۱۳۸٤/٤/٢۸
پيرمرد

با پدر رفته بودیم بیرون توی این کوچه پس کوچه های تنگ ساغریسازان یه پیرمردی افتاده بود جلوی یه ماشینی نه راه پس داشت نه راه پیش بعد راننده هی براش بوق میزد و اون پیرمرد هرچه قدمهای پیرمردی ش رو تند تر بر میداشت نمیتونست اون مسیر رو تند تر رد کنه تا ماشینه بتونه رد شه ولی اون جوونه هی بوق میزد بابا گفت آدم که پیر میشه چقدر بیارزش میشه یه جوری این حرف رو زد که یهو دلم ريخت.

خدا به همه رحم کنه!

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]