۱۳۸٤/٦/٢٠
اين منم که نشسته. . .

 

و مینشینی، چه خسته اما، کسی کنارت، نمی نشیند

پرنده ای، ای درخت تنها، به شاخسارت، نمی نشیند

چه روز و شبها، که می شوی گم، در ازدحام غریب مردم

و مطمئنی که هیچ چشمی، به انتظارت، نمینشیند

به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه میگذاری

که هیچ کس جز گدایی آنجا، به رهگذارت نمینشیند

در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن، غم کمی نیست

چنان غریبی که سایه ات هم، دمی کنارت نمینشیند

نگاهها همه سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند

اگر بمیری کسی در اینجا، سر مزارت نمینشیند

محمد رضا ترکی

محسن

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]