۱۳۸٤/٤/۳٠
عشق سفيد

طرح يک سناريو برای يک سريال!

نام سريال: عشق سفيد!

بازيگر نقش اول مرد: سعيد؛ قد ۱۸۵؛ سفيد روشن؛ موها صاف و دارای فرق از وسط؛ کمی تا قسمتی چرب؛ دارای يک ۲۰۶ جگری. دارای مدرک کارشناسی معماری.

بازيگر نقش اول زن: ليلا؛ قد- چون قد همسر بايد از شوهر کوتاهتر باشد- ۱۸۳؛  سفيد روشن؛ موها را نبايد نشان داد؛ دماغ قلمی و باريک؛ دارای يک پرايد. شاعر؛ رمانتيک؛ کمی تا قستی دستی به صورتش برده!

سعيد در قسمت اول با ليلا آشنا می‌شود و در قسمت دوم عاشق وی می‌گردد و در قسمت سوم به مادرش می‌گويد تا به خواستگاری ليلا برود مادر ممانعت می‌کند و می‌گويد حتما بايد خواهر زاده‌ام را بگيری وگرنه مورد نفرين واقع خواهی شد. 

سعيد پس از يک ماجرای عشقی به اين نتيجه می‌رسد که با ليلا پيش پيرمرد با صفای محل  که در ضمن کليددار يا موذن مسجد می‌باشد برود و از وی تقاضا کند که به مادرش بگويد تا ليلا را برايش بگيرد و تاکيد می‌کند که اگر اين اتفاق نيافتد خواهد مرد - در اين حال نگاهی عاشقانه به ليلا می‌اندازد.

پيرمرد هم بعد از به ياد آوردن ماجرای عشقی خودش و همسر مرحومش به ديدار مادر سعيد می‌رود و با يک نگاه نافذ وی را بر سر عقل آورده و به او گوشزد می‌کند که نبايد به پر و پای جوانان پيچيد آنها خودشان عقل و شعور دارند و خودشان راه را از چاه بهتر از من و شمای پيرمرد و پيرزن تشخيص می‌دهند. نبايد اسير سنتها ماند. درست است که سعيد يک شبه عاشق ليلا شده و دختر خاله‌اش را که آقا سعيد دو سال تمام سر کار گذاشت را ول کرده است. ولی اين عشق که من ديده‌ام از اين عشق‌های کنار خيابانی که نيست. عشق سفيد است. عشق پاک و طيب است. من خودم در جريانم. پايان قسمت ششم.

در قسمت هفتم مادر سعيد به خواستگاری عروس خوشگل خودش ليلا خانوم می‌رود اما با مخالفت مادر ليلا مواجه می‌شود اما مادر سعيد همان حرفهای آقای خليل را تحويل مادر ليلا می‌دهد تا دل همچون سنگ وی نيز به طرفه العينی آب گردد و ليلا و سعيد با هم ازدواج کنند. پايان قسمت نهم. 

در قسمت دهم تصميم می‌گيرند تا پرايد و پژويشان را بفروشند و با آن يک ماکسيما بخرند. در قسمت يازدهم اين کار را می‌کنند و چهل و يک ميليون و پانصد هزار تومان جمع می‌کنند اما از آنجايی که مردم مشکلات اقتصادی دارند و قهرمانان قصه ما از مردم جدا نيستند به هر دری می‌زنند نمی‌توانند پانصد هزار تومان را تهيه کنند اين می‌شود که سعيد از ترس شرمندگی در برابر همسر به يک امام زاده پناه می‌برد و در آنجا دخيل می‌بندد. در همين اثنا پيرمرد پرده‌دار امام زاده که متوجه شده است که سعيد در حال خودش نيست در يک موقعيت مناسب به سمت او می‌رود و او را به يک چای دعوت می‌کند يک چای ديشلمه کنار آتش پيرمرد کليد دار امام زاده به وی توصيه می‌کند که نا اميد نشود و خدا بزرگ است. دم دمای صبح او بر می‌خيزد و از در به بيرون می‌رود دم در با يک پيرمرد که نان سنگک داغ و مقداری وسايل خريداری کرده است برخورد می‌کند و وسائل پيرمرد توسط وی را بر زمين می‌ريزد. پيرمرد در حالی که خم شده است تا وسائلش را جمع کند به ظاهر بهم ريخته و عجول او نگاهی می‌کند و يک لحظه ميخ می‌شود. سپس وی يک الله اکبر غليظ می‌گويد و سعيد را به کمک می‌طلبد و می‌گويد: جوان چرا ايستاده‌ای بيا و به من کمک کن.

سعيد وسائل پيرمرد را جمع می‌کند و تقاضا می‌کند که آنها را برايش تا منزل بياورد اما پيرمرد تنها به اين شرط قبول می‌کند که صبحانه را مهمان او باشد. سعيد بعد از اندکی من و من کردن با لبخندی قبول می‌کند. در راه با هم آشنا می‌شوند و سعيد پيرمرد را تا منزل همراهی می‌کند و پيرمرد برای وی از روزگار جوانی و حرمت داشتن پيرها در زمان قديم می‌گويد و می‌گويد که خوشحال است که هنوز جوانان با مرامی مثل آقا سعيد پيدا می‌شوند. بعد از گذشتن از چند کوچه سربالايی و رد شدن از زير چند شاخه گل که از ديوار خان‌ها به بيرون آمده است به يک در بزرگ چوبی می‌رسند که بر سر آن يک کاشی آبی رنگ زده و در درونش به خطی که نمی‌شود خواند يک دعايی نوشته شده است پيرمرد ابتدا کوبه روی در را می‌زند و بعد يا الله گويان وارد اندرونی منزل می‌شود.

نمای بعدی از روبرو جوان و پيرمرد را نشان می‌دهد که از پله ها پايين می‌آيند و پيرمرد می‌گويد:

يا الله حاج خانوم يا الله؛ مهمون داريم حاج خانوم! و حاج خانوم در حالی که از پله ها به پايين می‌آيد به طرف حاج آقا می‌رود تا نان و وسائل خريداری شده را از وی بگيرد. اما در همين حين نگاهش به صورت جوان گره می‌خورد و يک لحظه می‌ايستد و يک بادی به زير چادرش می‌رود و بعد ناگهان به سمت اتاق می‌رود.

سعيد می‌پرسد: حاج خانوم طوريشون شده؟ و حاج آقا در پاسخ می‌گويد نه پسرم انگار که پسر خود را در وجود تو پيدا کرده است! سعيد هاج و واج به پيرمرد نگاه می‌کند.

دوربين به دنبال حاج خانم وارد اتاق می‌شود. حاج خانم به طرف تاقچه می‌رود و يک عکس را از روی تاقچه برمی‌دارد دوربين روی عکس زوم می‌کند حاج خانم می‌گويد بالاخره اومدی سعيد جونم می‌دونستم که بالاخره بر می‌گردی دوربين روی عکس متوقف می‌شود عکس همين سعيد خان خودمان است که کمی تا قسمتی لباس جنگ به تن کرده و يک چفيه بردوش انداخته است و يک انفجار در پشت سرش به همراه دوتا هواپيمای عراقی خودنمايی می‌کند.

صحنه بعدی

حاج آقا دارد از سعيد - پسر خودش- صحبت می‌کند و اينکه صبح که سعيد را ديد يک لحظه احساس کرد که پسر خودش را ديده است. و حاج خانوم در حال ريختن چای از سماور گوشه اتاق درون استکان های کمر باريک است و نور خورشيد از ميان پنجره‌های رنگی اتاق به روی چادر سفيد گل‌گلی او افتاده است . 

حاج آقا از مشکل جوان می‌پرسد. جوان رويش نمی‌شود که بگويد ولی پيرمرد يک چای قند پهلو در يک استکان کمر باريک از دست حاج خانوم می‌گيرد و به سعيد می‌دهد و می‌گويد بگو تو هم جای پسرم هستی و دوربين به سمت تصوير پسر پيرمرد که با چفيه‌ای برروی تاقچه مانده است زوم می‌کند. و مرد به ياد پسرش می‌افتد که دارد بند پوتينش را محکم می‌کند و به جبهه می‌رود.

بعد سعيد از مشکلات زندگی می‌گويد و از مصائبی که تحمل کرده است. و بعد پيرمرد به او يک ميليون پول ميدهد تا با پانصد هزار تومان از آن پول ماکزيمايش را بخرد و باقی پول را برای خريد يک هديه برای ليلا هزينه کند سعيد خم می‌شود تا دست پير مرد را ببوسد اما او مانع می‌شود.

صحنه آخر سعيد با ماکزيمايش دم در خانه ايستاده است و ليلا برايش در را باز می‌کند.

باقی ماجرا را می‌توانيد از يک فيلم هاليوودی بالای ۱۷ سال مشاهده کنيد.

تمامی حقوق برای مولف محفوظ است.

 

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]