۱۳۸٤/٥/٢۸
اقيانوس

چنین است گویی

که با جامی خالی

بر ساحلی صخره ای

پیش روی امواج ایستاده ام

واپاش ساحلکوب موجها

صخره زیر پایم را می شوید

و من هر بار

که موجی در می رسد

جام بر کف

خم می شوم

به بوی سهمی

کز کاکل موج بر گیرم

اما از آن پیش

موج در خود واشکسته است

و من عزمی دوباره را

چون پرچمی

بر صخره وا پس می ایستم

دگر باره چون موجی پیش میرسد

جام را چو داسی قوس می دهم

اما باز

جام خالی است

و دریا در موج

و فاصله

به درازی یک دست

و به دوری یک تاریخ

شتک خیزاب امواج

تنها

یک دو قطره

بر دیواره شفاف من می چکاند

و عطارد در جام من است

*

نهج البلاغه را می بندم.

                             علی موسوی گرمارودی

يک شعری بود بر در خوابگاهمان که زمانی برای خواندنش تقلا کرديم زياد! شعر از امام شافعی بود:

علی حبه جنه

قسيم النار والجنه

وصی المصطفی حقا

امام الانس والجنه

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]