محمد خان!

 

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد

غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد

 

تا به غايت ره ميخانه نمی‌دانستم

ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد

 

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز

تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد

 

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

 

من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ

اين زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

 

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

 

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفت

حافظ ار مست بود جای شکایت باشد!

/ 3 نظر / 2 بازدید
مجيد

سلام محسن جان عکسی که گذاشتی افاتده روی مطالب و نيشه مطالب رو خوند

مجيد

سلام محسن جان عکسی که گذاشتی افتاده روی مطالب و نميشه مطالب رو خوند اغلاط املايی من رو نديده بگيريد!

mohammad

ما که حاليمون نميشه من اصلا با شعر مشکل دارم نظراتم رو در باره شعر برات ميفرستم