پیدا کردیم یه مداد گرفتیم دوباره برگشتیم خونه نهار رو خوردیم از پله ها رفتیم پایین دیدیم نه خیلی وقته تا کنکور رفتم مسجد صفی نماز ظهر رو خوندم به عصر نرسید پا شدیم رفتیم برای کنکور!

خلاصه رفتیم دیدیم به! چی خوری ترش آش همه باکلاس عینک بی قاب صرو صورت همه ژیگول پیگول هری دلمون ریخت پایین با خودم گفتم یعنی ما با اینا میخوایم کنکور بدیم؟ تا چشم ما خورد به یه آشنا گفتیم بابا از ما ملت هم کسی هست! امیدوار شدیم چند تا از رفقا رو هم اونجا دیدیم که مثل ما از ریاضی توبه کرده بودند اومده بودن کنکور بدن یکی با پدرش اومده بود یعنی باباش هم میخواست کنکور بده همه بنده خدا رو اذیت میکردن وای اگه بابات قبول بشه و تو نشی!

خلاصه عمومیا رو دادیم منتظر جزوه بعدی بودیم دیدیم یه برگه دادن دست ما گفتیم آقا این چیه گفت جزوه شماره دو نگاه کردیم دیدیم ای دل غافل اقتصاد و ریاضی رو جدا کردن یه جزوش کردند 25 دقیقه  یا 30 دقیقه خلاصه کلی ضد حال خوردیم ما گفته بودیم وقت زیاد میاریم مساله ها رو حل میکنیم واسه همین اصلا ریاضی نخونده بودیم موندیم چی کار کنیم بعد دیدیم چه میشه کرد باید همین رو حل کرد شروع کردیم زدن اقتصاد رو 5 دقیقه نشد که تموم شد اصلا دوباره نگاش هم نکردم بعد هم ریاضی.

خلاصه کنکور رو دادیم با اون بیسکویت مزخرف که حتی یه گوشه از شکممون رو هم پر نکرد و رودمون مرتب تا ته کنکور صدا کرد البته قبل از جلسه یادم بود که یه چیزی بگیرم ولی هیچ جایی رو پیدا نکردم.

اومدیم بیرون دیدیم یکی میگه زدم تو گوشش یکی میگه عربی رو پاره کردم صالح میگفت اصلا اگه یه رقمی نشم دو رقمی رو شاخه!

دیدم بابا ما آخرشیم هنوز از تو شک کنکور در نیومده بودم که دیدم چند تا از بچه ها دارن راجع به فک و فامیلای طراح سوال و سازمان سنجش و اینا صحبت میکنن بخصوص از طراح سوال عربی ذکر خیر عجیبی می رفت گفتیم بابا نومید نتوان بود از او مثل اینکه مثل ما هم کسی میشه پیدا کرد یه خورده خوشحال شدیم و با بچه ها زدیم تو خط فک و فامیل شناسی طراحان سوال و مراقبان ناجور و از این چیزا.

والله ما هم کنکوردادیم ولی نه اینجوری اصلا من از شنیدن این حرفا که نمیدونم استرس دارم و ... اینها حالم بهم میخوره استرس چیه آخه ملت هم خودش رو شیش گیر آورده!

اين متن رو همينجوری گذاشتم چون خيلی وقت بود که چيزی نذاشته بودم!

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]