۱۳۸٤/٥/۳
گورنوشت

راستش زمستان پارسال بود که یک روز ابری و نیمه بارانی از کلاس نشستن زده شدم دیدم سرویس دانشگاه دارد می‌رود گفتم با همین بروم بیرون. همین که خواستم بدو بدو خودم را به سرویس دانشگاه برسانم دوستان از من پرسیدند کجا؟ و گفتم: نمی‌دانم! شاید قبرستان!

سوار سرویس که شدم با خودم گفتم راستی راستی قبرستان هم بد جایی نیست! این شد که از سرویس که پیاده شدم شالم را محکم کردم و کلاهم را تا بالای چشمهایم پایین کشیدم و رفتم داخل قبرستان در آن روز وسط هفته نیمه بارانی جز چند پیرزن و دو دختر جوان هیچ کس نبود.

در میان قبر ها که قدم می‌زدم دیدم بعضا جمله‌های جالبی برروی سنگ گورها حک شده است. این شد که زیر دستی‌ام را برداشتم و شروع کردم به یادداشت کردن گورنوشته‌هایی که برایم جالب می‌نمودند از میان آنها این گورنوشته‌ها چند تایی را برایتان می‌گذارم. بد نیست.

لابد نویسندگان این جمله‌ها با کلی آرزو این جملات را نوشته‌اند.

برای این مرحوم و آن مرحومان دعا کنید!

 

 

 13/11/1371

پذیرش واقعیت در زمانی که

تغییر دادن شرایط از ما ساخته نیست

 

 

رقیه هامونی صفایی

فرزند موسی

وفات 17/10/1366

مادر جان:

مطمئن باش که یادت نرود از دل ما

مگر آن روز که در خاک شود منزل ما

تن ما گل شود و گل شکفد از گل ما

عاقبت داغ تو بیرون نرود از دل ما.

 

بر اثر صانحه تصادف 22/11/1354 برحمت ایزدی پیوست.

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید.

 

مادری مهربان و فداکار

بانو حاجیه

راضیه نعمت منتظمی

فرزند مرحوم حسن

وفات 22/7/1357

تو را لمس می‌کنم

در سبزینه گیاهان

تو را می‌بویم

در عطر سرخ گل

و تو را می‌بینم

در ذره ذره وجودم

مادرم دوستت دارم.

 

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]