۱۳۸٤/٦/۱٢
و بدانيم اگر کرم نبود زندگی چيزی کم داشت!

حمید رضا شکارسری جایی گفته بود:

یکی از غروبهای هزار و چهار صد و چهل و پنج
صد سال از اولین گریه ام گذشته است
صد سال از اولین نگاه مادرم
صد سال از اولین شکوفه
از اولین برف
صد سال از اول من گذشته است. . .
یکی از غروبهای هزار و چهار صد و چهل و پنج
چند سال از سکوت من گذشته است؟
و شعرهایم
در یاد چند نفر باقی است؟

یکی از غروبها که چه عرض کنم، دقیقا غروب دوازدهم شهریور هزار و چهار صد و شصت و دو صد سال از اولین گریه من خواهد گذشت صد سال از اولین نگاه مادرم صد سال از اولین شکوفه از اولین برف صد سال از اول من گذشته است و نمیدانم که درآن غروب چند سال از سکوت من گذشته است؟ اما لااقل من این شانس را نسبت به شاعر آن شعر آورده ام که شاعر نیستم پس غصه این را هم ندارم که شعرهایم در یاد چند نفر باقی است. و اصلا خدا این موهبت را به من داشته است که غصه این را نداشته باشم که در یاد چند نفر باقی خواهم ماند.

راستش فکر میکنم این مهم نیست که آدم مهمی باشیم و و صفحه های تاریخ از ما پر شود- لااقل صفحه های تاریک تاریخ از ما پر نشود بهتر است- آنچه مهم است این است که آدم مفیدی باشیم برای دیگران حتی همینقدر مفید که بعد از مرگ ما یکی که ما را دست می انداخت بگوید حیف شد فلانی مرد گاهی سربسرش می گذاشتیم!

من اگر چه میدانم که کی شروع شدم و درخت زندگی ام ریشه دوانید. اما نمیدانم کی تمام خواهم شد و چگونه؟

فکر میکنم که این اصلا اهمیت نداشته باشد که آدمها چطور شروع میشوند و چطور ادامه پیدا میکنند؟ بلکه آنچه مهمترین است این است که آدمها چطور تمام میشوند.

برایتان آرزوی صد و بیست سال عمر مفید میکنم!

 

 ******

نمیدانم چهار سال پیش بود یا سه سال پیش اولین باری که کنکور داده بودم؟ همین روزها بود که جوابش آمده بود و من در هیچ دانشگاهی قبول نشده بودم. افسرده و بی حال روی زمین کنار چند تا از دوستان روی یک پتو دراز کسیده بودم و پاهایم را به دیوار روبرویی گذاشته بودم دوست بزرگواری آمد و نشست همه سلام گفتند و برخاستند و رفتند دنبال کارشان من اما فقط سلام گفتم و با نگاهم ستونهای چوبی سقف را میشمردم. نشست کنارم و شروع کرد به نوشتن چند دقیقه ای برای خودش مشغول بود و من برای خودم برگشت ناگهان گفت: آقا محسن! غصه نخور! وللآخره خیر لک من الاولی. هنوز زنگ صدایش در گوشم میپیچد و من هنوز که هنوز است مدیون اویم. مدیون کلامش و نگاهش.

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]